کتاب داستان دو شهر (کلکسیون کلاسیک)

38,000 تومان

کلکسیون کلاسیک

نویسنده: چارلز دیکنز

مترجم: نوشین ابراهیمی

انتشارات: افق

هم اکنون در انبار موجود نیست - اما میتوانید این محصول را پیش خرید کنید

توضیحات

کتاب داستان دو شهر نوشته ی چارلز دیکنز ترجمه ى نوشین ابراهیمی توسط نشر افق به چاپ رسیده است.

آقای ” لوری ” از اعضای بانک تلسن برای دیدار با دختر جوان یتیمی به داور می رفت تا حقیقتی را که هجده سال از او مخفی نگه داشته شده بود، برایش بازگو کند و او را با خود به پاریس ببرد. پدر دختر زنده بود. ” لوسی مانت ” از شنیدن این خبر شوکه شد و از حال رفت، آقای لوری با کمک خدمتکار هتل او را به هوش آورده و از خدمتکار می خواهد در آن سفر آن ها را همراهی کند. آن ها به فرانسه می روند و پدر لوسی دکتر مانت را در وضعیتی ناخوشایند که در اتاقی توسط یک کافه دار نگهداری می شود پیدا می کنند. او حتی هویت حقیقی خود را ندارد و با اسمی جعلی زندگی می کند و شغلش کفاشی است. آقای لوری هویت او را تأیید می کند و آن ها با کشتی به سوی انگلستان می روند. پنج سال بعد دکتر مانت که حالا سلامتش را به دست آورده و در خانه ای زیبا در محله ای آرام زندگی می کند و کار طبابت را از سر گرفته، به همراه دخترش به دادگاه فراخوانده می شوند تا درباره ى هویت مردی که درسفر پنج سال قبل از پاریس به لندن داشته اند، سوالاتی را پاسخ دهند. نام مرد چارلز دارنی است. او فرانسوی است و اسمش را تغییر داده است. عموی دارنی از ثروتمندان فرانسوی و بسیار ظالم است ولی دارنی که نمی خواهد مانند او زندگی کند و اموالش را به ارث ببرد او را ترک کرده و به لندن می رود. حال که او متهم شده، عمویش هیچ کمکی به او نمی کند و او به یاری وکیلش و ادله می تواند از اتهام رهایی یافته و تبرئه شود. او خود را مدیون دختر جوان می داند. از آن به بعد او به تدریس زبان فرانسه می پردازد و آنقدر عاشق لوسی می شود که تصمیم می گیرد با او ازدواج کند و این موضوع را با دکتر مانت در میان می گذارد. او می خواهد رازی را به دکتر بگوید ولی او می گوید صبر کند و اگر دخترش قبول کرد با او ازدواج کند راز را می شنود….

 

 

توضیحات تکمیلی

وزن580 g
ابعاد240 × 170 mm
موضوع

رمان کودک و نوجوان

تعداد صفحه

424

قطع

وزیری

نوع جلد

نرم

نوبت چاپ

6

برشی از متن کتاب

مادام دفارژ دست به سینه در نور و گرمای صبحگاهی نشسته بود و کافه و خیابان را تماشا می کرد. در هر دو جا آدم های بیکار دور هم جمع شده بودند، آن ها بدبخت و مفلوک بودند اما اکنون احساس قدرتی آشکار بدبختی شان را تحت تأثیر قرار داده بود. حتی ژنده ترین شب کلاهی که بر ژولیده ترین و نکبت بارترین سر بود، مفهومی غریب را می رساند: ” می دانم برای من که این کلاه را بر سر دارم حفظ جان خودم چه سخت است؛ اما آیا می دانی گرفتن جان تو چه اندازه راحت است!” هر بازوی لاغر و برهنه ای که پیش از این بیکار بود اکنون همواره آماده ى زدن و کوبیدن بود. انگشتان زنان بافنده اکنون شرورانه می دریدند و پاره می کردند. ظاهر سنت آنتوان عوض شده بود؛ صدها سال طول کشیده بود تا چنین نقشی قلم زده شود و ضربه های اخیر آن را واضح تر کرده بودند.

مادام دفارژ نشسته بود و چنان که از رهبر زنان سن آنتوان انتظار می رود همه چیز را با رضایت تماشا می کرد. یکی از خواهرانش در کنار او گرم بافتن بود. او زنی کوتاه قد و نسبتا چاق بود که شوهر خواربار فروشش از گرسنگی مرده بود و دو فرزند داشت. زن که معاون رهبر گروه بود به تازگی عنوان ستایش آمیز “انتقام” را به دست آورده بود.

