کتاب فروپاشی – بی. ای. پاریس

35,000 تومان

در انبار موجود نمی باشد

(همه خوان رمان خارجی)

نویسنده: بی. ای. پاریس

مترجم: شیرین شکراللهی

انتشارات: چترنگ

35,000 تومان

توضیحات

کتاب فروپاشی نوشته بی. ای. پاریس و ترجمه شیرین شکراللهی در نشر چترنگ به چاپ رسیده است.

داستان این کتاب در مورد زنی به نام “کساندرا” می باشد که در یک شب بارانی از مهمانی به خانه بازمی گردد و به دلیل بارش شدید باران تصمیم می گیرد بر خلاف توصیه های همسرش، یک راه میانبر را برای زودتر رسیدن به منزل انتخاب کند. این راه میانبر، راهی پر پیچ و خم و خطرناک است و از میان جنگلی تاریک عبور می کند، امّا کساندرا می خواهد خطرات این مسیر را به جان بخرد تا زودتر به خانه برسد. او در میان راه، ماشینی را می بیند که وسط جاده توقف کرده است. کساندرا نیز توقف می کند تا ببیند زنی که پشت فرمان ماشین است بیرون می آید یا خیر. وقتی از خروج زن از ماشین ناامید می شود به راهش ادامه داده و سرانجام به منزل می رسد. صبح روز بعد، از طریق رادیو متوجه می شود، زنی که دیشب در جاده دیده را در ماشینش به قتل رسانده اند و این زن از قضا از آشنایان کساندرا نیز بوده است. او از این که برای آن زن  کاری نکرده دچار عذاب وجدان می شود. علاوه بر این، کساندرا مدام نگران است بیماری زوال عقل مادرش را به ارث ببرد و اصلاً وضعیت روحی خوبی ندارد. در این گیر و دار تماس های تلفنی مرموزی اتفاق می افتد که ممکن است از طرف قاتل آن زن باشد و اوضاع روحی کساندرا را بیش از پیش خراب می کند. “فروپاشی” که اولین بار در سال 2017 منتشر شد، رمان بسیار پر فروشی است و به زیبایی هر چه تمام تر سیر “فروپاشیِ” روحی و روانی زنی را به تصویر می کشد که در گودالی به نام ترس از فراموشی دست و پا می زند و در عین حال احساس گناه از کمک نکردن به هم نوعش، رهایش نمی کند.

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 350 g
ابعاد 190 × 120 mm
موضوع

داستان خارجی

تعداد صفحه

395

قطع

پالتویی

نوع جلد

جلد نرم

نوبت چاپ

1

فهرست

فهرست

  • پیشگفتار
  • جمعه ۱۷ ژوئیه
  • شنبه ۱۸ ژوئیه
  • جمعه ۲۴ ژوئیه
  • شنبه ۲۵ ژوئیه
  • یکشنبه ۲۶ ژوئیه
  • دوشنبه ۲۷ ژوئیه
  • چهارشنبه ۲۹ ژوئیه
  • جمعه ۳۱ ژوئیه
  • یکشنبه ۲ اوت
  • چهارشنبه ۵ اوت
  • جمعه ۷ اوت
  • شنبه ۸ اوت
  • یکشنبه ۹ اوت
  • دوشنبه ۱۰ اوت
  • چهارشنبه ۱۲ اوت
  • پنجشنبه ۱۳ اوت
  • جمعه ۱۴ اوت
  • شنبه ۱۵ اوت
  • جمعه ۲۸ اوت
  • سه شنبه ۱ سپتامبر
  • یکشنبه ۲۰ سپتامبر
  • دوشنبه ۲۱ سپتامبر
  • سه شنبه ۲۲ سپتامبر
  • دوشنبه ۲۸ سپتامبر
  • سه شنبه ۲۹ سپتامبر
  • چهارشنبه ۳۰ سپتامبر
  • پنجشنبه ۱ اکتبر
  • جمعه ۲ اکتبر

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

تلفن بیدارم میکنه. بیرون، خورشید بعد از ظهر تغییر وضعیت داده و وقتی ذهنم هوشیار میشه از روی غریزه نفسم رو حبس می کنم .پیغام گیر تماس رو میگیره و یه نفس راحت می کشم. انتظار دارم ریچل باشه که دوباره بهم زنگ زده ولی صدا به طرز مشکوکی شبیه مری، سرپرست معلماس کخ یه چیزایی راجع به روز اینست پیش رو می ‌گه. نمیخوام بیشتر از این تحت هیچ فشاری باشم بنابراین صداش رو نادیده میگیرم ولی به محض اینکه تماس تموم میشه احساس دانش‌آموزی را دارم که تکالیفش را انجام نداده، لپ تاپم را بر می دارم میرم به اتاق مطالعه تا پشت میز اونجا کار کنم.

تازه شروع کرده ام که سرعت بالای یه ماشین بیرون خونه منو از جا میپرونه. گوش می کنم که داره از جاده میره بالا به سمت خونه های دیگه و صدای موتورش هر لحظه ضعیف تر میشه، در حیرتم که چرا صدای نزدیک شدنش رو نشنیدم. مگر اینکه تمام مدت بیرون خونه پارک شده بوده.

سعی می کنم که فکر رو پس بزنم ولی نمیتونم. وحشت شروع میشه و سوال ها تو ذهنم به رقص در میان. ماشین قبلاً که من خواب بودم رسیده ؟ راننده ش کی بوده؟ قاتل؟ وقتی در خواب بودم از پنجره نگاهم می کرده، مثل عروسک خیمه ‌شب ‌بازی؟ میدونم که به نظر دیوونگی میرسه، ذهنم بهم میگه که هست ولی ترسم به طرز وحشتناکی واقعیه.

می دوم به سمت سالن، کلید ماشین رو از روی میز بر می دارم و قفل در جلو رو باز می کنم. نور خورشید اذیتم میکنه، وقتی دارم با عجله میرم سمت ماشین، سرم رو پایین می گیرم و دستم رو روی چشم هام سایه بون می کنم. از دروازه خارج میشم، واقعاً فکر نمی‌کنم که کجا دارم میرم، فقط هدفم اینه که از اینجا دور شم و می بینم تو جاده به سمت کسل ولزم. وقتی میرسم، دو تا از پارکینگ های ماشین های کوچک را امتحان می کنم ولی هر دو پرن. بنابراین در پارکینگ طبقاتی پارک می کنم. بی هدف توی مغازه ها قدم میزنم، چند تا چیز میخرم، مدتی خودم را با یک فنجان چای توی کافه مشغول می کنم. بعد یکم دیگه تو مغازه ها می چرخم و سعی می کنم لحظه ای رو که مجبورم برگردم خونه به تأخیر بندازم. ساعت شش به امید اینکه الان دیگه متیو خونه اس میرم سمت پارکینگ، چون فکر برگشتن به خونه خالی به وحشت میندازدم.

ناگهان یکی بازوم رو ازپشت میگیره و با فریاد می چرخم. کانی با یه لبخند گنده رو صورتش وایساده اونجا دیدنش دوباره همه چیز رو عادی میکنه و با یه نفس راحت بغلش می کنم.

میگم: این کار و نکن. شانس آوردی که سکته نکردم.

سعی می کنم کنترل ضربان قلبم را به دست بگیرم.

اونم بغلم میکنه، بوی عطر گلش آشنا و آرامش بخشه.

-ببخشید، نمی‌خواستم بترسونمت. چطوری؟ از تعطیلات لذت میبری؟

موهام رو از جلوی صورتم کنار می زنم و سر تکون می دم. فکر می ‌کنم آیا همان اندازه ‌ای که حس می کنم دیوونه به نظر میام؟ هنوز داره بهم نگاه می کنه و منتظر جوابه.

صفحه 171

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب فروپاشی – بی. ای. پاریس”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت