کتاب چهل گیس و حسن کچل – ویدا

6.000تومان

موجود

(افسانه های دخترونه ی ایرونی)

شاعر: بهاره نیرومند فر

تصویرگر: رویا خادم الرضا

انتشارات: ویدا

واحد : 4670 دسته‌بندی‌ها: , برچسب:

کتاب چل گیس و حسن کچل از مجموعه ی افسانه های دخترونه ی ایرونی سروده ی بهار نیرومند فرد توسط انتشارات ویدا به چاپ رسیده است.

کتابِ حاضر روایتگرِ سروده ای دلنشین و آهنگین از افسانه های کهنِ ایرانی ست و داستانِ پسری به اسم ” حسن کچل ” را تعریف می کند. حسن کچل به همراه مادرش در شهری کوچک اما پر رفت و آمد زندگی می کند‌. حسن، روی سرش حتی یک تار مو هم ندارد؛ برای همین خجالت می کشد از خانه شان بیرون برود و کاری انجام بدهد. اما کسی خبر ندارد که حسن به خاطر سر کچل از خانه بیرون نمی رود و همه فکر می کنند که او پسری تنبل و بیکار است. روزی از روزها هم مادرش از این وضعیت خسته می شود و هرطور که شده حسن را راضی می کند تا برای پیدا کردنِ کاری خانه را ترک کند‌. حسنِ بیچاره ام راهی مرکز شهر می شود و از آنجایی که می بیند همه مشغول کار هستند و کسی بیکار نیست، از اینکه تا به حال به بهانه ی سر کچلش کار نمی کرده، از خودش خجالت می کشد و همینطور از غصه توی شهر راه می افتد تا اینکه به دیوار بلندی می رسد. آن دیوار متعلق به باغی بزرگ است که دختری به زیبایی ماه در آن جا گرفتار و توسط غولی بزرگ زندانی شده است. حسن کچل دلش به حال دخترک می سوزد و سعی می کند تا دخترک را نجات بدهد؛ اما کاری از دستش بر نمی آید و همین طور که کمی استراحت می کند یک دفعه پسری هم شکل و همزاد خودش روبرویش ظاهر می شود و …

 

اطلاعات بیشتر

وزن 440 g
ابعاد 30 × 22 سانتی متر
موضوع

افسانه ملل

تعداد صفحه

32

قطع

رحلی

نوع جلد

سخت

نوبت چاپ

1

برشی از متن کتاب

یه روزی صبح سحر

وقتی خورشید میومد باز بی خبر

ننه ی حسن کچل با دل پُر

به هوای سیبای قرمز و سُر

حسنو توی کوچه روونه کرد

حسنک وقتی که برگشت،

ننه باز بهونه کرد

گفت پسر تنبلی هم حدی داره

مرد اگه کار نکنه تو زندگی کم میاره

تو محل پیر و جوون فکر می کنن تنه لشی

نمیدونن از سر بی مو خجالت می کشی

برو دنبال یه کاری و بدون

که چیزی کم نداری از این و اون

حسنک راهشو کج کرد بی صدا

پا گذاشت تو کوچه ها

توی راه می دید که همه دکونا بازن

چن نفر با کاه و گل خونه می سازن

بچه ها الک دولک بازی می کردن

کاسبا مشتریو راضی می کردن

زنا چونه میزدن

واسه هر چی که می خواستن بخرن

حسنک دید آدما صبح تا غروب

برای یه لقمه نون می سازن با بد و خوب

کم کمک بیرون اومد از کوچه ها

با قدم های کوتاه

رفت رسید پای یه دیوارِ سیا

دید که دیوار یه باغه

توی باغ پر از هیاهوی کلاغه

بین غار غار کلاغا سوزِ آوازی شنید

از روی دیوار باغ سرک کشید

دید که یه دخترک گیسو کمند،

با یه پیراهن بلند،

مث ماه میون باغ نشسته بود

چی می خوند؟

چرا چشاشو بسته بود؟

پری بود یا خواب و رویا؟

حسنک محو تماشا

از ته دل آه کشید

دخترک وقتی شنید،

چشای سیاشو وا کرد

تو چش حسن نگاه کرد

گلی سرخ لپاش یهو پرید

رنگ مهتاب شد و لب هاشو گزید

گفت: برو اگه کلاغا تو رو اینجا ببینن

دیوُ بیدار می کنن خبر ها رو بهش می گن

حسنک از همه دنیا بی خبر

نمی دونس که داره می افته توی دردسر

پشت هم سوال می کرد:

اینجا چیکار می کنی تو؟

دیو کیه؟ طلسم چیه؟

به من نگفتی اسمتو!

دخترک گفت: چل گیسم، دختر شاهم

اما چند سالیه که اسیر این دیو سیاهم

همه ی شاهزاده های کشورای جورواجور

یکی نزدیک، یکی دور

چن ساله قشون قشون

با سپر، تیر و کمون

میان اینجا برای بردن من

اما باز نمی تونن طلسم دیوُ بشکنن

اینم از بخته منه

زود برو، دیو اگه فریاد بزنه

قلبتو از جا میکنه…

ثبت دیدگاه برای “کتاب چهل گیس و حسن کچل – ویدا”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظرات

هیچ دیدگاهی نوشته نشده است.

فهرست فروشگاه

کتاب چهل گیس و حسن کچل - ویدا