کتاب دوست بازیافته – فرد اولمن

24,000 تومان

در انبار موجود نمی باشد

  • نویسنده: فرد اولمن
  • مترجم: مهدی سحابی
  • انتشارات: ماهی

24,000 تومان

توضیحات

کتاب دوست بازیافته اثر فرد اولمن با ترجمه ی مهدی سحابی توسط نشر ماهی به چاپ رسیده است.

داستانِ این کتاب در مورد زندگی فردی است که از دوران نوجوانی خود می گوید. دورانی که فکر می کرد دوستی، یک رابطه ی بسیار مقدس و ارزشمند است و منتظر پیدا کردنِ یک دوست واقعی بود؛ دوستی که بتواند برای او جان بدهد و فداکاری و از خودگذشتگی را تجربه کند. یک روز دانش آموز جدیدی وارد کلاس آن ها می‌شود. فردی که بسیار متفاوت و از خانواده ای اشرافی بود و به نظر می رسید نیازی به دوستی و همراهی دیگران ندارد. راوی، تصمیم می گیرد کاری کند که نظر دانش آموز جدید را به خود جلب نماید. برای همین دست به کارهای جدید و قابل توجه می زند. مثلا در کلاس شروع می‌کند در مورد فیلسوف های مختلف اظهار نظر کردن، از سبک و آثار هنرمندان حرف زدن، به طوری که معلم ها را شگفت زده می کند. سپس  وارد عرصه ورزش شده و با تمرین های مکرر در حرکات ژیمناستیک، خود را با بهترین های مدرسه به رقابت می اندازد . با این کارها موفق می ‌شود تا توجهِ دانش آموز جدید را به خود جلب کند. یک روز سکه های خود را به مدرسه می آورد و جلوی دیدِ فرد جدید قرار می دهد. دانش آموز جدید فورا به سوی او می رود و سکه هایش را از نزدیک نگاه می کند و می گوید: من هم کلکسیون سکه دارم. اما ماجرای دوستی آن ها به دوران بزرگسالی هم کشیده می شود که ماجراهای خانوادگی، اجتماعی و سیاسیِ پر رمز و رازی را به دنبال خود می آورد و پایانی بسیار غافلگیر کننده را رقم می زند.

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 90 g
ابعاد 165 × 120 mm
تعداد صفحات

112

سال انتشار

1399

قطع

جیبی

نوبت چاپ

21

نوع جلد

جلد نرم

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

سه روز پس از آن، در پانزدهم مارس – تاریخی که هرگز فراموش نخواهم کرد- در یک غروب خوش و سبک  بهاری از مدرسه به خانه می رفتم. درختان بادام شکوفه کرده بودند، گل های زعفران باز شده بودند، رنگ آسمان به آبی زنگاری می زد: آسمانی «شمالی» که مایه ای هم از آسمان ایتالیا داشت. چشمم به هوهنفلس افتاد که جلوتر از من می رفت. به نظر می رسید کسی است. قد هایم را آهسته کردم- ترسیدم از کنار او رد بشوم – اما به هرحال می بایست به راهم ادامه می دادم چون اگر این کار را نمی کردم، رفتارم مسخره به نظر می رسید و او را به شک می انداخت. به نزدیکی او رسیده بودم که برگشت و به من لبخند زد. سپس با نوعی دستپاچگی، که به نحو غریبی ناشیانه جلوه می کرد، دست لرزان مرا فشرد. گفت:« تویی، هانس؟» و ناگهان با کمال خوشحالی و با کمال تعجب متوجه شدم که او هم مثل من خجالتی است و مثل من به یک دوست احتیاج دارد، و احساس آرامش کردم.هیچ به یاد نمی آورم که در آن روز من و کنراد به هم چه گفتیم. تنها چیزی که می دانم این است که مدت یک ساعت، مانند زوج جوان عاشقی که هنوز خجالتی و دستپاچه اند، با هم پرسه زدیم. اما می دانستم که این تازه آغاز دوستی ماست و از آن پس زندگی من غم آلود و تهی نخواهد بود، بلکه برای هردو مان سر شار از شور و امید خواهد شد.

پس از آن سر انجام از او جدا شدم، تمام راه برگشت به خانه را دویدم. می خندیدم، با خودم حرف می زدم، دلم می خواست داد بزنم ، آواز بخوانم، و برایم بسیار مشکل بود که به پدر و مادرم نگویم که تا چه حد خوشبختم، که زندگی ام کاملا زیر و رو شده و دیگر فقیر نیستم، بلکه غنی ترین آدم روی زمینم. خوشبختانه پدر و مادرم گرفتار تر از آن بودند که متوجه تغییر روحیه ی من بشوند. به کج خلقی و بی حوصلگی‌ام، به جواب های سر بالا و به کم حرفی ام عادت داشتند و این همه را به حساب دوران بحرانی بلوغ و مرحله ای اسرار آمیز گذار از کودکی به نوجوانی می گذاشتند. گه گاه مادرم می کوشید دل مرا به دست آورد و یکی دو بار سعی کرده بود دستی به سر و رویم بکشد، اما از مدت ها پیش منصرف شده و در برابر سر سختی و انعطاف ناپذیری من تسلیم شده بود.

اما کمی بعد، پیامدهای آن همه خوشی نمودار شد. از ترس آن چه ممکن بود فردا اتفاق بیفتد خوابم نمی برد. نکند همه چیز را فراموش کرده یا از دوستی با او پشیمان شده باشد؟ نکند با نشان دادن این که تا چه حد به دوستی او محتاجم، اشتباه بزرگی کرده باشم؟ آیا باید خودم را محتاط تر و خود دارتر نشان می دادم؟ مبادا درباره‌ی من با پدر و مادرش چیزی بگوید و آن ها به او توصیه کنند که با یک پسر یهودی دوست نشود؟ به همین گونه به شکنجه ی خود ادامه می دادم تا این که سرانجام به خواب رفتم، و همه ی شب را ناراحت خوابیدم. اما معلوم شد که بیهود ه می ترسیدم. همین که پا به کلاس گذاشتمم کنراد از جا بلند شد، آمد و کنار من نشست. خوشحالیش از دیدن من چنان صمیمانه و طبیعی بود که من هم، با همه ی خویشتن داری ذاتی ام، هر نوع ترس و ملاحظه را کنار گذاشتم. از گفته هایش معلوم می شد که شب را راحت خوابیده و لحظه ای در باره‌ی صمیمیت من شک نکرده است. و من از این که درباره‌ی او شک کرده بودم پیش خود خجل شدم. از آن هنگام به بعد، دیگر از هم جدا نشدیم. همیشه با هم از مدرسه بیرون می رفتیم.

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب دوست بازیافته – فرد اولمن”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت