کتاب آنی شرلی ریلا در اینگل ساید(کتاب هشتم) – قدیانی

30,000 تومان

در انبار موجود نمی باشد

(کتاب هشتم)

نویسنده: ال. ام. مونگمری

مترجم: سارا قدیانی

انتشارات: قدیانی

شناسه محصول: 8237 دسته: , برچسب‌ها:

30,000 تومان

توضیحات

کتاب آنی شرلی، ریلا در اینگل ساید نوشته ی ال.ام. مونتگومری و ترجمه ی سارا قدیانی توسط انتشارات قدیانی به چاپ رسیده است.

کتاب جلد هشتم و آخرین جلد از مجموعه داستان های ” آنی شرلی ” است. این جلد به زندگی ” برتا ماریلا ” که آخرین فرزند آنی و گیلبرت بلایت است و همه ی اعضای خانواده او را ریلا صدا می زنند، می پردازد. ریلا دختر 15 ساله ای است که با همه اعضای خانواده فرق دارد. او برخلاف بقیه ی که به دنبال تحصیلات عالیه رفته اند، هیچ تمایلی به ادامه تحصیل در دانشگاه ندارد. او دختری سرزنده و شاد و کمی لوس است. یک شب او به همراه خواهران و برادرانش به یک مهمانی می رود که جوانان شهر در آن شرکت کرده اند. ریلا در مهمانی ” کنت فورد ” را می بیند که از کودکی علاقه ی خاصی به او دارد. در شب مهمانی یکی از پسرها خبر حمله ی آلمان ها به انگلیس و آغاز جنگ جهانی را می دهد و شیرینی مهمانی به کام همه تلخ می شود. کانادا که مستعمره انگلیس به شمار می آید برای اعزام نیرو به جنگ از همه ی پسران جوان داوطلب ثبت نام می کند. کنت فورد به خاطر آسیب دیدگی قوزک پایش فعلاً نمی تواند به جنگ برود و از این مسئله ناراحت است. ” جم ” پسر بزرگ و اولین فرزند آنی برای اعزام به جنگ ثبت نام می کند. پس از چندی ” والتر ” دیگر پسر خانواده نیز به جنگ می رود. ریلا که به این برادر احساس خاصی دارد تحمل دوری او برایش بسیار سخت است. ریلا پس از شروع جنگ به پیشنهاد مادرش گروهی از دختران جوان را تشکیل می دهد تا برای کمک به جنگ، کمک های مردمی را جمع آوری کنند. در یکی از همین جمع آوری کمک ها ریلا به خانه ای می رود و متوجه می شود زن صاحب خانه پس از به دنیا آوردن فرزندش از دنیا رفته است و همسرش برای شرکت در جنگ به انگلیس رفته است…

 

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 520 g
ابعاد 220 × 160 mm
موضوع

رمان کودک و نوجوان

تعداد صفحه

480

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد نرم

نوبت چاپ

12

سال انتشار

1398

نویسنده

نویسنده

” لوسی ماد مونتگومری ” معروف به ال.ام مونتگومری نویسنده و شاعر کانادایی در سال 1874 میالادی در کلیفتون دنیا آمد. وقتی لوسی مود مونتگمری بیست و یک ماهه بود، مادرش بر اثر بیماری سل درگذشت. پدرش او را به خانواده مادری اش، سپرد و به غرب کانادا رفت و در جزیره پرنس آلبرت ساکن شد و مجددا ازدواج کرد. مونتگمری که تنها همراه پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می کرد، به تخیلات و طبیعت و کتاب ها و مخصوصا نوشتن خو گرفت و وقتی که فقط نه سال داشت، شعر می سرود. یک سال نزد پدر و نامادریش در جزیره پرنس آلبرت بود و در همان زمان برای اولین بار، شعری را در روزنامه پاتریوت به چاپ رساند. ظرف یک سال (۱۸۹۲) دوره آموزگاری را در کالج پرنس ولز گذراند و در سه مدرسه جزیره تدریس کرد. یک سال از تدریس دست کشید تا دروس منتخب در ادبیات انگلیسی را در دانشگاه دال هاوس هالیفاکس بخواند و یکی از معدود زنان عصر خود شود که جویای تحصیلات عالی بودند .در سال ۱۸۹۸ پدربزرگش به طور ناگهانی درگذشت و او نزد مادربزرگش رفت تا از او مراقبت کند. طی سیزده سالی که با مادربزرگش زندگی می کرد، به نوشتن و فرستادن شعرها و داستان ها و رمان هایش به مجله های کانادایی و بریتانیایی و امریکایی ادامه داد. در سال ۱۹۰۵ اولین و معروف ترین رمانش یعنی ” آنی در گرین گیبلز ” را نوشت و دست نوشته اش را به چندین ناشر داد اما پس از چندین بار رد شدن، آن را کنار گذاشت. در سال ۱۹۰۷ دست نوشته اش را پیدا کرد و دوباره خواند و تصمیم گرفت چاپش کند. شرکت پیج بوستون کتاب را پذیرفت و به چاپ رساند. کتاب که خیلی زود به فروش بالایی رسید، سرآغاز موفقیت او به عنوان یک رمان نویس بود. او در  ۱۹۴۲ در اونتاریو از دنیا رفت و در قبرستانی نزدیک خانه قدیمی اش در جزیره رویایی پرنس ادوارد به خاک سپرده شد. مونتگمری که تقریبا تمام داستان هایش در جزیره پرنس ادوارد می گذرد، این جزیره را با توصیفات بی نظیرش از طبیعت، زندگی و مردم آنجا جاودان کرده است. هر سال صدها هزار نفر تحت تاثیر روشی که او از زندگی در داستان هایش به تصویر کشیده بود، به پرنس ادوارد می روند تا این جزیره زیبا و رویایی را از نزدیک ببینند.

