loader-img
loader-img-2
کتابانه
کتابانه

کتاب بی‌صدایی | انتشارات پرتقال

5 / -
موجود شد خبرم کن

کتاب بی صدایی نوشته ی ریشل مید و ترجمه ی زهرا غفاری توسط انتشارات پرتقال به چاپ رسیده است.

این کتاب داستان زندگی شجاعانه و خارق العاده ی دختری جوان، صبور و هنرمند به نام ” فی ” را از زبان خودش تعریف می کند. فی به همراه خواهرش ” ژانگ جینگ ” در دهکده ی افسانه ای زندگی می کند که همه ی افراد آن دهکده بنا به دلایلی سخت و طاقت فرسا به دسته ی معدنچی ها، هنرمندان و فنی کاران تقسیم می شوند. دهکده ی آن ها بالای قله ی کوهی بلند واقع شده است که اطراف آن هم کوه های تنومند دیگری خودنمایی می کنند. سال های بسیار دور وقتی که نیاکانانشان برای مهاجرت از پایین کوه به بالا آن کوچ می کنند، به دلایلی که پیش می آید دیگر نمی توانند به پایین کوه برگردند و رفته رفته بالای قله سکونت بر می گزینند. بالای کوه شرایطی مناسب برای کشاورزی وجود ندارد و آن ها مجبور می شوند تونل ها و معادنی را بسازند و از آن جا فلزاتی استخراج کنند تا با ارسال آن به دهکده های پایین، برای زنده ماندن از آن ها غذا و آذوقه طلب کنند. وظیفه ی استخراج فلزات به عهده ی معدنچی ها است و هر چقدر که کار کنند و فلز بدست بیاورند می توانند غذا بخورد و انتقال این فلزات به پایین کوه هم به عهده ی فنی کاران می باشد. آذوقه برای همه ی افراد یکسان است و هیچ کس حق دزدی و زیاد خواهی ندارد. این امور همیشه و همیشه برای زنده ماندن ادامه داشت تا زمانی که افراد دهکده کم کم به ناشنوایی دچار شدند و صدا ها برایشان ضعیف تر و آهسته تر شد و دیگر هیچ چیز نمی شنویدن و گروه جدیدی به نام هنرمندان به وجود آمدند. وظیفه ی آنان این بود که در همه جای دهکده چرخ بزنند و تمامی اخبار را به تصویر بکشند تا افراد ناشنوا بتوانند با دیدن نقاشی ها اخبار دهکده را به دست بیاورند و این تصاویر نیز جزو تاریخچه ی دهکده برای نسل های بعد باقی بماند.

فی نیز جزو همین دسته است. پدر و مادر او معدنچی بودند و چندی نیست که از دنیا رفته اند. بعد از آن فی توانست در امتحانات استعداد یابی هنرمندی خود را به رخ بکشد و خود را توی گروه هنرمندان جای دهد. ارج و قرب هنرمندان از دیگر گروه ها بیشتر بود و به نسبت غذای بیشتری به دست می آوردند و بهترین چیز ها برای آنان بود و البته قوانین خاصی نیز داشتند که هر کسی جزو این دسته شود نباید دروغ بگوید و نباید با کسی از گروهان دیگر ازدواج کند و این شرط برای فی سخت ترین چیز ممکن بود که توانسته بود او را از ” لی وی ” پسری شجاع و تنومندی از دسته ی معدنچی ها دور کند. فی و لی وی از کودکی با هم دوست بودند و رابطه ی دوستی آن ها فراتر هم رفته بود اما با ورود فی به دسته ی هنرمندان دیگر همه چیز تمام شده به شمار می رفت و این موضوع همیشه لی وی را سخت به فکر می برد. گذشته از این مصیبت ها که از نیاکان به ارث می رسید، جدیداً نابینایی هم گریبان اهالی دهکده را گرفته است و کم کم آن ها به افرادی ناشنوا و نابینا تبدیل می شدند که کاری جز گدایی نداشتند. ژانگ جینگ هم یکی از این افراد است که جدیدن سوی چشمان خود را دارد از دست می دهد و فی در تلاش است که این موضوع را از چشم استادان هنرمندان دور نگه دارد تا مبادا ژانگ را از دسته هنرمندان اخراج کنند. او به طور مخفیانه کار های نقاشی ژانگ را به عهده می گیرد و همیشه خسته و ماننده جنازه ای متحرک به تخت خوابش پناه می برد. ولی امشب دیگر از آن شب هایی نیست که از خستگی به خواب فرو رود. گوش هایش زنگ می زنند و با صدا هایی آهسته واکنش نشان می دهند و می لرزند. و این همان نشانه هایی است که نیاکان را دچار ناشنوایی کرد. این موضوع تمام فکر فی را درگیر می کند تا فردا صبح که از فرط سردرگمی، استادش به او مرخصی می دهد و او تصمیم می گیرد در طومار های قدیمی به دنبال راه چاره ای بگردد که استادش او را در حال جست و جو درباره ی صدا ها می بیند و پی می برد که...

