کتاب واژه های نفهم نوشته ی احمد اکبرپور توسط نشر هوپا به چاپ رسیده است.
این کتاب در قالب یک طنز اجتماعی برای گروه سنی نوجوان تالیف شده است و سعی شده در آن با کمک گرفتن از واژه هایی طنز آمیز به انتقاد مسائل اجتماعی مانند استفاده ی نادرست از تکنولوژی، احترام گذاشتن به بزرگ ترها، تغییر نگرش ها پیرامون روابط دختر و پسر، تغییر دیدگاه ها درباره مسئله ی ازدواج و... پرداخته شود. زبان طنز، بسیار جذاب و تاثیر گذار است و می توان با استفاده از آن مسائل مهمی را مانند تاریخی، اجتماعی، سیاسی و عاطفی را بیان کرد. داستان های ترسناک عنوان یک قسمت از مطالب آمده در این کتاب می باشد که اشاره به موضوع تربیت فرزندان امروزی دارد؛ تغیرات رفتاری، نوع بازی های مورد علاقه، باورها و ترس های شان و... که باید به درستی بررسی شوند تا پدر و مادرها بتوانند رفتار درست را مقابلشان از خود نشان دهند؛ تمام این موارد در قالب داستان از یک خانواده به نام بذر افکن ارائه می شود آنها با شروع تعطیلات نوروزی، تصمیم می گیرند به زادگاه شان سفر کنند. پدر در این سفر سعی می کند با صحبت کردن در مورد ارواح، هیجان و انرژی بچه ها را کنترل کند و یا به اصطلاح خودش از چیزی حساب ببرند و تا حدودی هم از شیطنت های شان کاسته شود؛ اما ماجرا اصلا آن طور که او انتظارش را دارد پیش نمی رود...
برشی از متن کتاب
با شروع تعطیلات نوروزی، خانواده ی بذرافکن تصمیم گرفتند به زادگاه شان سفر کنند. اسکندر به زنش گفت: هم تفریح است، هم از ارث و میراث پدر مرحومم سر در می آورم و هم... زنش جیغ مانند تو حرفش پرید: هم بچه ها را با روح و جن و از این مزخرفات بترسانی. اسی جواب داد: گل گفتی زن ولی یواش تر. باور کن بهترین فرصت است این پدر سوخته ها کمی ادب شوند و از چیزی توی دنیا حساب ببرند. بچه ها هفت ساعت تو ماشین نشستند و به شیشه ها و صندلی و داشبورد ناخن کشیدند و مشت و لگد و جفتک زدند تا به خانه ی درندشت مادربزرگ رسیدند، سوار همه چیز شدند، بز، خر، چوب، سگ و... تا این که غروب شد و پدر به آنها گفت: از حالا به بعد خیلی مواظب باشین. این خانه ی قدیمی پر از روح سرگردونه. دو قلوها باهم گفتند: چه جالب! روح های ظفر آباد چه شکلی اند پاپی؟ پدر توضیح داد: روح های تهرانی و ظفر آبادی و شیرازی و... همه مثل هم لباس می پوشند، لباس سفید بلند، فقط کفش و جوراب هاشون باهم فرق می کند. برای شان توضیح داد که مثلا روح های تهرانی عاشق کفش های چرم نوک تیزند و روح های شیرازی ترجیح می دهند بیش تر وقت ها دم پایی بپوشند. نصفه شب از صدای خنده ی دوقلوها از خواب پرید. حیاط درندشت بود و هر اتاقی کنار اتاق دیگر، خمیازه ای کشید و به طرف اتاق بچه ها رفت. کسرا می گفت: اگر یه ذره محکم تر گرفته بودیمش عمرا می تونست در بره. کامران که از خنده ریسه می رفت جواب داد: گناه داشت بیچاره. مگه ندیدی خودش رو خیس کرده بود؟ پدر داد زد: شما نخوابیدین تا حالا؟ کسرا گفت: پاپی یه روح اومده بود تو اتاق مون. پدر لبخندی تو تاریکی زد و گفت: معلومه می آد. پس چی؟ حالا بخوابین. می خواست از تو حیاط به اتاقش برگردد که مادر پیرش جلویش سبز شد و گفت: وای! خدا مرگم بده، نکنه بچه ها روح بابای مرحومت رو اذیت کردن؟ اسکندر گفت: نه... مامان! یه چیزی گفتم بچه ها بترسن... مادرش به آسمان خیره شده بود. نه مادر، بچه ها درست می گن، روح بابات ماهی یک بار می آد به اتاق ها و وسایلش سر می زنه، ولی اگه اذیت بشه دیگه از تو خونه جم نمی خوره و برنمی گرده تو آسمون. اسکندر گفت: خب، اگر بمونه چی می شه؟ مادر زد تو سر خودش و گفت: واویلا می شه. هزارتا روح میان دنبالش می گردن برش گردونن آسمون. اسکند سر بلند کرد، هزار پیراهن سفید عربی را دید ه یواش یواش از آسمون پایین می آمدند. جیغ کشید و رفت تو اتاق پیش زنش. چند لحظه بعد مادر پیرش تق تق به در کوبید و گفت: بیا بیرون پسرم. مهمان داریم،خوبیت ندارد. وقتی اسکندر و مادر بچه ها لای در را باز کردند، حیاط خانه را پر از روح های سفیدپوش دیدند. مادرش داد زد: مگر نمی بینی دوست و رفیق های پدرت گشنه و تشنه اند، بیا کمک. اسکندر برای روح ها چای آورد به شان خرما و کلوچه تعارف کرد. ناگهان کامران و کسرا را دید که تنبان یکی از روح ها را می کشند.
نویسنده:احمد اکبرپور تصویرگر: مهدی صادقی انتشارات: هوپا
نظرات کاربران درباره کتاب واژه های نفهم | نشر هوپا
دیدگاه کاربران