انتقام گفت: “ساکت! گوش کنید! یکی دارد می آید، کیه؟”

مادام گفت: “دفارژ است. میهن پرستان ساکت!”

دفارژ نفس نفس زنان وارد کافه شد، کلاه سرخ رنگش را از سرش برداشت و نگاهی به دور تا دور کافه انداخت!

مادام دوباره گفت: “همه گوش کنید! گوش کتید چه می گوید!”

دفارژ نفس نفس زنان در برابر کسانی که با دهان های باز و چشمان مشتاق بیرون کافه جمع شده بودند، ایستاده بود؛ حاضران در کافه همه از جا برخاسته بودند.

– حرف بزن، مرد. چی شده؟

– فولون پیر را یادتان هست؟ همان که به مردم گرسنه گفت علف بخورید، بعد مرد و به جهنم رفت؟

همه با هم گفتند: “یادمان است!”

– خبر درباره ى اوست. دوباره سر و کله اش پیدا شده!

باز همه با هم گفتند: “سر و کله اش پیدا شده؟ مگر نمرده؟”

– نمرده! آن قدر از ما می ترسید – البته حق داشت – که شایع کرد مرده است، حتی یک تشیبع جنازه ى نمایشی حسابی هم برای خودش ترتیب داد. اما پیدایش کردند، بیرون شهر مخفی شده بود. حالا برش گردانده اند. داشتند می بردندش هتل دویل که من دیدمش. گفتم که حق داشته از ما بترسد. شما بگویید! حق نداشته؟

این خطا کار ملعون و پیر که عمری از او گذشته بود، حتی اگر از چیزی هم اطلاع نداشت، چنانچه فریادهای جمعیت را می شنید، به عاقبتش شک نمی کرد.

دفارژ با لحنی مصمم گفت: “میهن پرستان، آماده اید؟”

مادام دفارژ بی درنگ چاقویش را به کنر زد؛ غرش طبل در خیابان ها طنین انداخت، گویی طبل و طبال با نیرویی جادویی یک صدا شده بودند؛ انتقام با فریادهایی جگر خراش، در یک لحظه به اندازه ى چهل الهه ى انتقام دست می افشاند، از خانه ای به خانه ى دیگر می دوید و زنان را خبر می کرد.

چهره ى مردان وحشتناک بود، آنان که خون جلوی چشمان شان را گرفته بود پشت پنجره ها آمدند، هر سلاحی که داشتند برداشتند و به خیابان ها ریختند. اما قیافه ى زنان، پشت جسورترین مردها را نیز می لرزاند. آن ها با موهایی آشفته و پریشان از خانه ها بیرون می دویدند و با وحشیانه ترین فریادها و حرکات، خود و دیگران را تا حد جنون بر می انگیختند: خواهر، فولون تبهکار را گرفتند. مادر، فولون پیر را گرفتند. دختر، فولون بی وجدان را گرفتند. بعد گروهی دیگر به میان آن ها می دویدند و هم چنان که بر سینه می زدند و موهای شان را می کشیدند، جیغ می زدند: فولون زنده است. همان که به مردم گرسنه می گفت علف بخورید. همان که وقتی یک تکه نان هم نداشتم به پدر پیرم گفت علف بخور……

فهرست

درباره ی نویسنده

 

کتاب اول: زندگی دوباره

روزگار

کالسکه ی پست

اشباح شبانگاهی

آمادگی

کافه

کفاش

 

کتاب دوم: رشته طلایی

پنج سال بعد

منظره

ناکامی

تبریک

شغال

صدها نفر

عالی جناب در شهر

عالی جناب در روستا

سر گورگون

دوقول

تصویر یک هم نشین

مرد آداب دان

مرد بی آداب

کاسب درستکار

بافتن

باز هم بافتن

یک شب

نه روز

توصیه تقاضا

طنین گام ها

دریا هم چنان می خروشد

آتش زبانه می کشد

به سوی صخره ی آهن ربا

 

کتاب سوم: مسیر توفان

انفرادی

سنگ سمباده

سایه

آرامش در توفان

چوب بر

پیروزی

ضربه ای به در

یک دست بازی

بازی انجام شد

ماهیت سایه

غروب

تاریکی

پنجاه و دو

پایان بافتن

طنین گام ها برای همیشه محو می شود

 

 

 

 

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کتاب داستان دو شهر (کلکسیون کلاسیک)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.