کتاب زال و رودابه (عشق های فراموش شده) - 0
کتاب زال و رودابه (عشق های فراموش شده) - 1
کتاب زال و رودابه (عشق های فراموش شده) - 2
کتاب زال و رودابه (عشق های فراموش شده) - 3
کتاب زال و رودابه (عشق های فراموش شده) - 4
کتاب زال و رودابه (عشق های فراموش شده) - 5

کتاب زال و رودابه

(عشق های فراموش شده)
5 / _
star offstar offstar offstar offstar off
5 / _
star offstar offstar offstar offstar off
comment
like
share
bookmark
ناموجود
این کالا فعلا موجود نیست اما می‌توانید زنگوله را بزنید تا به محض موجود شدن، به شما خبر دهیم.
موجود شد باخبرم کن
توضیحات محصول
مشخصات
ثبت دیدگاه
دیدگاه کاربران

معرفی کتاب زال و رودابه

" سام " برای جنگ با دیوان به لشکر بزرگ ایران پیوست. " زال " از تنهایی در کاخ بی حوصله شده بود و به همراه خدم و حشم و محافظان به اطراف کابل رفت. گ مهراب " حاکم کابل برای دیدن او به محل خیمه ها آمد. " سالار خان " قبل از آمدن مهراب از نسب او که به ضحاک می رسید، برای زال گفت و او را از دوستی با مهراب برحذر داشت. مهراب با تواضع و ادب با زال برخورد کرد و او را ستود. هنگام رفتن زال را به کاخ دعوت کرد. مهراب به کاخ برگشت و نزد همسرش سیندخت و دخترش رودابه، از زال و رفتار و اخلاق او تعریف نمود. رودابه باشنیدن اوصاف زال عاشق او شد و ندیده دل به او سپرد...این اثر از مجموعه کتاب های "عشق های فراموش شده "، و روایتگر داستان های عاشقانه از آثار منظوم و یا افسانه های عامیانه ی کهن با نثری روان و ساده و قابل درک برای نوجوانان می باشد.

 

برشی از متن کتاب زال و رودابه


پنج ندیمه دوان دوان به کاخ رسیدند و بی اجازه و شتابان به اندرونی و اتاق پنج گوشه رفتند. رودابه بی قرار آمدن آن ها بود. بی درنگ به سمت ندیمه ها رفت و چشمان مشتاقش به دهانش دوخته شد. کالی مشتش را مقابل صورت رودابه باز کرد و گفت: " زال جوان این رو برای شما پیشکش فرستاد. پیغامی هم داد. " رودابه با دست لرزان انگشتر یاقوت را از کف دست کالی برداشت، در مشت فشرد و مشتش را روی سینه گذاشت. کالی گفت: " زال پهلوان گفت با این که روی همچون ماهتون رو ندیده، اما از شنیدن وصفتون چنان عاشق شده که دنیا براش بی معنی و بی رنگ شده و در آرزوی دیدارتون نفس هاش به شماره افتاده. " لرزش خفیفی اندام رودابه را در بر گرفت. رحمه و گولتاش او را نشاندند و شادمان گفتند: " والله ما جوون از این خوب تر و خوش چهره تر تا به حال ندیده بودیم. " گولتاش گفت: " پسر های تورانی کجا و زال کجا؟ " رحمه گفت: " مرد های عرب اگر صد دفتر شعر بنویسند، به اندازه ی این پهلوون از عشق نگفته اند. " ناکوشی گفت: " خاقان چین در مقابل این پهلوون جوون مثل ستاره است در برابر خورشید. " ماجان چهره ای ترسیده به خود گرفت و گفت: " اگر پدرت بفهمه؟ سیندخت بانورو چه کنیم؟ سرمون به باد میره. " کالی گفت: " عاشقی همینه. گرفتن جون و ریختن خون. " رودابه گفت: " کالی، قبل از این که دروازه های قصر بسته بشه، باید جلد و فرز بری و پیام من رو به زال برسونی. به اش بگو بعد از نیمه شب، بالای دومین برج شرقی قصر چشم به راهش هستم. " کالی گفت: " تعجب می کنم. این همه عجله برای چی؟ کمی غمزه و ناز کنید. کمی دل نگران و منتظر نگه اش دارید. " رودابه گفت: " اگه بدونی چقدر قلبم از این درد در فشاره. این راه رو مقابلم نمی ذاری. برای دیدنش آروم و قرار ندارم. او برای گردش و وقت گذرانی به این سرزمین اومده و از کجا معلوم فردا نخواد به ایران برگرده؟ اون وقت با افسوس ندیدنش و به شتاب نکردن در رسیدن به اش چه کنم؟ " ماجان لب گزید و سری به افسوس تکان داد. شب بود و زال در خیمه تنها نشسته بود. از وقتی ندیده ها را با پیشکش و پیغام پیش رودابه فرستاده بود آرام و قرار از دست داده بود و ذهنش میدان تاخت و تاز هزار فکر خوب و بد شده بود. نه آبی پوشیده بود و نه غذایی خورده بود. فکر کرد اگر تا فردا پاسخی از رودابه نیامد معلوم می شود تقاضای جسورانه ی من را نپذیرفته...

نویسنده: الهام فلاح انتشارات: هوپا

 

مشخصات

  • نویسنده: الهام فلاح
  • نوع جلد: جلد سخت (گالینگور)
  • قطع: رقعی
  • نوبت چاپ: 7
  • سال انتشار: 1402
  • تعداد صفحه: 136
  • انتشارات: هوپا






















نظرات کاربران درباره کتاب زال و رودابه