دربارهی کتاب حقههای شعبدهباز (مجموعه ترس و لرز)
کتاب حقههای شعبدهباز از مجموعهی ترس و لرز، اثر آر. ال. استاین با ترجمهی شهره نورصالحی توسط نشر پیدایش به چاپ رسیده است. "جسیکا" و دوست صمیمیاش "رایان" برای تفریح به پارک وحشت میروند. آنها که عاشق حقههای شعبدهبازی هستند، مغازهی فروش وسایل شعبدهبازی توجهشان را جلب میکند. با هیجان وارد مغازه شده و در حین تماشای اجناس آن، با مرد شعبدهبازی به نام "موندو" آشنا میشوند.
مرد چند حقه ی جالب برای آن ها انجام می دهد. حقه های موندو آن قدرها هم از نظر جسیکا جالب نیست چون پدرش یک شعبده باز است و او از کودکی همه ی آن ها را بارها دیده، مرد شعبده باز برای جذب بیشتر آن ها، جعبه ی با نام "تا ابد" را نشانشان می دهد. او ادعا می کند که هر کسی داخل جعبه برود تا ابد غیب خواهد شد. رایان هیجان زده داخل جعبه می رود و از موندو می خواهد او را غیب کند.
بعد از بستن در و خواندن چند وِرد، مرد در جعبه را باز می کند. جسیکا وقتی می بیند دوستش در جعبه نیست نگران می شود ولی موندو که می داند این حقه ای بیش نیست، توسط دسته ای کوچک و مخفی دیواره ی جعبه را جا به جا می کند و به جسیکا اطمینان می دهد که دوستش پشت دیواره مخفی شده است. اما برایان آن جا هم نیست. جسیکا عصبانی می شود و از شعبده باز می خواهد او را هم غیب کند تا از سرنوشت دوستش باخبر شود. جسیکا بعد از خوابیدن در جعبه احساس می کند روی سر سره ای در حال سر خوردن است و با سرعت به سمت پایین سقوط می کند.
بعد از چند دقیقه خودش را در مغازه ای قدیمی، کنار دوستش رایان می یابد. آن دو گنگ از اتفاقی که برایشان افتاده، در مغازه کمی دور می زنند. اشیای کادویی زیادی آن جا وجود دارد. یک سکه ی طلایی که هر دو طرفش نقش کله دارد، توجهشان را جلب می کند. جسیکا سکه را در دست می گیرد و بعد از پرتاب آن به هوا هر دو دچار احساس سرگیجه ی شدیدی می شوند. چند لحظه بعد خودشان را در سرزمینی عجیب و مخوف می یابند. آیا آن دو می توانند از سرزمین ناشناخته و عجیب جان سالم به در ببرند؟ ... برای فهمیدن سرنوشت جسیکا و رایان می توانید کتاب حقه های شعبده باز پانزدهمین جلد از مجموعه ی ترس و لرز را بخوانید.
بخشی از کتاب حقههای شعبدهباز (مجموعه ترس و لرز)
رایان زیر لبی گفت «نمی شه! یعنی ما رفتیم توی یک فیلم قدیمی، یا یه چیزی تو این مایه ها؟» یواش گفتم: «انگار به زمان قدیم برگشتیم ولی این که غیر ممکنه مگه نه؟»
من وقتی بترسم، سرم گیج می رود. آن وقت هم اتاق دور سرم می چرخید؛ آخر نگهبان ها ما را کشیده بودند تو قصر و حالا تو اتاق خیلی بزرگ ایستاده بودیم. آدم خیال میکرد اون اتاق مربوط به یک بازی ویدیویی جنگی شوالیه هاست.
دور و برمان دیوارهای بلندی از سنگ خاکستری بالا رفته بود و رویشان پر بود از انواع اسلحه های قدیمی. روی یکی از دیوارها یک عالمه سپر گرد فلزی چسبانده بودند و بالای سرشان نیزه های تیزی را به شکل ضربدر گذاشته بودند.
یک زره جنگی کنار درگاه بلند ایستاده بود و وی را با دستکش فلزی اش گرفته بود. روی یکی دیگر از دیوارها نزدیک سقف، یک ردیف پرچم قرمز و سیاه از دیوار بیرون زده بود. روی یک دیوار دیگر هم که پرده قرمز پررنگ رویش را پوشانده بود، یک دوجین شمشیر پهن آویزان بود.
شعله های مشعل های دیواری تاب می خوردند و نگهبان هایی که من و رایان را محاصره کرده بودند، یک لحظه تو تاریکی محو شدند و لحظه بعد تو نور شعله های شان پیدا میشد و قیافه های خشن و بی رحم شان را زیر کلاه های چهار گوش شان می دیدیم.
نگهبانی که اونیفورم سیاه و چکمه قرمز بلندی پوشیده و شمشیر به دستش بود، از آن سر اتاق به طرف من و رایان آمد، موهای فرفری قرمزی از پیشانی اش بیرون زده بود و چشم های گرد سبز و سبیل بلند قرمزی داشت.
با صدای بلند گفت: «که این طور قاتل های جوان را دستگیر کردید! و صدایش به دیوارهای سنگی خود و برگشت.»
به زحمت گفتم: «ما قاتل نیستیم. صدایم هم مثل پاهایم می لرزید: ما کسی را نکشتیم!»
چند لحظه به رویان زل زد و بعد به من: «به خیال خودتون می خواین با این لباس های عجیب و غریب ما را بترسانید؟ گمراهمان نکنید؟»
تو دلم گفتم، لباس های عجیب؟ من که لباس معمولی مدرسه تنم بود، تی شرت آبی و شلوار سربازی سفید. رایان هم شلوارجین رنگ و رو رفته و تی شرت سیاه پوشیده بود. نگهبان که هنوز سرتاپای من و رایان را برانداز می کرد، پرسید: «چرا تا فرصت داشتید، از قصر فرار نکردید؟ یعنی سرتون براتون ارزش نداره؟»
بی اختیار نفس صداداری کشیدم و رایان هم آب دهنش را به زور قورت داد.
دوباره گفتم: «ما قاتل نیستیم شما دارید اشتباه بزرگی می کنید. ما هیچ کس را نکشتیم! باید حرفمان را باور کنید!» رایان برایش توضیح داد که: «ما اصلا نمی دونیم کجاییم؛ جدی میگم نمی دونیم شما کی هستید! اصلا نمیدونم این موضوع چیه!»
نگهبان سرش را برد عقب و زد زیر خنده؛ «خیال کردید من احمقم؟ شما دو تا با این اسلحه دستگیر نشدید؟»
داد زدم: «نه این مال ما نیست! تو خاک ها پیدایش کردیم!» لبخندش با سر زد و گفت: «بهتون قول می دم قبل از این که شب بشه، به جرمتون اعتراف کنید.»
یواش به برایان گفتم: «اوضاع خرابه.»
- پارک وحشت 15
- نویسنده: آر. ال. استاین
- مترجم: شهره نورصالحی
- انتشارات: پیدایش
نظرات کاربران درباره کتاب حقههای شعبدهباز (مجموعه ترس و لرز)
دیدگاه کاربران