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

تصمیم بزرگ

روز بعد، سوزان تا شب پرچم را به افتخار اعلان جنگ ایتالیا پایین نیاورد.

-قبل از آنکه وقتش برسد، همه چیز دارد به نفع جبهه روسیه تمام می شود، خانم دکتر عزیز! ایتالیا شانس آورد که در جبهه درستی قرار گرفت، ولی هنوز نمی دانم این اتفاق، به نفع متفقین است یا نه. باید در مورد ایتالیایی ها اطلاعات بیشتری به دست بیاورم. اما هرچه باشد این کارش فکر فرانسیس جوزف را مشغول می کند. عجب امپراتوری است! یک پایش لب گور است و هنوز به قتل عام فکر می کند.

بعد، سوزان با چنان انرژی و حرارتی خمیر نانش را ورز داد و به آن مشت کوبید که گویا خود فرانسیس جوزف بخت برگشته را به چنگ آورده است.

والتر با قطار صبح به شهر رفته و نن مراقبت از جمز را به عهده گرفته بود تا وقت ریلا آزاد باشد. ریلا تمام روز مشغول آماده کردن سالن گلن و رسیدگی به هزار مورد ریز و درشت بود. با وجود اینکه آقای پرایر گفته بود که امیدوار است یک باران حسابی ببارد موقع گفتن این حرف، یک لگد وحشیانه ای به سگ میراندا زده بود، آن روز هوا مطبوع و مساعد بود. ریلا دوان دوان از سالن به خانه رفت و با عجله لباس پوشید. در آخرین لحظه ها همه چیز به بهترین شکل پیش رفته بود، آیرن در طبقه پایین مشغول تمرین آوازهایش با دوشیزه الیور بود و ریلا تمام ترس و نگرانی هایش را فراموش کرده و خوشحال و هیجان زده بود. تلاش های چند هفته ای او داشت به نتیجه می رسید و طعم پیروزی را زیر زبانش احساس می کرد. خیلی خوب خبر داشت که کم نبودند کسانی که فکر می کردند ریلا بالایت مهارت، صبوری و کاردانی لازم برای برگزاری یک کنسرت را ندارد. ولی او موفق شده بود دهانشان را ببندد. از ظاهر و سر و وضعش راضی بود. هیجان درونیش باعث شده بود سرخی ملایمی به گونه های خامه ای رنگش بدمد، کک و مک های مختصرش کم رنگ شوند و موهای قرمز قهوه ایش بدرخشند. اگر لا به لای موهایش شکوفه سیب می گذاشت بهتر بود یا یک ردیف مروارید؟ او بعد از کمی تردید و تفکر، شکوفه های سیب را انتخاب کرد و پشت گوش چپش را به دسته ای از آنها زینت داد. وقتش بود که نگاهی به پاهایش بیندازد. بله، هر دو صندلش را پوشیده بود. او صورت نرم، گل انداخته و گرم جمز را بوسید و با عجله به طرف سالن رفت. از همان لحظه، سالن داشت پر می شد و خیلی زود حسابی شلوغ می شد. ظاهرا قرار بود آن کنسرت به موفقیت چشمگیری برسد.

سه برنامه اول با موفقیت انجام شد. ریلا در رختکن کوچک پشت سکو همان طور که به بندر مهتابی نگاه می کرد، جمله های خودش را زیر لب می خواند. تنها بود، چون بقیه افراد در اتاق بزرگ تر آن طرف جمع شده بودند. ناگهان احساس کرد دو دست لطیف و برهنه دور کمرش حلقه شدند و بعد آیرن هاوارد گونه اش را بوسید.

-ریلا خوشگل من! امشب مثل فرشته ها شده ای. تو چه دل و جرئتی داری. فکر می کردم بعد از داوطلب شدن والتر دیگر دل و دماغی برایت نمی ماند، ولی مثل اینکه عین خیالت نیست. کاش من هم خونسردی تو را داشتم.

ریلا سکوت کرد. نمی توانست هیچ عکس العملی نشان دهد. هیچ حسی نداشت. گویا اعصاب کل بدنش فلج شده بود. صدای خودش را شنید که داشت می گفت: «والتر … داوطلب شده؟» …

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب آنی شرلی ریلا در اینگل ساید(کتاب هشتم) – قدیانی”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت