محصولات مرتبط
کتاب شبح شصت و هشتم نوشتهی مری داونینگ هان و ترجمهی نگار شجاعی از سوی انتشارات پرتقال به چاپ رسیده است.
تراویس و خواهرش کُری بچه های پر جنب و جوش و دردسر سازی هستند. آنها گاهی برای سرگرمی و تفریح، شوخی های بد و خطرناکی با دوستان و اطرافیان می کنند. برای همین اقامتگاه دانش آموزی آنها را در تعطیلات تابستانی که پیش رو دارند، نمی پذیرد و پدر و مادر به اجبار آنها را به هتل قدیمی مادربزرگشان می فرستند تا تعطیلاتشان را کنار او سپری کنند. شایعات زیادی دربارهی هتل قدیمی مادربزرگ بر سر زبان هاست و بعضی از مردم می گویند آنجا در گذشته ای نه چندان دور، در تسخیر ارواح بوده تا اینکه صاحب قبلی اش آنجا را رها کرده و به جای دیگری رفته است. بعضی ها می گویند ارواح همراه صاحبان قبلی از آنجا رفته اند؛ اما برخی دیگر معتقدند که آنها همان جا به خواب رفته اند و نباید کسی خوابشان را آشفته و بیدارشان کند! از انجا که کری و برادرش دوست دارند برای سرگرمی سر به سر بقیه بگذارند، شبی خودشان را به شکل ارواح در آورده و زن و شوهری را که به خاطر علاقه شان به داستان ارواح در هتل مادربزرگ اقامت دارند، بدجوری می ترسانند. اما با شروع ترس و وحشت ساکنین هتل، ارواح هم از خواب بیدار می شوند، ترس و وحشت هولناکی بر هتل حاکم می شود. فقط تراویس و کری می توانند دوباره آنها را خواب کنند و آرامش را به هتل و ساکنینش برگردانند، اما چگونه؟
برشی از متن کتاب
روز بعد، من و کُری تریسی را توی آشپزخانه گیر انداختیم. آن روز صبح، مهمان ها همه اش دور او را گرفته بودند و ما می خواستیم تنها با او صحبت کنیم. کری با التماس به او گفت: "بهمون بگو چه اتفاقی افتاد." من در ادامهی حرفش گفتم: "همه چی رو مو به مو تعریف کن. هیچی رو از قلم ننداز." تریسی سرش را تکان داد و گفت: "مگه نمی بینین باید ظرف ها رو بشورم؟!" خانم بروستر که داشت دستمال های کثیف را از هم جدا می کرد، سرش را بلند کرد و گفت: "بگو دیگه. براشون تعدریف کن. من هم دلم می خواد بشنوم." ما سه نفر که از علاقهی خانم بروستر به موصوع حا خورده بودیم، به او خیره شدیم. او هم بدون این که به ما نگاه کند، همین طور داست دستمال سفره های سفید را از آبی ها جدا می کرد. تریسی زیر لب گفت: "دیگه نمی خوام دربارهش حرف بزنم." خانم بروستر گفت: "تو که ماجرا رو واسه همه تعریف کردی، خب به من هم بگو." و به جوراب قرمزی که به دستش آنده بود اخم کرد. "آخه این چه طوری رفته قاطی دستمال سفره ها؟" تریسی آب دهانش را قورت داد و گفت: "باشه. من می خواستم اون روح رو ببینم؛ که واقعا هم کار احمقانه ای بود. واسه همین رفتم تو بیشه و صبر کردم تا پیداش بشه. یه کم که گذشت، دور و برم صدای خش خش شنیدم، انگار که مثلا سنجاب یا موش ها داشتن لای برگ ها وول می خوردن." تریسی بدون این که به ما نگاه کند، مکث کرد تا دست های کفی اش را با پیشبندش پاک کند. "بعدش خیال کردم صورت یکی رو دیدم." "مطمئنی این دو تا سر به سرت نذاشتن؟" خانم بروستر جودی به من و کری اخم کرد انگار دقیقا می دانست ما چه کار کرده ایم. هر دو یک کم از او فاصله گرفتیم تا از نگاه تیزبینش در امان باشیم. تریسی سر تکان داد و گفت: "هر چه قدر دلتون می خواد بخندین، ولی یه چیزی توی تاریکی داشت من رو نگاه می کرد." صدایش آن قدر آهسته شد که درست نمی شنیدم چه می گوید. "کار کری و تراویس نبود... اصلا یه موجود زنده نبود." خانم بروستر دستمال سفرهی آبی رنگی را که اشتباهی وسط کپهی دستمال های سفید افتاده بود، برداشت و منتظر ماند تا تریسی بقیهی ماجرا را تعریف کند. ولی تریسی ایستاده بود لبه های پیشبندش را می پیچاند تا جلوی گریه اش را بگیرد. خانم بروستر که انتظارش برآورده نشده بود، گفت: "همهش همین بود؟" تریسی سرش را دوباره تکان داد که یعنی بله. قطره های اشک از گونه هایش می غلتید پایین و او با پیشبندش آن ها را پاک می کرد. "اگه خودتون اونجا بودین، این قدر راحت ازم نمی پرسیدین همهش همین بود یا نه." آقای بروستر که مثل شبح، بی صدا آمده بود توی آشپزخانه، با اخم به همه مان نگاه کرد؛ حتی به خانم بروستر، و گفت: "دست از سرِ دختره بردارین. مگه حالی تون نیست؟ دلش نمی خواد دربارهش حرف بزنه." خانم بروستر آهی کشید، کپهی دستمال سفره ها را زد زیر بغلش و رفت سمت اتاق رختشویی. توی راه به تریسی گفت: "اون دستمال ها رو بردار بیار و کمک کن بشوریمشون." وقتی تریسی داشت از کنارم رد می شد بهش گفتم: "من می فهمم چی می گی. یه چیزی توی اون بیشهست. من هم حسش کردم...
نویسنده: مری داونینگ هان مترجم: نگار شجاعی انتشارات: پرتقال
نظرات کاربران درباره کتاب شبح شصت و هشتم - پرتقال
دیدگاه کاربران