کتاب صیادان | اکبر رادی - 0
کتاب صیادان | اکبر رادی - 1

کتاب صیادان | اکبر رادی

5 / _
star offstar offstar offstar offstar off
5 / _
star offstar offstar offstar offstar off
comment
like
share
bookmark
ناموجود
این کالا فعلا موجود نیست اما می‌توانید زنگوله را بزنید تا به محض موجود شدن، به شما خبر دهیم.
موجود شد باخبرم کن
توضیحات محصول
مشخصات
ثبت دیدگاه
دیدگاه کاربران

درباره‌ی کتاب صیادان اثر اکبر رادی

کتاب "صیادان" اثر "اکبر رادی"، نمایشنامه‌ای خواندنی را در باب زندگی سخت و مشقت‌بار چند صیاد ماهی شرح می‌دهد که در یکی از شهرهای بندری شمال ایران روزگار می‌گذرانند. این افراد، هر یک در زندگی خویش با مشکلات مختلفی دست و پنجه نرم کرده و اغلب‌شان با غریبه‌ها ارتباط خوبی برقرار نمی‌کنند و همگی در کنار یکدیگر و به عنوان کارگر در "موسسه‌ی رام" به کار صید پرداخته، از این طریق مخارج روزمره‌ی خود و خانواده‌هایشان را تامین می‌نمایند.

داستان از جایی آغاز می گردد که "بیوک" مردی از اهالی "خلخال" و ترک زبان، همراه با همسر باردارش، به این شهر آمده و در کنار صیادان داستان به فعالیت می پردازد. اما در میان همکاران او فقط "ایوب"، فردی مهربان و انسان دوست، با وی رفتار مناسبی داشته و به بیوک احترام می گذارد.

در یکی از همین روزها، همسر بیوک، ویار کرده و از شوهرش طلب ماهی می نماید؛ از همین روی، بیوک به مغازه ی "گداعلی"، مرد ماهی فروش و منفعت طلب شهر رفته و درخواست ماهی می کند. ولی از آن جایی که پول کافی برای پرداخت هزینه ی آن را ندارد، از او می خواهد تا بخشی از مبلغ را دریافت کرده و مابقی را در آینده ای نزدیک پرداخت کند. اما گداعلی، این درخواست او را مشروط بر معرفی و ضمانت یک ضامن می پذیرد، در همین هنگام، "یعقوب" شخصی بداخلاق، نامهربان و از همکاران بیوک، که با او کاملا آشنایی دارد، وارد مغازه ی ماهی فروش شده و ماجرایی خواندنی را خلق می کند.


بخشی از کتاب صیادان

صحنه اول

زیر نور مه آلود، دکانی نمودار می شود که بر جبهه اش به خط ناخوشی نوشته شده: «گداعلی سماک، بر چشم بد لعنت.» ماهی فروش پیر جلوی دکان نشسته، چرت می زند. عابری زمزمه کنان می گذرد. ماهی فروش تکانی می خورد، چپقش را می تکاند و مثل عقاب خسته ای به اطراف چشم می چراند. سوت بلند کشتی. بیوک وارد می شود، با تردید پیش می آید و به توی دکان سرک می کشد.

گداعلی: بفرما... همه رقم داریم: دودی، سفید، شور.

بیوک: سفید، سفید می خواستیم.

گداعلی: واست ماهی می آرم که دم بزنه.

بیوک: این جا... شب ها زود خلوت می شه.

گداعلی: شبا فقط مستا و گشتیا می گردن ــ تو مثی که غریبه ای.

بیوک: من، تازه آمده م.

گداعلی: پیداس. (یک ماهی روی پیشخان می اندازد.) حظ کن، تلان و سلان!

بیوک: چند؟

گداعلی: آخرش سی.

بیوک: خیلی گنده س.

گداعلی: اینم یه هوا کوچیک ترش... بیس و پنش تا.

بیوک: (ماهی را معاینه می کند.) نچ!

گداعلی: اینم هیژده می دم. ریزه س؛ اما نره، خوش خوراک.

عابری می گذرد.

عابر: گداخانو مخلصیم.

گداعلی: قربونت! ماهی ترتمیزم داریما: تازه، اشبلان، شور.

عابر: نه پدر، واسه سرمونم گشاده.

گداعلی: (می خندد، به بیوک:) می دونی؟ تو اولین... هستی که داری با من چونه می زنی. شماها که بابا اربابین.

بیوک: راستش، من دارو ندارم همینه.

گداعلی: (گردن می کشد و توی دست بیوک را نگاه می کند؛ سپس با کنفتی ماهی ها را برمی دارد.) منتر کردی مردمو؟

بیوک: اگه مرا گبول داشته باشی، باقی شو آخر هفته می دیم.

گداعلی: اونوقت حضرت آقارو کجا پیداش کنم؟

بیوک: موسسه؛ من اون جام.

گداعلی: صحیح... پس تو بچه موسسه ای.

بیوک: آره، من اون جا صیادم.

گداعلی: باشه، اگه یه شناس پیدا کنی، من حرفی ندارم.

بیوک: شناس؟ (با ناامیدی به چپ و راست نگاه می کند.)

گداعلی: خب دیگه...

بیوک: صب کن، نبند، یه ماهی... پالتومو پیشت می ذاریم.

گداعلی: پالتو؟... آره، یه وقتی پالتو بوده!

یعقوب وارد می شود.

یعقوب: گدا، من باس بدونم چی تو این دکه چال کردی که دل نمی کنی ازش... آوه، یولداش خودمونه!

گداعلی: می شناسیش؟

یعقوب: پوس شم تو دباغ خونه ببینم، می شناسم.

گداعلی: یه خورده کسری داره؛ ضمانت شو می کنی؟

یعقوب: صوب بیا باغ!

گداعلی: بابا مایه نمی خواد که؛ تو فقط بگو قبولش داری.

بیوک: (با التماس.) من، من این ماهی را می خواستیم.

یعقوب: د...؟ من اولوم؟ ــ بکش عقب!

گداعلی: پدر جان، بی خود این جا وانسا؛ تا دیر نشده برو یه دکون دیگه.

بیوک: این آخر شبی... کجا برم تو این مه؟ همه جا بسته س.

یعقوب: وقتی آدم نتونه بخره، می ره بلند می کنه. انبار موسسه م که این پشته.

بیوک: انبار؟

یعقوب: راس این کوچه رو می گیری سیخ، می رسی به یه فلکه؛ همون روبه رو.

بیوک: نه!

یعقوب: اون جا تا دلت بخواد ماهی ریخته: صندوق زده، آماده، کیپ تو کیپ... به شرطی که جلد باشی.

بیوک: نه!

پریشان شده پس پس می رود و ناگهان پا به دو می گذارد.

یعقوب: آره اروای دلش! واسه من ماهی خور شده!

گداعلی: خودمونیم، توهم آدم بی خیری هستیا. مثلاً ضمانت شو می کردی، چطور می شد؟

یعقوب: ضمانت شو می کردم؟ تو اصلاً به چه حقی به این غربتی ها ماهی می دی؟

گداعلی: می فرمایی دکون مو تخته کنم؟

یعقوب: به ات می گم حق نداری به این زن جلبا ماهی بفروشی، بگو خب، زر زیادی هم نزن!

گداعلی: حالا بیا دکون مو گل بگیر!

یعقوب: دفه دیگه، دفه دیگه این کارو می کنم.

گداعلی:...

یعقوب: تو خیلی مشنگی! خیالت اینا پولاشونو می گیرن تو چنگ شون و می آن پیش گداعلی ماهی بخرن؟ نه، مث گه سگ چال می کنن؛ اونوقت به ما که می رسن...

کتاب صیادان به قلم اکبر رادی توسط نشر قطره به چاپ رسیده است.



  • نویسنده: اکبر رادی
  • انتشارات: قطره

مشخصات























نظرات کاربران درباره کتاب صیادان | اکبر رادی