loader-img
loader-img-2
کتابانه
کتابانه

کتاب آن سوی آبی بی کران - پرتقال

5 / -
وضعیت کالا : آماده ارسال
قیمت :
169,000 تومان
* تنها 1 عدد در انبار باقی مانده
افزودن به سبد خرید

کتاب آن سوی آبی بی کران، نوشته‌ی لارن ولک با ترجمه‌ی شبنم حاتمی توسط انتشارات پرتقال به چاپ رسیده است.

داستان کتاب از رسیدن قایقی رها شده در دریا، به جزیره ای در ایالت ماساچوست شروع می شود؛ قایقی با یک سرنشین عجیب، یک نوزاد! پیر مردی به نام ا"ُش" قایق را دیده و متوجه نوزاد می شود. از آن جا که کسی را ندارد و به تنهایی زندگی می کند، تصمیم می گیرد سرپرستی نوزاد را به عهده بگیرد. نام او را "کرو" می گذارد و او را مانند فرزند خود بزرگ می کند. وقتی "کرو" به هشت سالگی می رسد، کم کم کنجکاوی هایش در مورد زندگی گذشته اش و این که از کجا آمده شروع می شود."اُش" کار هایی چون قایق سواری، ماهیگیری و شنا به او می آموزد. "کرو" شب ها با دوربینی که در ساحل پیدا کرده، به آسمان، ستاره ها و مکان های دور و نزدیک اطراف جزیره نگاه می کند و برای هر کدام داستانی در ذهنش ساخته و زندگی اش را از یکنواختی بیرون می آورد. او که همیشه نسبت به دنیای اطرافش کنجکاو بوده است، مدتی پس از تولد دوازده سالگی اش که در چله‌ی تابستان با اُش برگزار کردند، شبی با دیدن آتشی مرموز و عجیب در پنیکز که در آن سوی دریا قرار دارد، پرسش های زیادی در ذهنش شکل می گیرد؛ وقتی به دنبال کشف منبع نور می رود اتفاقاتی پی در پی برایش رخ می دهد که او را در مسیر کشف حقایق پیش برده و خطراتی را برایش رقم می زند.

 


برشی از متن کتاب


بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم اگر آن دوربین کوچک را توی ماسه های ساحل پیدا نکرده بودم چه اتفاقی می افتاد. همان دوربینی که سال ها با کمکش به دنبال هر چه که می شد پیدا کرد، می گشتم. از وقتی که از پنیکز آمده بودیم، دیگر برای پیدا کردن سرنخ های گذشته به دریا نگاه نکرده بودم، ولی همچنان بیشتر غروب ها ساعتی را بالای یک یا چند تپه می گذراندم و غروب خورشید را تماشا می‌کردم؛ و همچنان هم دوربینم را توی جیبم داشتم، البته بیشتر از روی عادت و تا حدودی هم برای اینکه اگر این دنیای پهناور تصمیم داشت چیز جدیدی نشانم دهد، آماده باشم. از وقتی نامه را برای خانم اِوِلین پست کرده بودم فقط یک روز می گذشت و تا مدتی انتظار دریافت هیچ نامه ای را نداشتم؛ و به اندازه‌ی زمانی که منتظر نامه‌ی دکتر بودم هم مضطرب و نگران نبودم. کم کم داشتم یاد می گرفتم انجام بعضی چیزها زمان می‌برد و نگرانی زمان آن را کوتاه تر نمی کند. روزی لطیف و زیبا و رو به اتمام بود، آسمان در مغرب به رنگ صورتی و طلایی دیده می شد و پرده ای از آبی لاجوردی سطح دریا را پوشانده بود. دیدن هیچ چیز بیشتر از این صحنه و زیبایی‌هایش برایم خوشایند نبود. ولی وقتی از تپه‌ی دیده بانی بالا رفتم، درخشش چیزی سفید را در پنیکز دیدم. هر چه از نور خورشید در آسمان باقی مانده بود گرفت، برای یک لحظه بازتابش داد و بعد محو شد. با دوربین که نگاه کردم، قایق بادبانی کوچکی را در حال دور زدن کنار پنیکز دیدم، از لنگرگاه می آمد و یک نفر پشت سکان قایق بود. در حالی که تماشایش می‌کردم به طرف خلیج بازاردز و به سمت خشکی اصلی رفت. فکر کردم باید پرنده بان باشد؛ ولی چرا او باید قایقش را توی تاریکی براند؟ وقتی برگشتم خانه، باز هم تا کمر خیس بودم؛ لباس هایم را درآوردم، روی بند آویزان کردم و توی یکی از حوضچه های آب باران در صخره های اطراف یک کم خودم را شستم تا تمیز به رختخواب بروم. با یکی از حوله ‌های روی بند خودم را خشک کردم، مثل چوب بود، آن قدر سفت که می‌توانست حتی در باد تکان نخورد. بعد یک لباس خواب از روی بند برداشتم و آن را تکاندم تا از خشکی بیرون بیاید و بعد پوشیدمش. نوری که از پنجره های خانه می تابید بهترین خوش آمدگویی برای من بود. اُش که توی خانه مشغول ترکیب کردن رنگ هایش بود، نگاهی به من انداخت و گفت: "الان چه وقت خونه اومدنه." کنار میز نشستم و روی زانویم زدم تا اینکه ماوس روی پایم پرید و درباره‌ی روزی که گذرانده بود به من گفت، آن قدر چرخید و چرخید تا روی پایم ننشست. هردو اُش را تماشا کردیم که داشت گلبرگ ها را می سایید تا خمیر شان کند. در حالی که پشت گوش های ماوس دست می کشیدم گفتم: "یک نفر رو دیدم که داشت با قایق از پنیکز دور می شد. اُش مقداری آب به هاون اضافه کرد و خمیر را کمی دیگر کوبید. "پرنده بان بود؟" شانه هایم را بالا انداختم. "دیگه کی می تونه باشه؟!" "مثل ما که رفتیم اونجا. شاید اون بازدید کننده های دیگه ای هم داشته." "شاید" "هر چند به ‌نظر عجیبه که بخوان تو تاریکی برن اونجا." "آره." چند لحظه ساکت شدیم، هیچ صدایی به جز تاک تاک دسته‌ی هاون و خرخر ماوس نمی‌آمد. من گفتم: "فکر نکنم وقتی رفتیم اونجا پرنده بان تنها بود... اون روز من یه صدایی از توی بیمارستان جذامی ها شنیدم، قبل از اینکه پرنده بان برسه." بار دیگر، آن لحظه‌ی کوتاه از میان همه‌ی چیزهایی که بعد از آمدن ما رخ داده بود، به یادم آمد. مثل حباب درون کتری در حال جوش. "چی شنیدی؟" چشم هایم را بستم. "یه صدای تالاپ. انگار یه چیزی افتاد." اُش خمیر را توی یک شیشه کوچک ریخت. نارنجی بود. گفت: "شاید یه گربه داره و وقتی ما در زدیم از تخت پریده پایین." این طور فکر نمی کردم. باید گربه‌ی خیلی بزرگی بوده باشد که همچین صدای تالاپی ایجاد کند. ماوس را بغل کردم، ایستادم و انداختمش پایین.
  • او با صدای تالاپ روی زمین فرود آمد، اما نه آن قدر بلند...
   

(نامزد جایزه) - (برنده ی جایزه) نویسنده: لارن ولک مترجم: شبنم حاتمی انتشارات: پرتقال


ثبت دیدگاه


دیدگاه کاربران

اولین کسی باشید که دیدگاهی برای "کتاب آن سوی آبی بی کران - پرتقال" می نویسد

آخرین بازدید های شما

۷ روز ضمانت بازگشت وجه ۷ روز ضمانت بازگشت وجه
ضمانت اصالت کالا ضمانت اصالت کالا
۷ روز هفته ۲۴ ساعته ۷ روز هفته ۲۴ ساعته
امکان پرداخت در محل امکان پرداخت در محل
امکان تحویل در محل امکان تحویل در محل