کتاب عادت می کنیم | زویا پیرزاد

65,800 تومان

موجود در انبار

نویسنده: زویا پیرزاد

انتشارات: مرکز

 

شناسه محصول: 7590 دسته: , , برچسب‌ها:

65,800 تومان

توضیحات

معرفی کتاب عادت می کنیم

کتاب عادت می کنیم نوشته ی زویا پیرزاد در نشر مرکز به چاپ رسیده است.

داستان پیرامون زندگی سه زن است. دختر، مادر، و مادر بزرگ. آرزو در بیست سالگی با پسرخاله اش ازدواج کرده است. اما به دلیل عدم تفاهم از هم جداشده اند. آرزو اکنون با دخترش آیه زندگی می کند. ماه منیر مادر آرزو نسبتی دور با خاندان قاجار دارد و خود را شازده می داند و غرق در دنیای اشرافی خود است. پس از فوت پدر آرزو، کارش را رها کرده و کار بنگاه معاملات ملک پدر را ادامه می دهد. آرزو از طرفی گرفتار فرمایشات مادر است و از طرف دیگر گرفتار تقاضاهای “آیه”. او سعی دارد بدهی های پدر را پرداخت کند.

شوهر سابقش، حمید، می خواهد آیه را نزد خود به فرانسه بکشاند. آرزو راضی به این امر نیست. آیه یک وبلاگ دارد و در آن از زندگی خصوصی خود می نویسد. مادرش آرزو، به صورت اتفاقی، به این قضیه پی برده و نوشته های دخترش را می خواند. او می فهمد که آیه از او ناراضی است، اما مادربزرگش، ماه منیر را خیلی دوست دارد …”عادت می کنیم” داستانی پرماجرا، پرشخصیت با رابطه های بسیار است که به گوشه ای از زندگی زنان و احساس های آنها می پردازد.. توصیف جزئیات رفتار و موقعیت‌‌ها، خواننده را در گیر داستانی پرکشش می‌کند. این کتاب زویا پیرزاد در کشور های فرانسه ایتالیا و گرجستان ترجمه و منتشر شده است.

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 260 g
ابعاد 220 × 150 mm
نوع جلد

نرم

نوبت چاپ

68

تعداد صفحات

272

سال انتشار

1398

قطع

رقعی

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

در ماشین رو خانه چارتاق باز بود.

رنو سرمه ای رفت توی حیاط بزرگ و دم پله های پهن ایوان ترمز کرد.

زن قد بلند و لاغری از ایوان داد زد: نه. اینجا نه. توی کوچه پارک کن. حیاط بی ریخت شد. موها جمع بود پشت سر و گوشواره ها ی طلا نگین یاقوت داشت.

آرزو و شیرین و دختری جوان از ماشین پیاده شدند. آرزو گفت: چشم منیر جان. اجازه داریم چیزهایی را که خریدیم خالی کنیم؟ نعیم کجاست؟ صداش کنید بیاید کمک.

شیرین گفت: با نعیم چکار داری؟ خودمان سه تایی می بریم

دختر جوان بلند گقت: سلام مادری. و رفت طرف زن ایستاد در ایوان. آرزو پشت سرش داد زد: آهای آیه خانم. دست خالی نرو. یکی دو بسته هم توببر.

آیه از وسط  پله ها سر چرخاند. من؟

آرزو گفت: آره تو بیا ببینم.

مادر آرزو دست ها را برای بغل کردن نوه از هم باز کرد. نعیم و نصرت را صدا کن. بچه ام که باربر نیست، با این هیکل ترکه ایی. چطوری عزیز دل؟ روسری آیه را پس زد و دست کشیده به موهای صاف که یک ور تا زیرگوش بوده و یک ور تا بالای شانه. «به به. مدل جدید زدی؟ مثل ماه شدی.» نوه و مادربزرگ دست به کمر هم رفتند توی خانه.

نعییم و زن چاقی که لباس گلدار با دامن چین دار پوشیده بود از پله ها پایین آمدند. آرزو رفت طرف زن و صورتش  را برد جلو. «سلام نصرت جون جونم، چطوری؟»

زن صورت آرزو را گرفت توی دو دست و هرگونه را دو بار بوسید.

«سلام به روی ماهت. چیزی بلند نکن. شما هم  چیزی ور ندارید شیرین خانم» چرخید طرف نعیم. «چرا عین مربای آلو ایستادی تماشا؟ بجنب! همه را ببر بچین توی آشپزخانه» روکرد به شیرین و آرزو. «بفرمایید بفرمایید» سه تایی از پله های ایوان بالا رفتند.

توی اتاق پذیراییی بزرگ گله به گله راحتی های دسته طلایی چیده شده بود با رویه های آبی کمرنگ و آبی پر رنگ و سرمه ای. بخاری دیواری روشن بود. تابلوی بالای بخاری نقاشی رنگ و روغنی بود از زنی با چشم های آبی، نشسته روی صندلی دسته طلایی. هر بار کسی درباره ی تابلو حرف می زد. مادر بزرگ آرزو دست می کشید به موهای خرمایی کمرنگ و با لب های صورتی کمرنگ لبخند می زد. «به کازاریان گفتم استاد، چشم هام را آبی بکشید با رنگ آمیزی اتاقم جور باشد.» دست می گرفت جلو دهن و ریز می خندید و می گفت: «آبی و طلایی. رنگ های سلطنتی»

آرزو کیفش را انداخت روی اولین راحتی دسته طلایی. «به کاخ ورسای خوش آمدیم. ماری آنتوانت کجا رفت؟»

مادر آرزو از در رو به هال تو آمد. «آیه رفت ایمیل چک کند.» به آرزو نگاه کرد. «کیفت را از روی راحتی بردار. اتاق را از ریخت انداختی»

رفت طرف شیرین. «چطوری گلم؟ باز که لاغر کردی؟» زیر چشمی سرتاپای آرزو را برانداز کرد. «عوضش دوستت انگار باز گوشت آورده. این همان دامنی نیست که پارسال عید خریدی؟ حسابی تنگ شده»

نشست توی راحتی. «چرا نمی نشینی شیرین جان. چه دامن خوشگلی. کار یاسی ابطحی؟ این دختر واقعا خوش سلیقه است.»

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب عادت می کنیم | زویا پیرزاد”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت