کتاب مجمع سری – رابرت هریس

31,000 تومان

در انبار موجود نمی باشد

نویسنده: رابرت هریس

مترجم: مهدی فیاضی کیا

انتشارات: چترنگ

31,000 تومان

توضیحات

کتاب مجمع سری نوشته رابرت هریس و ترجمه مهدی فیاضی کیا توسط نشر چترنگ به چاپ رسیده است.

کتاب “مجمع سری” رمانی خواندنی در رابطه با انتخاب جانشینی برای پاپ می باشد که محتوای داستان آن در “واتیکان” روی می دهد. قضیه از این قرار است که پاپ کلیسای کاتولیک رم، مردی اصلاح گر و بیزار از منافع دنیوی، چشم  از جهان بسته و دار فانی را وداع گفته و حالا بزرگان این کلیسا قصد دارند با تشکیل مجمعی سری جانشین وی را انتخاب نموده و سپس فرد انتخابی را به پیروان خود معرفی کنند. “کاردینال لوملی”، سرپرست مجمع کاردینال ها و هم چنین مسئولیت ریاست مجمع سری را بر عهده داشته و سریعا آن را تشکیل می دهد. تمامی افراد موثر و تصمیم گیرنده، در نمازخانه ی سیستین و کازا سانتا مارنا دور هم گرد آمده و به شور می پردازند. در این جلسه نامزدهای انتخابی هم چون “تدسکو”، فردی سنت گرا، “ترمبلی”، مردی از اهل امریکای شمالی و جاه طلب و “آدیمی” آفریقایی تباری با عقایدی سرسختانه در رابطه با زنان و ازدواج های نامرسوم، مورد بحث و بررسی قرار می گیرند. غافل از این که نامزدی دیگر نیز، برای جانشینی مقام پاپ، به طور سری تعیین شده تا قبل از زمان موعد، کسی به هویتش پی نبرد. با حضور این شخص در مجمع اتفاقاتی مهیج و پرماجرا رخ می دهد که تمامی فکر و ذهن مخاطب را به روایت داستان جلب کرده و او را تا پایان کتاب با خود همراه می سازد.

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 300 g
ابعاد 185 × 120 mm
موضوع

داستان خارجی

تعداد صفحه

347

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد نرم

نوبت چاپ

1

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

«گمان می کردم عاقلانه تر این است که با کاردینال ها غذا نخورم. پس در اتاقم غذا می خوردم. در یازدهمین رای گیری به عنوان پاپ انتخاب شدم. یا عیسی، من هم می توانم همان را بگویم که پایوس دوازدهم وقتی انتخاب می شد گفت: «خداوندا، از رحمت واسعه ی خود، بر من رحمت فرست. برای انسان مثل یک رویا است و با وجود این تا وقتی بمیرم سهمگین ترین واقعیت سراسر حیات من نیز هست. اینک آمده ام ای خدا، که با تو بزی ام و با تو بمیرم. بر بالکن پتروس قدیس قریب به سیصد هزار تن برایم دست زدند. اما نورافکن های عظیم مانع می شد چیزی ببینم. مگر توده ایب بی شکل و مواج»

پاپ جان بیست و سوم، خاطرات روز بیست و هشت اکتبر سال 1958

«پیش از این، تارک دنیا بودم. اما اینک زهدم به ابهت و کمال رسیده است و نیز به دوران سر، مثل سر گیجه. مثل مجسمه ای بر یک ستون؛ اینک چنین می زی ام.»

پاپ پل ششم

خلا مسند

کمی قبل از ساعت دوی صبح، کاردینال لوملی از آپارتمانش در قصر دفتر مقدس خارج شد و با عجله از میان رواق های تاریک واتیکان به سمت اتاق خواب پاپ رفت.

دعا می کرد: ای خداوند، هنوز کار نکرده بسیار دارد، حال آن که هر کار مفیدی از من به خدمتت بر می آمده انجام شده است. او محبوب است ولی من فراموش شده ام. از او در گذر خدایا. از او درگذر. به جایش مرا بگیر.

به جان کندنی از شیب سنگ فرش به سمت میدان سانتا مارتا بالا رفت. هوای رم ملایم و مرطوب بود با این حال اولین لرز خفیف پاییز را حس می کرد. باران نم نم می بارید. مسئول منزل پاپ پشت تلفن آن قدر خوف کرده بود که لوملی انتظار داشت با محشر کبری رو به رو شود. ولی میدان به طرز غریبی ساکت بود. فقط در گوشه ای آمبولانسی با فاصله ی محتاطانه پارک کرده بود و پشت به ضلع جنوبی پطرس قدیس که با نورافکن روشن بود به شکل سایه در آمده بود. چراغ داخلش روشن بود و برف پاک کنش پس و پیش می سرید. فاصله اش طوری بود که بتواند قیافه های راننده و دستیارش را تشخیص بدهد. راننده با تلفن همراهش حرف می زد جوری که لوملی را وحشت فرا گرفت و فکر کرد: این ها نیامده اند مریض به بیمارستان ببرند، آمده اند جسد ببرند.

نگهبان سوئیسی کنار در شیشه ای ورود به کازا سانتا مارتا سلام نظامی داد؛ دستی در دستکش سفید تا کلاه خودی با شهپر سرخ بالا آمد. «عالی جناب» لوملی با سر به ماشین اشاره کرد و گفت: نلطف می فرمایید اطمینان حاصل کنید که این مرد به رسانه ها زنگ نزند؟»

مهمان سرا فضایی ساده و تمیز مثل یک کلینیک خصوصی داشت. در سرسرای مرمری سفید یک دو جین کشیش، سه نفر با لباس خواب، حیران ایستاده بودند انگار زنگ خطر حریق صدا کرده باشد و مطمئن نباشند که باید چه کار کنند. لوملی در آستانه ی ورودی کمی مکث کرد، چیزی در دست چپش حس کرده بود…

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب مجمع سری – رابرت هریس”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت