کتاب بائودولینو – اومبرتو اکو

69,500 تومان

در انبار موجود نمی باشد

نویسنده: اومبرتو اکو

مترجم: رضا علیزاده

انتشارات: روزنه

69,500 تومان

توضیحات

کتاب بائودولینو اثر اومبرتو اکو و ترجمه رضا علیزاده در انتشارات روزنه به چاپ رسیده است.

کتاب “بائودولینو” رمانی با محتوای داستانی جنایی و پر رمز و راز می باشد که حکایتی خواندنی را روایت می کند. “بائودولینو” فرزند “گالیادو”، شخصیت اصلی داستان و هم چنین راوی قصه است که در سرزمین “پالئا” و در خانواده ای روستایی و فقیر دیده به جهان گشوده و شخصی بسیار دروغ گوست و هم چنین استعداد زیادی در یادگیری انواع زبان های مختلف دارد. اصل داستان در بحبوبه های جنگ میان آلمانی ها و تردونایی ها و از روزی آغاز می گردد که پسر قصه در جنگل “فراسکتا” در حال پیاده روی می باشد و در همین حین، با مردی زره پوش سوار بر اسب مواجه می شود. مرد مذکور فردی آلمانی تبار است و به دلیل مه گرفتگی و ناآشنایی با جنگل، از مسیر خود منحرف گشته و حالا جهت استراحت و خواب شبانه و هم چنین یافتن پناهگاه، در قبال ارائه ی سکه ای، از بائودولینو طلب یاری می نماید. پسر به محض دیدن سکه، وی را به منزل برده، قضیه را با پدر در جریان می گذارد و او نیز می پذیرد تا غریبه، شب را در خانه اش سپری کند. چرب زبانی ها و استعداد بی نظیر او در سر هم کردن دروغ و هم چنین، شرح پیشگویی هایی مبنی بر امپراتوری پیروزمندانه ی “فردریکوس”، که همگی بر پایه ی کذب و خیالاتش هستند، مرد زره پوش را تحت تاثیر قرار داده و از پسرک می خواهد تا با وی همراه شده و پیش گویی مذکور را برای عده ای دیگر نیز بازگو کند. سپس بائودولینو را از پدرش خریداری کرده و با خود می برد. در واقع این مرد غریبه، کسی نیست جز همان امپراتور فردریکوس؛ با آغاز این همراهی، پسر قصه شاهد ماجراهایی پر فراز و نشیب گشته و مسیر زندگی اش به کلی تغییر می یابد.

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 830 g
ابعاد 205 × 125 mm
موضوع

داستان غیرفارسی

تعداد صفحه

672

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد سخت

نوبت چاپ

3

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

۱.  بائودولینو دست خود را در نوشتن می آزماید

راتیسبون ماه دسامبر سنه یک هزار و یک صد و پنجاه و پنج بعد از میلاد وقایه نامه بائودولینو از خانه دان آئولاریو

من بائودولینو پسر گائلیادوی آئولاری با یک سر شبیه سر شیر هللویا سپاس گادر متعال را که بادا گناهم را ببخشد بنده فی الواقع بزرگ ترین دزدی زندگی ام را ارتکاب دادم، منظور این است که از گنجه اسقف اوتو صفحه های زیادی دزدیده ام که شاید مال دیوانخانه ی امپراطوری باشد و تقریبا همه را از دم تراشیدم به جز جاهایی که نوشته هاش نمی رفت لذا حالا آن قدر رق برای نوشتن دارم که هر چه دوست دارم بنویسم یعنی همان داستان خودم را با این که بلد نیستم لاتین بنویسم.

اگر بفهمند نوشته ها گم شده خدا می داند چه قیامتی به پا می کنند لذا شاید خیال کنند کار جاسوس اسقف های رومی بوده که از امپراتور فردریکوس بدشان می آید

شاید هم کسی در دیوانخانه متوجه نشود آنها دایم مشغول نوشتن و نوشتن اند حتی وقتی که لازم نیست و هر کس پیداشان کند (منظورم صفحه هاست) … کاری شان نمی تواند بکند

بتدای مقدمه یا داستان دو شهر سنه یک هزار و یکصد و چهل و سه ب م زمانی مدید بسا در باب دگرگونی و بیهودگی امور دنیوی می اندیشیدم

این چند خط از قبل اینجا بود و نتوانستم آنها را بتراشم پس گذاشتم که باشد

اگر این صفحه ها را پیدا کنند که من حالا روشان نوشته ام حتی رییس دیوانخانه هم ازشان سر درنمی آورد چون این لسانی که اینجاست همانی است که در فراسکتا بش حرف می زنند اما کسی بلد نیست بنویسدش

اما حتی زفانش را هم نفهمند در جا می گویند کار من بوده، چون همه می گویند ما مردم فراسکتا به لسانی حرف می زنیم که هیچ مسیهی تا حالا نشنیده پس باید این صفحه ها را خوب قایم کنم

ای خدا نوشتن خیلی کار سختی است همیه انگشتام از همین الآن درت می کند

بابام گالیادو همیشه می گوید لابد استعداد سانتا ماریای روبرتویی به من رسیده چون از همان توله گی اگر کسی فقط پنج کلمه حرف می آفتابی نمی شوند و بعد شروع کردند به فحش دادن فحش هایی که حتی من مورمورم شد

هون های شپشوی گوه، خیال نکنید من می آیم به شما بگویم فرووها کجا هستند، من خبرچین نیستم، بهتر است مثل قبل سرتان را با خودتان ور گرم کنید

یا مادر مقدس، می توانستند بکشندم

بکشند یا مقتولم کنند، حالا تقریبا دارم لاتین می نویسم، نه این که لاتین بلدم درست که یاد گرفته ام از روی کتب لاتین بخوانم و وقتی با من لاتین حرف می زنند، می فهمم ولی نوشتن اش مهم است که نمی دانم چه طور باید کلمه ها را بنویسی

نکبت اصلن نمی فهمم ستور است یا استور و همیشه اشتباه می کنم ولی برای ما همیشه اسب است و هیچ وقت هم اشتباه نمی شود چون هیچ کس اسب را نمی نویسد راستش هیچ وقت هیچ چیز را نمی نویسند چون کسی خواندن بلد نیست

ولی آن روز به خیر گذشت و آلمان ها هیچ کاریم نکردند چون درست به موقع چند تا جنگ آور از راه رسیدند که فریاد می زدند زودباش زودباش داریم دوباره حمله می کنیم و بعد جهنم به پا شد و من مانده بودم که چه طور حواسم را جمع کنم وقتی سواره نظام می رود این طرف و پیاده نظام می رود آن طرف با این همه بیدق و صدای شیپور و برج های چوبی بلند شبیه درخت های بورمیا که مثل ارابه جابه جا می شدند و کمان دارها و فلاخن اندازان هم سوارش و یک عده هم در حال بردن نردبان و تیر مثل تگرگ می بارید سرشان و یک عده مشغول انداختن سنگ با یک جور قاشغ بزرگ که وزوز مثل زوبین ها از بالای سرم می گذشت که تردونایی ها از بالای دیوارها پرت می کردند، عجب خرمحشری!

و من قشنگ خودم را دو ساعتی زیر یک بته قایم کردم و می گفتم عزرای مقدس کمکم کن بعد سر و صداها خابید و چند تا مرد که همراهم می دویدند و مثل اهالی پاویا حرف می زدند، هوارکنان می گفتند آن قدر تردونایی کشته ایم که آنجا مثل دریای خون شده و خوشحال بودند چون حالا تردونایی ها می فهمیدند دست به یکی کردن با مدیولانی ها چه مزه ای می دهد

چون آلمان ها با آن غضیه فرووشان داشتند برمی گشتند، البته لابد نه به زیادی دفعه قبل، چون تردونایی ها هم اسلاً بی کار ننشسته بودند به خودم گفتم بهتر است فلنگ را ببندم

پس راه افتادم و آمدم و آمدم وقتی رسیدم خانه که دم دمای صبح بود و همه ماجرا را به بابام گالیادو گفتم که گفت خل دیوانه تو را چه…

فهرست

فهرست

بائودولینو

یادداشت مترجم

توضیحات

نام ها

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب بائودولینو – اومبرتو اکو”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت