کتاب اسکندر – الیف شافاک

66,000 تومان

در انبار موجود نمی باشد

نویسنده: الیف شافاک

مترجم: مریم طباطبائیها

انتشارات: قطره

66,000 تومان

توضیحات

کتاب اسکندر نوشته الیف شافاک و ترجمه مریم طباطبائیها در نشر قطره به چاپ رسیده است.

“اسکندر” رمانی خواندنی را برای مخاطب روایت می کند. در ابتدای داستان، راوی قصه زنی متاهل به نام “اسما” است که صاحب دو دختر دوقلوی هفت ساله می باشد و با همسر و فرزندانش در یکی از خانه های قدیمی “لاوانتای لندن” زندگی می کند. وی از دل تنگی هایش برای مادری سخن می گوید که در واقع، توسط برادرش، “اسکندر” به قتل رسیده است.

اسکندر، پس از سپری کردن 14 سال از عمر خویش در زندان، حالا آزاد شده و به خانه ی خواهرش اسما می رود؛ خواهری که هم چنان پس از گذشت این همه سال، هرگز وی را به دلیل قتل مادرشان نبخشیده است. در بخشی دیگر از کتاب، داستان به چهل و شش سال قبل و روستایی حوالی رود فرات می رود. یعنی لحظه ی تولد “پنبه”، مادر اسما و اسکندر و هم چنین “جمیله” خاله ی این دو شخص؛ “نازه”، مادربزرگ آن ها قبل از این زایمان، شش دختر دارد و پس از فارغ شدن و به محض رویت دو فرزند تازه به دنیا آمده اش، از پسر نبودن این نوزادان، به شدت افسرده و ناامید می گردد، به طوری که دیگر لب به سخن نمی گشاید. تا این که 40 روز بعد متاثر از میانجی گری ها و صحبت های بزرگان روستا آرام شده و شروع به صحبت می نماید. وی نام این دو دختر را “بکست” و “بسه” می گذارد اما همسرش، “برزو” با این تصمیم نازه مخالفت کرده و آن ها را پنبه و جمیله نام گذاری می کند. دست روزگار، برای این دو قلوها سرنوشت پر فراز و نشیبی را رقم زده است که نویسنده به روایت آن می پردازد.

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 530 g
ابعاد 205 × 135 mm
موضوع

داستان خارجی

تعداد صفحه

510

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد نرم

نوبت چاپ

3

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

اسکندر

۵ مارچ ۱۹۷۰، استانبول

در یک روز بهاری، اسکندر که کم تر از هفت سال داشت تصمیم گرفت از دست شخصی که در موردش بسیار شنیده بود اما هرگز او را ندیده بود فرار کند. شخص از آن چیزی که فکرش را می کرد هم متفاوت تر بود و این فرق داشتن به معنای این که ترسناک نباشد نبود. عینکی که مثل یک قاب روی بینی اش قرار داشت، سیگار خاموشی که میان لب هایش قرار داشت و آن کیف سیاهی که همه می گفتند اشیای بُرنده ای را با آن حمل می کرد همه ترسناک بودند. دیدن او باعث می شد زانوان اسکندر از ترس به هم بخورد. شربت زغال اخته ای که در دست داشت ریخت و لکه ای بزرگ روی پیراهنش به جا گذاشت. مثل لکه های خون روی برف. اول سعی کرد لکه ها را با دست و سپس سعی کرد آن ها را با پایین لباسش پاک کند. اما خیال باطلی بود، لباسش از بین رفته بود.

اما حتی اگر این طور هم می بود، با آن لباس بلند و آن کلاهی که با سنگ های براق تزیین شده بود و آن عصای زیبا، باز هم شبیه به یک پرنس بود. تمام بعدازظهر شبیه به یک نجیب زاده که مراقب زمین هایش باشد روی یک صندلی بلند نشسته بود – گرچه با توجه به سن و سالش قدش کمابیش کوتاه به نظر می رسید – و تمام صندلی ها برایش بلند بودند. در سمت چپش چهار پسر ایستاده بودند که سن شان از او بیش تر و قدشان هم از او بلندتر بود و لباسی مشابه او به تن داشتند. اسکندر لباس های همه شان را از سر تا پا برانداز کرد و به این نتیجه رسید که لباس هیچ کدام شان به اندازه ی لباس خودش چشم نواز نیست.

درحالی که پرنس های دیگر دهان شان را پر از شکلات می کردند و تکه های بی مزه می پراندند اسکندر پاهایش را روی هم انداخته بود و تکان می داد و انتظار می کشید. نمی توانست درک کند که چرا این ها با این که می دانند قرار است چه بلایی به سرشان بیاید این طور بی قید رفتار می کنند. نگاهی متفکرانه به اطراف انداخت. مطمئن بود هیچ کدام از آدم های زیادی که داخل اتاق بودند، حتی مادرش، قرار نیست به او کمکی بکنند. مادر تمام روز را اشک ریخته بود و گفته بود که پسرش قرار است کرد واقعی بشود. اسکندر نمی توانست درک کند که یک انسان چه طور با بریدن قسمتی از بدنش با چاقو می تواند تبدیل به یک مرد شود. انگار این حس مثل یک معما در درونش وجود داشت. کم می شد و زیاد می شد، محو می شد و بزرگ می شد. چیز دیگری که ذهنش نمی توانست آن را درک کند این بود که با توجه به آن همه دردی که قرار بود تحمل کند چرا همه به او می گفتند که نباید گریه کند – درحالی که مادرش هر چه قدر که می خواست اشک می ریخت، حتی با این که مثل روز روشن بود که قرار نیست برای او اتفاقی بیفتد.

اسکندر مردی را که با کیفی سیاه برای ختنه کردنش آمده بود نگاه می کرد و متوجه شد او زیر چانه اش جای یک زخم بزرگ دارد. شاید هم یکی از همان پسرهایی که ختنه شان کرده بود این کار را کرده بودند. برای یک لحظه با خودش فکر کرد که..

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب اسکندر – الیف شافاک”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت