کتاب حکایت دولت و فرزانگی – مارک فیشر

20.000تومان

موجود

  • نویسنده: مارک فیشر
  • مترجم: گیتی خوشدل
  • انتشارات: قطره
واحد : 8520 دسته‌بندی‌ها: , برچسب‌ها: , ,

کتاب حکایت دولت و فرزانگی به قلم مارک فیشر و ترجمه گیتی خوشدل توسط نشر قطره به چاپ رسیده است.

کتاب “حکایت دولت و فرزانگی”، داستانی پر کشش و جذاب با مضمون روان شناسی، اثر “مارک فیشر”، نویسنده و نظریه پرداز صاحب نام بریتانیایی، می باشد که تاکنون به چند زبان زنده ی دنیا از جمله چینی، ژاپنی، برزیلی و … ترجمه شده و در اختیار مخاطب قرار گرفته است. فیشر، در طول محتوای مطالب این داستان، آموزه هایی کاربردی و اثر بخش را در باب کسب موفقیت و دست یابی به اهداف معرفی کرده و خواننده را به سوی داشتن زندگی ای برتر و پویا یاری می رساند که همین موضوع موجب محبوبیت بیش از پیش کتاب در میان عموم مردم شده است. شخصیت اصلی قصه، مردی 32 ساله می باشد که در یک شرکت تبلیغاتی کوچک به عنوان دستیار مدیر حسابداری به فعالیت می پردازد. وی حقوق بسیار ناچیزی را از طریق این شغل به دست می آورد که جهت تامین نیازهای مالی و مخارج زندگی اش کافی نمی باشد. از سویی دیگر نیز، ماه هاست که از شغل خویش خسته و دلسرد شده و هیچ امیدی برای ادامه ی فعالیت کاری خود ندارد؛ اما ترس از بیکاری و معضلات مالی او را از استعفا و ترک کار منع می کند. تحت این شرایط وی در وجود خود، علاقه ی فراوانی به نویسندگی و نگارش کتاب احساس می کند ولی قادر به تحقق آن نمی باشد. تا این که در یکی از همین روزها تصمیم می گیرد، نزد عموی پولدارش رفته و از او طلب یاری و مشاوره نماید. در طی این ملاقات، عموی مرد جوان، او را دعوت به دیدار شخصی با اسم “دولتمند آنی” کرده و از وی می خواهد تا چاره ی کارش را از فرد مذکور جویا شده و با اجرایی کردن توصیه های کارساز دولتمند آنی، مسیر زندگی اش را به کلی تغییر داده و به سوی ثروت و پیشرفت گام بردارد.

اطلاعات بیشتر

وزن 130 g
ابعاد 21 × 14 سانتی متر
موضوع

موفقیت

تعداد صفحه

109

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد نرم

نوبت چاپ

115

برشی از متن کتاب

فصل اول

حکایت مشاوره ی مرد جوان با خویشاوندی دولتمند

روزگاری جوانی هوشمند می زیست که می خواست دولتمند شود. آکنده از نومیدی ها و موانعی انکارناپذیر، هنوز به ستاره ی بخت خود اعتقاد داشت. در حالی که منتظر لبخند بخت خویش بود، به عنوان دستیار مدیر حسابداری در شرکت تبلیغاتی کوچکی کار می کرد. حقوقش بسنده نبود و مدتی بود که احساس می کرد کارش برای او چندان رضایتی به همراه نمی آورد. دیگر دست و دلش به کار نمی رفت.

در این فکر و رویا بود که به کاری دیگر دست بزند، شاید کتابی یا داستانی بنویسد که دولتمند و پرآوازه اش کند و تنگناهای مالی اش را یک باره و برای همیشه پایان دهد. اما آیا جاه طلبی او اندکی غیر واقع بینانه نبود؟ آیا به راستی از استعداد و فنون کافی برای نوشتن کتابی پرفروش برخوردار بود، یا صفحات از سرگشتگی های غم افزای نامتمرکز فلاکت درونش پر می شدند.

بیش از یک سال بود که کارش کابوس روزانه اش شده بود. رئیسش بیش تر صبح ها را روزنامه می خواند و پیش از آن که برای ناهار سه ساعت ناپدید شود، یادداشت هایی می نوشت. او نیز مدام نظرش را عوض می کرد و دستورهایی ضد و نقیض می داد.

اما فقط رئیسش نبود؛ میان همکارانی نیز احاطه شده بود که از کارشان خسته و دلزده شده بودند. گویی پاک بصیرت را از دست داده بودند. گویی جملگی دست در دست یک دیگر از همه چیز دست کشیده بودند. جرات نداشت به هیچ یک از آن ها از خواب و خیالش بگوید که می خواهد همه چیز را رها کند و نویسنده بشود. می دانست که آن ها این حرف را شوخی خواهند پنداشت. وقتی سر کار بود خودش را از همه ی جهان جدا می دید، گویی در کشوری بیگانه بود، ناتوان از تکلم به زبان آن ها.

هر دوشنبه صبح نمی دانست که چگونه هفته یی دیگر را در اداره دوام آورد. یک سره از انبوه پرونده های انباشته بر روی میزش، و از نیاز مراجعانی که طالب فروش سیگارها و اتومبیل ها و وشابه ای شان بودند، احساس بیگانگی می کرد …

شش ماه پیش استعفانامه اش را نوشته بود و بارها با استعفانامه هایی که در جیبش زبانه می کشید، به اتاق رییس اش قدم گذاشته بود. اما هیچ گاه نتوانسته بود کار را به انجام برساند. خنده دار بود؛ اگر سه یا چهار سال پیش بود تردید نمی کرد، اما گویی اکنون نمی دانست چه بکند. چیزی او را عقب نگه می داشت – آیا نوعی نیرو بود – یا جبن محض؟ گویی شهامتی که همواره در گذشته برای رسیدن به خواسته هایش یاری اش کرده بود از دست داده بود.

با یافتن هر عذر و بهانه ای برای احتراز از عمل عجولانه، و حیران از این که آیا عاقبت به راستی کامیاب خواهد شد، به انتظار ادامه داد تا زمانش فرا برسد. آیا به خیال پردازی دایمی بدل شده بود؟

آیا عجز او ناشی از این بود که تا خرخره زیر قرض رفته بود؟ یا شاید فقط به این دلیل بود که داشت پیر می شد …

فهرست

یادداشت مترجم

پیش گفتار ناشر

فصل 1: حكايت مشاوره مرد جوان با خويشاوندي دولتمند

فصل 2: حكايت ديدار جوان با باغباني سالمند

فصل 3: حكايت آموزش جوان، براي غنيمت شمردن فرصت و خطر

فصل 4: حكايت به حبس افتادن جوان

فصل 5: حكايت آموزش ايمان

فصل 6: حكايت آموزش تمركز بر هدف

فصل 7:حکایت ارزش تصویر از خود

فصل 8: حكايت كشف نفوذ كلام

فصل 9: حكايت نخستين آشنايي با دل گل رخ

فصل 10:‌ حكايت تسلط بر ضمير ناهشيار

فصل 11: حكايت بحث درباره ارقام و قواعد

فصل 12: حكايت يادگيري نيكبختي و زدگي

فصل 13: حكايت يادگيري بيان خواسته‌ ها در زندگي

فصل 14: حكايت كشف اسرار باغ گل سرخ

فصل 15: حكايت لحظه‌ اي كه هريك به راه خود مي رود

پیامد

ثبت دیدگاه برای “کتاب حکایت دولت و فرزانگی – مارک فیشر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظرات

هیچ دیدگاهی نوشته نشده است.

فهرست فروشگاه

کتاب حکایت دولت و فرزانگی - مارک فیشر