کتاب خون خورده | مهدی یزدانی خرم

60.000تومان

موجود

  • اولش خون بود …
  • نویسنده: مهدی یزدانی خرم
  • انتشارات: چشمه

کتاب خون خورده به قلم مهدی یزدانی خرم در نشر چشمه به چاپ رسیده است.

نویسنده در طول محتوای اثر حاضر به گونه ای استادانه قصه ی هنرمندانه ی خویش را بیان نموده و واقعیت روز جامعه را با تخیلات پر پیچ و خم خویش ترکیب کرده و در نهایت، رمانی جذاب را خلق می نماید. قصه به این شرح می باشد که: “محسن مفتاح”، دانشجوی ارشد زبان و ادبیات عربی به شغلی غیر معمول مشغول است. وی آرزوی رفتن به بیروت و ادامه ی تحصیل در مقطع دکترا را در سر می پروراند و جهت گذران امور، به شست و شوی قبرها پرداخته و پس از خواندن فاتحه، دستمزد دریافت می کند. ماجراهای داستان نیز مرتبط با قبرهایی می باشد که محسن آن ها را شسته و سپس راوی، پرده از سرگذشت ناگوار هر یک بر می دارد و روایت هایی مهیج را به خواننده ارائه می دهد. این داستان ها مربوط به پنج برادر است که در آبادان، بیروت، تهران و مشهد روزگار گذرانده و قصه هایی متفاوت با شخصیت های متمایز با یک دیگر دارند که موجب جذابیت هر چه بیش تر داستان شده و ذهن و روح مخاطب را مجذوب حکایت خویش می کند.

اطلاعات بیشتر

وزن 310 g
ابعاد 21 × 16 سانتی متر
موضوع

داستان ایرانی

تعداد صفحه

271

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد نرم

نوبت چاپ

13

برشی از متن کتاب

صفر
اولش خون بود…
خونی که آرام و کند راه باز می کرد وسط زمختی آسفالت خیابان. می چرخید میان آبی که رقیقش کرده بود و پخش می شد؛ پخش تر. خونی که سیاه می زد با رگه های سرخ روشن و خودش را می رساند به جدول سیمانی کنار جوی و کم کم می گسترد روی آسفالت. خیابان را خون گرفته بود. خونی که از شکاف جدول سیمانی راه باز کرده بود به جوی خشکی که تهش یک گربه ی مرده دراز به دراز افتاده بود و هنوز بو نگرفته بود. گربه ای که از فرط پیری جان داده بود در جوی آب و خون رقیق شده ای که خیابان را پوشانده بود پوستش را رنگ می زد. پوست خاکی اش را… و بعدش صداها بلندتر شدند. ردها در خون. یکی لیز خورد روی سری خیس خون خیابان و دیگری از ترس خود را پس کشید. ولوله ای بر پا بود. آدم ها از پیاده رو تماشا می کردند و عکس می گرفتند و در صبح پاییزی به تماشای خونی مشغول بودند که کل ترک های آسفالت را پر کرده بود و کم کم فرو می رفت در زمین…
هوا ابری بود و بی باران؛ ابرهایش جان نداشتند. بر فراز خیابان خون گرفته و آدم های گوشی به دستش، کمی بالاتر از یک نرده ی زنگ زده ی کهنه، دو روح بی خیال نشسته بودند کنار صلیب کلیسای کوچک خیابان سرسبز نارمک و به آن همه خونی نگاه می کردند که گه زده بود به خیابان. ساعت هفت صبح شنبه ای از روزهای انتهای آذر بود. روح شاعر آزادی خواه که خیره بود به آخرین خال جوش پای صلیب کوچک کلیسای مریم و لق خوردن های مداومش در باد، پرسید « به نظرت چیزی از رگ و ریشه ی من مونده؟ »
روح خبیث خال دار که سعی می کرد بالش را بخاراند گفت « بابا ول مون کن اول صبحی! خاک شدی رفت پی کارش. فاتحه. »
« تو از کجا می دونی؟ چرا همه ش حرف مُفت می زنی؟! »
« می دونم، چون باید بدونم. »
و روح شاعر آزادی خواه که چند سالی بود هوس چای سیاه داشت با گل سرخ و سیگاری حسابی از توتون های مرغوب و معطر، به یقه گیری دو مرد سراپاخونی زل زد و گفت « مقصر کیه؟ »
« معلومه موتور خون. عین گاو می رفت… »
مرد خون بر فغانش بلند بود و یقه ی راننده وانت آب معدنی دماوند را گرفته بود که چرا مثل گوساله پیچیده جلوش و او خواسته نکوبد به بچه مدرسه ای ها و چپ کرده و حالا خون و آب معدنی دماوند که به درک… خون ها « اُ » منفی بودند… « اُ » منفی.
« چرا “اُ” منفی این قدر کمه؟ »
روح خبیث خال دار بی حوصله سر چرخاند و به روح شاعر آزادی خواه گفت « چون کمه. » و دوباره و بی اعتنا به غژغژ صلیب کلیسای کوچک و متروک خیابان سرسبز خیره شد به کتک کاری راننده وانت و راننده موتور. جعبه ی قفل نشده ی کیسه ی خون ها دهن باز کرده و کیسه های « اُ » منفی و چندتایی « آ ـ ب » و « اُ » مثبت ترکیده بودند و بعد هم…

ثبت دیدگاه برای “کتاب خون خورده | مهدی یزدانی خرم”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظرات

هیچ دیدگاهی نوشته نشده است.

فهرست فروشگاه

خرید کتاب خون خورده

کتاب خون خورده | مهدی یزدانی خرم