دربارهی کتاب مرگ خوش آلبر کامو
کتاب مرگ خوش، آخرین رمان منتشر شده از آلبر کامو است که روایتی زیبا و خواندنی را در اختیار مخاطب قرار میدهد.
شخصیت اصلی قصه، پاتریس مورسو نام دارد. وی مردی مجرد، جوان و فقیر است که زندگی مشقتباری را سپری میکند. مورسو علیرغم تلاشهای پیدرپی و مداوم، تاکنون نتوانسته رفاه و آسایش را برای خود رقم بزند.
داستان، از جایی شکل میگیرد که پاتریس، با "زاگرو"، آشنا میشود؛ مردی بسیار ثروتمند و افلیج که توانایی انجام کارهای شخصیاش را ندارد. او همراه با یک خدمتکار، در ویلایی بزرگ و مجلل زندگی میکند. اما به دلیل شرایط جسمانی خویش، نمیتواند از دارایی خود لذت ببرد. در واقع زاگرو، از ادامهی حیات خود ناراضی و ناراحت است و در آرزوی رسیدن لحظهی مرگ خود میباشد؛ لحظهای که میتواند روح خستهاش را از بند جسم ضعیف و ناتوانش رهایی بخشد.
بخشی از کتاب مرگ خوش
مورسو در قطاری که به سمت شمال میرفت، به دستهایش مینگریست. حرکت سریع قطار، حرکت تند ابرهای سنگین را در آسمان گرفته، دنبال میکرد. او در آن کوپهی بسیار گرم، تنها بود. نیمهشب به کلهاش زده بود بیرون برود. ساعات تاریکی، صبحی که در پیش رو بود با چشماندازی ملایم و باران بیامان در میان سپیدارهای برافراشته ابریشمی و دوکش کارخانهها در دوردست، وجودش را سرشار از تمایلی میکرد که گریه در پی داشت. به تابلویی نگاه کرد که عبارت بیرون بردن سر خطرناک است! به سه زبان روی آن نوشته شده بود.
دوباره به دستهایش خیره شد، که مثل حیوانی وحشی روی زانویش کشیده شده بود. دست چپش لطیف و دراز بود و دست راستش عضلات پری داشت. او آنها را میشناخت و خوب به خاطر داشت. اما آنها از وی جدا بودند، گویی توان انجام کارهایی را داشتند که بیرون از اردهاش بود. یک دستش به طرف پیشانی رفت و تبی را که در شقیقههایش میتپید، فشرد. آن یکی در جیب کتش فرو رفت و پاکت سیگارش را به درآورد، اما به محض اینکه یادش افتاد زود دچار حالت تهوع میشود، فورا دستش را از جیب بیرون کشید. کف دستهایش گود شده، روی زانوهایش برگشتند، آنجا که مظهر زندگی را بار دیگر بیتفاوت برای او و برای استقبالکنندههایش پیشکش میکردند.
مورسو دو روز در سفر بود. اما دیگر غریزهی گریز، او را پیش نمیبرد. هر نوع یکنواختی سفر او را راضی میکرد. این قطار، او را که در نیمهراه اروپا بالا و پایین میانداخت، به دیاری میبرد و خاطرهای از زندگی را، که هر لحظه در ذهنش نقش میبست، از ذهنش پاک میکرد و وی را به آستانهی دنیایی جدید هدایت میکرد که هوس سلطان بود. او لحظهای احساس خستگی نمیکرد. در گوشهای نشست تا کمتر کسی مزاحمش باشد.
در ابتدا به دستهایش، سپس به بیرون نگاه کرد و به فکر فرو رفت. او به عمد تا دوردست سفر کرده و به برسلا رسیده، و فقط در مرز، ناچار به تعویض بلیتش شده بود. میخواست جایی که بود بماند و به آزادی خود بیندیشد. خسته بود و احساس میکرد توان حرکت ندارد. آخرین رمق و امیدش را جمع کرد و با هم ورز داد تا دوباره به خود و سرنوشتش جان تازهای بخشد. مورسو این شبهای طولانی را دوست داشت. قطار روی ریلهای ....

