معرفی کتاب مینا سان تلمو و موزه نفرین شده
داستان کتاب درباره ی نوجوانی به نام مینا سان تلمون است که همراه برادرش راب، در خانه ی عمه شان آگاتا زندگی می کنند. او با وجود این که دوازده سال بیشتر ندارد، کتابی با محتوای داستان پلیسی نوشته است که مورد استقبال خوانندگان زیادی قرار گرفته و حسابی او را بر سر زبان ها انداخته است.
او به قدری محبوب شده که بهترین برنامه های تلویزیونی از او دعوت به مصاحبه می کنند و روز به روز بر شهرت او افزوده می شود. مینا تلاش می کند تا جلد دوم کتابش را بنویسد، ولی هر بار که دست به قلم می برد، بی فایده است و واژه ها یاری اش نمی کنند؛ تا این که ناشرش تماس گرفته و از او می خواهد کتاب دیگری با موضوع نقاشی مدرن بنویسد.
مینا ابتدا سر باز می زند ولی با ایجاد جرقه ای در ذهنش این کار را قبول می کند! او تصمیم می گیرد رمانی پلیسی در مورد نقاشی مدرن بنویسد. مینا همراه راب به موضوع قتل کلکسیونر نقاشی معروفی سرک کشیده و در حال یافتن سرنخ هایی از ماجراست؛ در این بین کارآگاه پلیسی که قبلا ارزیاب هنری بوده، وارد تحقیقات می شود. مینا نکاتی جذاب از تاریخ هنر را از او یاد می گیرد تا بلکه بتواند در یافتن سر نخ های ماجرا از آن ها بهره ببرد.
برشی از متن کتاب مینا سان تلمو و موزه نفرین شده
آن روز بعد از ظهر، قبل از این که برای رسیدن به قرارشان راهی بلوار روشه شوار بشوند، در اتاق مینا و عمه آگاتا یک بحث حسابی به راه افتاد؛ از آن بحث و جدل هایی که همه را درگیر خو می کند. ولر معتقد بود امکان ندارد مادام ایف و دکتر مالهاوس، دست کم مستقیما درپرونده ی قتل خیابان واتسون دخالتی داشته باشند.
حداقلش این بود که هیچ کدامشان با توصیف های شاهد ها، یعنی هاگزمیت و روموچکینا، از قاتل جور در نمی آمدند. تنها راهش این بود که کس دیگری را ررای این کار اجیر کرده باشند. ولر جلوی کمد خالی ایستاده بود و دو طرفش، چمدان های بزرگ و پر از لباس روی زمین افتاده بودند.
گفت:" اون ها با این کلاهی که سر مشتری هاشون می ذارن کلی پول در می آرن. دیگه چرا باید بخوان یه تابلوی دیگه از اونکا رو بدزدن؟ اون هم تابلویی که احتمالا ارزش چندانی هم نداره." عمه آگاتا روی یکی از تختخواب های اتاق نشسته بود، یک مرتبه از جایش پرید و گفت: " فهمیدم! فکر کنین یه مجمدعه داری میره نمایشگاه نقاشی های اونکا.
گوشتون با منه؟ اون وقت دکتر مالهاوس اون رو هیپنوتیزم می کنه. شاید تابلویی که الان گم و گور شده، اون موقع هنوز دست مادام ایف بوده و برای فروش به نمایش در اومده بوده. بعد، این وسط یه دفعه سر و کله ی گیبت پیدا می شه و تابلو رو درست جلوی چشم اون مشتری می خره و می بره. مشتری بیچاره که حس می کرده باید به هر قیمتی که شده اون تابلو رو به دست بیاره، می ره میش گیبت و کلی پول بهش پیشنهاد می کنه.
اما گیبت می گه حاضر نیست اون تابلو رو بفروشه چون به رنگ پرده های خونش می آد، یا چیزی شبیه به این. مشترحسابی عشصبانی می شه. شاید هنوز هم تحت تاثیر هیپنوتیزم بوده. حتی شاید تا آخر عمرش هم همین جوری بمونه! وسوسه ی داشتن اون تابلو اون قدر قوی بوده که می ره لندن، گیبت رو می کشه و...
(داستانی پلیسی درباره ی هنر مدرن) نویسنده: خابی یر مارتینس مترجم: رضا اسکندری انتشارات: هوپا
نظرات کاربران درباره کتاب مینا سان تلمو و موزه ی نفرین شده
دیدگاه کاربران