کتاب مردگان تابستان – کامیلا وی/ نشر ایران بان

نویسنده: کامیلا وی

مترجم: فریده اشرفی

انتشارات: ایران بان

قیمت برای شما: 8,000 تومان

هم اکنون در انبار موجود نیست - اما میتوانید این محصول را پیش خرید کنید

نظر شما درباره ی این کتاب چیست ؟

توضیحات

کتاب مردگان تابستان نوشته ی کامیلا وی و ترجمه ی فریده اشرفی توسط انتشارات ایران بان به چاپ رسیده است.

سال ۱۹۸۶ خانواده ی هفت نفره ی پاکستانی ای به شهر لندن مهاجرت کردند و از سر و وعضشان با اسباب و اثاثیه ای که داشتند معلوم بود که آه در بساط ندارد. ” آنیتا ” دختر کوچک این خانواده بود و داستان این کتاب از زبان او روایت می شود. او یک برادر و دو خواهر دوقلو بزرگ تر از خود داشت که به کالج می رفتند. آنیتا دختری آرام و درون گرا ست. همیشه می خواهد اوقات خود را به تنهایی سپری کند. او در سن ۱۳ سالگی و بعد از مهاجرتشان شاهد اتفاقاتی ناگوار از جنایاتی شد که زیر سلطه ی شخصی به ظاهر آرام به وقوع می پیوست و آنیتا را هم درگیر ماجراهای خود می کرد. او تا هفت سال بعد هیچ کلمه ای درباره ی اتفاقات افتاده به زبان نیاورد. اما بعد اطلاعاتی که داده بود توسط روانشناس پلیسی به اسم ” دکتر سی. بارتن ” به مرض نمایش گذاشته شد. حوادثی شگفت آور که با شنیدنش تپش قلب هر انسان بالا می رود. اولین روزی که آنتیا و خانواده اش به لندن آمد اولین روز دیدار او با ” کایل ” بود. کایل پسری کوچک اندام با چشمانی درشت و به رنگ خاکستری است که لباس های عجیب می پوشد و همیشه حتی در اواسط تابستان هم کاپشن به تن دارد. او در ساختمان شماره ۳۳ و رو به روی خانه ی آنیتا زندگی می کند. ساختمانی با رنگ های پریده و پنجره هایی که همیشه بسته اند. در همان نگاه اول آنیتا چیزی درون کایل دید و به سمتش کشیده شد و حسی درونی او را وادار می کرد تا کایل را بیشتر بشناسد. از آن ماجرا گذشت و هر روز آنیتا از پنجره ی اتاق ساختمان خانه ی کایل و رفت و آمد های شبانه ی کایل را زیر نظر داشت و با شنیده هایی از همسایه ها که می گفتند: کایل یک خواهر کوچک پنج ساله داشته و روزی به طور خیلی ناگهانی ناپدید می شود و… آنیتا بیشتر مجذوب می شود تا با پسری که خواهرش را به طور ناگهانی از دست داده دوست شود. از این ماجرا می گذر تا وقتی که اولین روز مدرسه ی آنیتا شروع می شود و توی آن روز با ” دنیس ” آشنا می شود.

دنیس کمی شبیه به افراد عقب مانده می ماند. عینک می زند و همه ی سوال های آنیتا را با سوال جواب می دهد و کمی سیاه پوست و تپل هست. از نظر آنیتا که هیچوقت به دنبال دوست نگشته، دنیس گزینه ی بدی نیست و از وقتی هم که می فهمد خانه ی دنیس نزدیک خانه شان  است و رفت آمدهای یواشکی و پنهان کارانه ی او با کایل را می بیند بیشتر مشتاق می شود تا از طریق او به کایل نزدیک تر شود. کایل خیلی مرموز است و چهره اش مانند کسانی می ماند که همیشه در افکارشان مشغول حل مسائل هستند. همیشه بعد از تعطیلی مدارس، در قرارگاهی مخصوص، دنیس از آنیتا جدا شده و سراغ کایل می رود، چند کلمه ای صحبت می کنند و می روند. آنیتا هر از گاهی درباره ی کایل از دنیس سوال کرده اما هیچوقت به جوابی نرسیده و تنها سر نخ هایی درباره ی تونل های کنار گرینویج به دست آورده که قرارگاه دنیس و کایل است. بالاخره روزی بعد تعطیلی مدارس هنگام جدا شدن راه دنیس از آنیتا، آنیتا بدون اینکه راه خود را عوض کند با دنیس به سمت کایل می رود و با معرفی خودش باعث می شود که توجه کایل را به خودش جلب کند. اما این کار هم هیچ نتیجه ای نداشت. تا روزی که به طور اتفاقی سوار اتوبوسی شد که کایل و دنیس سوارش بودند و به سمت تونل هایی می رفتند که هنوز برای آنیتا مرموز بود. توی اتوبوس با پسرهای شرور کلاس بالایی که به جرم تجاوز و شرارت در مراجع اصلاح ترتبیت بودند، بحث می کنند و با بالا گرفتن دعوا بقیه افراد داخل اتوبوس به حمایت از کایل دعوا را خاتمه می دهند و آنیتا هم از فرصت استفاده می کند و خود را در گروه کایل جا می دهد و بعد فرار از دست پسر ها، این اولین شروع دوستی کایل و آنیتا می شود. اما آنتیا همچنان از ماجرا های تونل، از ماجرای ناپدید شدن خواهر کایل و… بی خبر است و نمی داند پا به چه دوستی گذاشته است و چگونه باعث مرگ کایل می شود و…

کتاب مردگان تابستان نوشته ی کامیلا وی و ترجمه ی فریده اشرفی توسط نشر ایران بان به چاپ رسیده است.

 

تامین محتوا: تحریریه فروشگاه اینترنتی کتابانه

توضیحات تکمیلی

وزن 250 g
ابعاد 200 × 150 mm
تعداد صفحات

236

قطع

رقعی

موضوع

رمان کودک و نوجوان

نوبت چاپ

2

نوع جلد

نرم

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کتاب مردگان تابستان – کامیلا وی/ نشر ایران بان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

برشی از متن کتاب

بیمارستان نیو کراس. ۴ سپتامبر ۱۹۸۶. رونوشت گفت و گو بین دکتر سی. بارتن و آنیتا تایدو. نسخه ی پلیس.

اون کفش کوچولو… چند ساعت نگهش داشتم… نمی تونستم ولش کنم. و بعد، خُب یه جورایی رفته بود توی مغزم و برام شد مهم ترین چیز. مهم تر از هر چیز دیگه. محکم گرفتمش، انگار می تونست منو نجات بده، انگار تنها راه خروج بود، انگار اگه اونو دور می انداختم یه اتفاقی می افتاد، یه چیزی می شد… واقعاً احمقانه بود. آخرِه حماقت. اون فقط یه لنگه کفش دِمین، کَری مِری بِل، اون دختره از جن گیر، جان وِنَبِلز و رابرت تامپسن، کایل کایت، بچه ی نکبت رزماری. همه شون یه مشت شیطون لعنتی کثافت هستن، مگه نه؟

یه آش شلم شوربای بوگندو از جانی های روانی فسقلی، یه جعبه ی شادی هیولاهای از رشد بازمونده: بِبَرین و نگه دارین، دوتا بخرین یکی هم مجانی بگیرین!

تقریباً سال هزار و نهصد و نود و چهاره و نمایش « جیمز بُلجِر » بیداد می کنه. چرا_ چرا_ چراهاش، چه طور_ چه طور_ چه طورهاش، اونا رو دار بزنین، اونا رو حلق آویز کنین، چشم_ در_ برابر_ چشم گفتن هاش. « غم و اندوه های یک ملت » به تَهِ پام! هول و ولا های زهرماری یه ملت. گزارش های خبری اون اراذل و اوباش بیرون دادگاهو تماشا می کنم و نفرتو تو صورت هاشون و تو چشم دخترهای کارخونه ام می بینم، وحشی که تو عنوان های خبری هست و کینه و نفرت میزگردها. یه تلاش مسخره در مقابل چی؟ حتی یه نفر خبر داره؟ تو حیاط خلوت هاتونو ببینین، من می خوام به اونا بگم. به بچه های لعنتی خودتون نگاه کنین. اما خستم اونا فقط به خاطر نفرت و انزجاره، خشم مطلقی که من تو هر دقیقه ی کثافت هفت سال گذشته حس کردم، از اون روز_ آخر_ تابستون، اون روز_ آخر_ همه_ چیز، وقتی سیزده سالم بود. بعضی وقت ها پیش میاد. بهش گفته ام نیاد و بعضی وقت ها درو باز نمی کنم، اما هنوزم میاد و اتاق اجاره ای منو با اَفترشیو های گرون قیمت و طلا و جواهرها و کت های کشمیرش پر می کنه. بعضی وقت ها، با بی. ام. و. بیرون کارخونه سر و کله اش پیدا می شه ( آنیتا، این دوست پسرته؟ عجب تیکه ایه؟ ). منو ناهار بیرون می بره و درباره ی آپارتمانش تو داک لندز و دوست دخترهاش و تعطیلات آخر هفته اش صحبت می کنه، اما هیچ وقت نمی گه واقعاً این همه پولو از کجا میاره و منم نمی پرسم. حرف می زنه و حرف می زنه، همیشه اون به من نگاه می کنه، در همون حال، پیشخدمت های زن به اون نگاه می کنن و من به میز. می گه نگران منه. از اومدنش ناراحت نمی شم اما واقعاً دلم نمی خواد کارهای روز مرّه ی زندگی ام خیلی به هم بخوره. دوست دارم کارهام یه روند خاص داشته باشه. روزهامو به دقت حساب می کنم، دقیق.

بعد از این اتفاق بابام و جانیس به لیدز اسباب کشی کردن، ( چه قدر دلم می خواست صورت عمه جم رو ببینم وقتی از این کار بابام اینا خبردار شده ). خواهرهام سعی کردن ارتباطشونو با من حفظ کنن اما آخر سر، وقتی هیچ وقت جواب جواب نامه ها و تلفن هاشونو ندادم، ول کردن. الان خودشون بچه دارن. منظور من این نبود که کاملاً با اونا قطع رابطه کنم، فقط طرز نگاهشونو نمی تونستم تحمل کنم.

فکر کنم، این، خونه. خون، خون چیزیه که هیچ کس نمی تونه از شرّش خلاص بشه. از عکسی که تمام دنیا از من داره که یه روز شنبه ی آخرهای تابستون موقع ناهار تو خیابونای گرینویچ می دویدم، تی _شرت سفیدم غرق خون بود. خون لابه لای موهام، روی صورتم، دست هام، حتی از بالا تا پایین پاهام. مخلوط با گل و ماسه ی معدن. راهمو از بین توریست ها باز می کردم، با روتختی های گل منگلی و چراغ های دست دومشون. مردم با تعجب می ایستادن تا با دهن باز به سر و وضع من نگاه کنن. اون نمایش تلویزیونی رو دیدین؟ فکر کنم چندان شباهتی نداره…

فروشگاه آنلاین کتاب | کتابانه

لذت خرید کتاب به صورت آنلاین

مردم ایران به دسترسی آسان به کالاهای مورد نیاز خود علاقه‌مند هستند؛ اما بسیاری باور دارند که خرید کتاب در برخی نقاط کشور، بسیار سخت و یا غیر ممکن است. از طرفی بسیاری از ناشران به دلیل پهناور بودن کشورمان و نیز هزینه‌های بالای بازاریابی و توزیع، به تمام بازار و موقعیت‌های فروش دسترسی ندارند؛ فضایی که چه ناشران بزرگ و مشهور و چه ناشران کوچک و کمتر شناخته‌شده، در آن گرفتار هستند. میروک با مدیریت مرتضی محرابی سعی کرده است به عنوان توزیع کننده کتاب و محصولات فرهنگی در فضای مجازی به کمتر کردن فاصله میان ناشرین و مصرف کنندگان کمک کند و مشتریان را به‌راحتی به طیف گسترده‌ای از محصولات، با استفاده از رایانه و یا تلفن همراه، در مکان و زمان دلخواه‌شان متصل کند.