 

 

برشی از متن کتاب


صبح جای خودش را به عصر می دهد و ما دشت وسیعی را در میان کوهستان می بینم که نوید استراحت دوباره ای را به ما می دهد. جدای از آن، من هم بالاخره می توانم منظره ی کوهستان را از زاویه ای پایین تر ببینم. حالا جرقه های امیدی توی دلم ایجاد شده که به من می گوید می توانیم از پس این سفر بربیاییم. بعد صدایی را می شنوم که علامت یک ریزش دوباره است. بالا را نگاه می کنم و متوجه می شوم این یکی از سنگ باران های کوچکی نیست که ما با آن مواجه می شدیم. این بار تخته سنگ های بزرگی دارند به سمتمان سقوط می کنند و لرزه ای را در دل کوهستان ایجاد کرده اند که حتی لی وی هم متوجه اش می شود؛ اما نمی تواند خیلی به سرعت مسیر درست ریزش سنگ ها را تشخیص بدهد. زمانی برای اشاره کردن به او ندارم. طناب خودم را چنگ می زنم و با فشار دادن پایم به صخره، خودم را به طرف او هل می دهم و او به حاشیه ی صخره برخورد می کند. با این کار، با اینکه تعادلش را از دست می دهد، اما همچنان طناب را در دستش گرفته است. برای لحظاتی وحشتناک، ما هر دو در هوا آویزان می مانیم و فقط چنگ زدن ما به طناب هاست که جلوی سقوطمان را گرفته است. آبشاری از سنگ های کوچک و بزرگ با فاصله ی خیلی کمی از کنارمان می لغزد و به پایین سقوط می کنند. صدایی که از جنبش این سنگ ها ایجاد می شود، در ابتدا آرام است؛ مثل نفس کشیدن! اما خیلی زود تعداد سنگ ها و صدایی که از آن ها ایجاد می شود، بیشتر و بیشتر می شود. یکی از سنگ ها با سرم برخورد می کند و من خودم را عقب می کشم. غریزه ی درونی ام وادارم می کند دست هایم را بالا بگیرم و از سرم در مقابل سنگ های بیشتر محافظت کنم؛ اما این کار به معنای مرگ حتمی است. هر دو برای پیدا کردن جای پا تقلا می کنیم و تلاش می کنیم خودمان را به سمت قسمتی حرکت بدهیم که به حاشیه ی صخره می رسد. لی وی به سختی خودش را به طرف برآمدگی های حاشیه ی صخره تاب می دهد، اما وزن من که به طنابش سنگینی می کند، باعث می شود نتواند به هدفش برسد. او در تلاش دومش هم شکست می خورد. بعد دوباره و با شدت بیشتری امتحان می کند و بالاخره خودش را به لبه ی صخره می رساند. اول جای پایش را روی آن محکم می کند، بعد کمی به طرف عقب خم می شود و با استفاده از طناب مشترک، من را هم به آن طرف می کشاند. پایم صخره را پیدا می کند و در حالی که بهمنی از تخته سنگ های بزرگ پشت سرمان در جریان است، به طرف بازوهایش کشیده می شوم. بارش سنگ ها با شدتی حتی بیشتر از قبل ادامه دارد و تماشایشان جذاب و در عین حال ترسناک است. وقتی بالاخره بهمن متوقف می شود، هر دو هنوز داریم به خود می لرزیم و از دانستن این واقعیت که با سقوط در کوهستان چقدر فاصله ی کمی داشتیم، شوکه شده ایم. همچنان با اکراه و خجالت، کمی نزدیکش می مانم. او به گونه ام اشاره می کند و می گوید: داری خون ریزی می کنی. با زحمت آن سنگی را که کمی قبل با من برخورد کرده بود، به یاد می آورم و حالا سوزشی را در صورتم حس می کنم. به آرامی اطراف گونه ام را با نوک انگشت هایم لمس می کنن و وقتی به دست هایم نگاه می کنم، رد خون را روی آن می بینم. بعد دوباره دستم را روی زخمم می کشم و این بار مقدار خون کمتر شده است. می گویم: چیزی نیست. خودش بند اومده. اون آستین لباس را به طرف من می کشد و می گوید: بیا، بذار تمیزش کنم. اما من خودم را عقب می کشن. می پرسم: داری چیکار می کنی؟ می گوید: نمی بینی؟ می خوام خونت رو پاک کنم. در جواب او می گویم: ولی نه با اون لباس کثیف! من که بهت گفتم خوبم. لازم نیست لباست رو بیشتر از اینی که هست، لکه دار کنی. خودت گفتی من شبیه آدم های اولیه م. یادت رفت؟ بعد پوزخندی که روی صورتش است، جای خودش را به نگرانی می دهد. شاید باید یه کم بیشتر استراحت کنیم. با رنجیدگی می گویم: به خاطر من می گی؟ بعد در خالی که دعا می کنم هنوز در حال لرزیدن نباشن، روی پاهایم بلند می شوم. من چیزیم نیست. بچه که نیستم! آماده م که راهم رو ادامه بدم. او می گوید: فی! هیچ اشکالی نداره اگه یه کم استراحت کنیم. نباید دوباره اجازه بدی غرورت جلوی چیزی رو که به نفعته، بگیره. می پرسم: دوباره؟ نمی توانم جلوی خشم و لرزشم را بگیرم. به طناب ها اشاره می کنم. فقط زودتر اینا رو درست کن تا بتونیم راه بیفتیم. او با حالت تمسخر آمیزی به من تعظیم می کند و می گوید: بله خانوم شاگرد. فضای تیره ای فاصله ی بینمان را پر می کند و او سعی می کند طناب هایمان را برای گذشتن از گذرگاهی که به پایین می رسد، تنظیم کند. دست هایم با وجود دست کش هایی که پوشیده ام، به دشت درد می کنند؛ اما هم از ترس و هم غرورم وادارم می کند طناب ها را همچنان چنگ بزنم و در همان حالت نه چندان راحت باقی بمانم. ما به فرودمان ادامه می دهیم و با اینکه هنوز سعی می کنیم احتیاط را رعایت کنیم، سرعت بیشتری را به حرکتمان می دهیم. بهمن آخری که تجربه کردیم، بیش از اندازه خطرناک بود و هر دو دلمان می خواهد زود تر به دشتی که کمی قبل به آن اشاره کرده بودم، برسیم و بالاخره استراحت کنیم....

نویسنده: ریشل مید مترجم: زهرا غفاری انتشارات: پرتقال

 



نظرات درباره کتاب بی‌صدایی | انتشارات پرتقال


دیدگاه کاربران

اولین کسی باشید که دیدگاهی برای "کتاب بی‌صدایی | انتشارات پرتقال" می نویسد

آخرین بازدید های شما

۷ روز ضمانت بازگشت وجه ۷ روز ضمانت بازگشت وجه
ضمانت اصالت کالا ضمانت اصالت کالا
۷ روز هفته ۲۴ ساعته ۷ روز هفته ۲۴ ساعته
امکان پرداخت در محل امکان پرداخت در محل
امکان تحویل در محل امکان تحویل در محل