کتاب آبنبات هل دار – مهرداد صدقی

125,000 تومان

موجود در انبار

  • نویسنده: مهرداد صدقی
  • انتشارات: سوره مهر
شناسه محصول: 28757 دسته: , ,

125,000 تومان

توضیحات

کتاب آبنبات هل دار به قلم مهرداد صدقی در انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است.

این کتاب اثری متفاوت از روزهای جنگ است. در حالی که اکثر نویسنده ها روزهای جنگ را با نشان دادن اوضاع جبهه ها و استرس های مردم در بیرون از جبهه به تصویر می کشند، “مهرداد صدقی” با روایتی بی نظیر و خلاقانه فضای متفاوتی از پشت جبهه ها را به مخاطبان نشان می دهد. فضایی که مردم با وجود وقوع جنگ در نزدیکی شان، از زندگی روزمره خود غاقل نیستند و سرگرمی های خاصی را همراه با شادی های بسیار دارند. “آبنبات هل دار” روایتی از یک خانواده ی بجنوردی دارد که پسر بزرگ شان قرار است به جبهه برود اما با این حال روزگار بسیار شادی دارند و البته خالق همه ی این شادی ها، کودکی به نام “محسن” می باشد که  فرزند آخر این خانواده ی پنج نفری محسوب می شود. این پسرک بازیگوش و دوست داشتنی بار طنز کتاب را به تنهایی به دوش می کشد. این اثر با نمایش روزگاری که مردم با مسائل ساده و پیش پا افتاده شادی های بسیاری می ساختند، ذهن مخاطب را به سال های دهه ی شصت می برد. روزهایی که اولین تجربه ها دنیای بسیار شادی برای مردم می ساخت، تجربه هایی مثل دیدن تلویزیون رنگی و یا حتی پخش آش نذری که برای محسنِ بازیگوش تبدیل به ماجراجویی های بزرگی می شود. کتاب حاضر با طعم “آبنبات هل دار” لحظات مفرحی برای تان رقم می زند.

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 420 g
ابعاد 210 × 140 mm
موضوع

داستان طنز

تعداد صفحه

411

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد نرم

نوبت چاپ

18

سال انتشار

1399

فهرست

فهرست

  • راز
  • خواستگاری
  • کارت اضافی
  • پلاک دوازده به علاوه یک
  • بفرمایید حلیم
  • عقاب ها و لاشخورها
  • از سر نو قزل خانوم
  • آب دادن دسته گل
  • روز رفتن
  • نامه
  • عمل و عکس العمل
  • چله چخده بهار گلده
  • بوی عیدی
  • غروب سیزده
  • خیانت در خیانت
  • قدم نو رسیده
  • روز خوب، روز بد
  • بش قارداش
  • چند درس خال نزدیک
  • اولین موزی که نخوردم
  • معتاد
  • کیش و مات
  • خانم اوشین، آقای دلار
  • چشم داشت
  • اولین موزی که خوردم
  • از نگاه یاران

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

مردانه توی خانه همسایه ‌مان بود و زنانه توی خانه خودمان. شام را هم قرار بود تو خانه عمو ابراهیم، همسایه ‌مان، بدهیم.

هم‌کلاسی ‌های مریم و ملیحه از سرصبح آمده بودند خانه و سفره عقد را تزئین می ‌کردند. صمد برقی هم داشت دم در را چراغانی می ‌کرد. آقاجان سفارش کرد وقتی مردها شام شان را خوردند زود کمک کنم سفره را جمع کنیم و دوباره برای زن‌ها پهن کنیم. من شده بودم عضو تیم سفره‌جمع‌کن‌ها و به قول بی ‌بی، باید بقیه دوستانم را نیز برای کمک کردن در این کار خیر «خر» می‌کردم.

توی کوچه، دیگ ‌های پلو را بار گذاشتند، بوی پلوی دودی همه محله را پر کرد و کم ‌کم باورمان شد امشب مجلس داداش محمد است.

محمد با ماشین بیوک آقای اشرفی رفت عروس را از آرایشگاه بردارد. چون محمد رانندگی بلد نبود، خود آقای اشرفی پشت فرمان نشسته بود. من هم با بقیه بچه‌ها دم در منتظر بودیم تا وقتی عروس را می ‌آورند و شاباش پخش می‌کنند، فوری، پول ‌ها را از روی زمین جمع کنیم. در حالی که منتظر محمد بودیم، برای گوسفند که مَدوَلی [محمدولی] آورده بود و قرار بود موقع آمدن عروس سرش را ببرد قدری قروتو [نوعی غذای محلی بحنوردی] ریختم. هرکار کردم نخورد. به مَدوَلی گفتم: «نگا، ایی قورتویی که مخوریمِ همین گوسفندم نمخوره»

حمید و عذرا خانم فرهاد [پسرعموی حمید] را هم با خودشان آوردند. یک جعبه کادو هم دستشان بود. حمید می‌گفت توی کادو یک دست لیوان است که قبلاً زن عمویش برای شان آورده بود. از یقه فرهاد دو تا بند مثل بند کفش آویزان بود که به هم گره زده بودشان. به طور غیرارادی، کمی به لباس او حسودی ‌ام شد؛ چون او از من خوشتیپ ‌تر شده بود. بنابراین، با صدای بلند، جوری که بقیه بچه‌ها هم بشنوند و به فرهاد بخندند، گفتم: «قلاده سگ بستی؟!» فرهاد که ناراحت شده بود، گفت: «دهاتی، این یقه مارشاله.» به حرف من کسی نخندید؛ ولی به حرف فرهاد همه بچه‌ها خندیدند. البته نه این که حرف فرهاد بامزه باشد؛ چون خود بچه‌ها نمی‌دانستند یقه مارشال چیست، عمداً بلند خندیدند تا نشان دهند که می ‌دانند! من و فرهاد از حرفی که به هم زدیم معذرت‌خواهی کردیم؛ اما نه معذرت‌خواهی او از ته دل بود و نه معذرت‌خواهی من.

ماشین عروس بوق ‌زنان و چشمک زنان وارد کوچه شد و جلوی در خانه نگه داشت. آقای اشرفی خودش در را برای هر دو باز کرد و عروس و داماد با هم وارد خانه شدند. عمه بتول داد زد: «به افتخار شاداماد!» و بعدش کِل کشید.

توی مردانه همه در یک ردیف نشسته بودند و داشتند از جبهه و کوپن روغن نباتی و نفت برای زمستان حرف می ‌زدند. انگار نه انگار که عروسی است. مجلس مردانه هیچ فرقی با مجلس عزا نداشت.

موقع شام بقیه بچه‌ها را خر کردم که کمک کنند. توی مردانه چند نفری آمده بودند که معلوم بود نه از طرف ما دعوت ‌اند و نه از طرف خانواده عروس. برای این که خودشان را خودمانی نشان دهند داشتند در آوردن غذا و پهن کردن سفره کمک می‌کردند و همین امر موجب شد کمی از بار کار کردن ما کم شود.

صفحه 76

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب آبنبات هل دار – مهرداد صدقی”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت