ارنست همینگوی

ارنست همینگوی، کسی که مرگ را بازی داد

ارنست میلر همینگوی در یکی از نواحی ساکت و آرام روستای اوک پارک واقع در ایلینوی 21 ژوئیه 1899 متولد شد. پدرش ادموندز همینگوی پزشک عمومی بود. از تفریحات پدرش علاقه‎‌ی شدید وی به ماهیگیری و شکار بود که تنها پسر خود را نیز به سمت این علاقه کشاند. مادر ارنست زنی متدین و مذهبی بود و همواره به کلیسا می‌رفت، او استعداد قابل توجهی در موسیقی داشت، و امیدوار بود پسرش در این عرصه بدرخشد، پس ارنست را مجبور به یادگیری ویولن‌سل کرد و به عضویت آواز کر کلیسا در آورد.

سال‌های اول زندگی ارنست در تضاد بین سلایق پدر و مادرش سپری می‌شد. در دوران کودکی، پدر به هنگام تابستان‌ها خانواده را به سفر و گردش سمت جنگل‌های میشیگان می‌برد. ارنست در این سفرها بود که حس ماجراجویی و درگیری با خطر را در وجودش پیدا کرد و درنهایت از زیر نفوذ مادر درآمد و موسیقی را کنار گذاشت. او تصمیم گرفت سفر و ماجراجویی را در زندگی انتخاب کند. عشق ارنست به شکار و ماهیگیری سال‌ها در او ماندگار بود و در آثارش این علاقه را نیز به تصویر کشید. وی حتی اولین اسلحه شکاری خود را از پدربزرگش به مناسبت  تولد 12 سالگی هدیه گرفت و  با پدرش که تیراندازی ماهر بود به شکار می‌رفتند.

ارنست مدرسه رفتن را دوست نداشت. در دبیرستان بود که به فوتبال روی آورد اما به خاطر جثه‌ی ریزش به سمت بوکس رفت. در این دوران استعداد نویسندگی‌اش را برای اولین بار شکوفا کرد. به نوشتن داستان‌های کوتاه برای مجله‌ی دبیرستان دست زد. آثار رینگ لاردنر را مطالعه می‌کرد و از جملات ساده و کوتاه به زبان کارگری او خوشش آمد.

در سال 1917 پس از فارغ التحصیلی از دبیرستان، به دانشگاه نرفت. پدرش به وی برای ادامه تحصیل اصرار نکرد در عوض با تماس به ستاره کانزاس سیتی درخواست کرد که پسرش را به عنوان خبرنگار مبتدی قبول کنند. در این نشریه درجه یک به جوانان می‌آموختند که از جملات کوتاه، صریح و قاطعانه استفاده کنند تا بتوانند داستان‌های خوبی بسازند. روزنامه نگاری با ذوق او جور درآمد و بدین گونه سبک همینگوی در حال شکل گیری بود.

چند ماه گذشت و همینگوی علی رغم علاقه به روزنامه نگاری اصرار به شرکت در ارتش برای جنگ جهانی اول را داشت. او شور پیوستن به جنگ و عطش مبارزه را در شرکت به ارتش می‌دید چیزی که پدر با آن مخالف بود. از آنجا که همینگوی جوان بر اثر مبارزات بوکس ضعف بینایی در چشم چپ داشت، در نهایت ارتش او را رد صلاحیت کرد. اما با اصرار وی و با کمک آشنایان در نهایت توانست به عنوان راننده آمبولانس صلیب سرخ داوطلب، در جنگ شرکت کند.

زمان خدمت در ایتالیا در سال 1918 همینگوی 19 ساله هنگامی که مجروحی را بر پشت حمل می‌کرد تا به پناهگاه ببرد، خمپاره‌ای منفجر شد و صدها ترکش در پاهایش فرو رفت. آسیب دیدگی او شدید بود. در بیمارستان شهر میلان حدود دویست تکه ترکش خارج کردند و تا آخر عمر هم تعدادی در پای وی باقی ماند.

ارنست همینگوی در تمام مدت بهبودی‌اش در بیمارستان میلان عاشق و دلباخته‌ی پرستاری به نام اگنس فون کورووسکی شد. این دوران از جنگ و خاطرات همینگوی در کتاب وداع با اسلحه به خوبی قابل مشاهده است. عشق این دختر برای بهبودی او قوت قلب می داد. هنگامی که دوباره توانست راه برود به جبهه برگشت، اما طولی نکشید که بیماری یرقان او را دوباره به بیمارستان میلان بازگرداند.

چندی نگذشت که جنگ پایان گرفت و ارنست با پای لنگ به خانه بازگشت. از او به عنوان یک قهرمان شجاع استقبال شد و مدال افتخار نیر کسب کرد. عشق او به اگنس همچنان پابرجا بود و در راستای رسیدن به او تلاش می‌کرد تا درآمد مناسبی را به دست آورد و سپس با وی ازدواج کند. در نامه‌ای به اگنس قلبش شکست،   چرا که اگنس به مرد دیگری دلباخته بود. همینگوی برای فراموشی غم خویش رو به سوی میگساری و شهوت رانی آورد به طوری که مادر وی می‌گفت او روح خود را به شیطان فروخته است.

پس از بهبود یافتن از اعتیاد به الکل در سال 1920 در تورنتو کار پیدا کرد و معلم یک پسر معلول شد. درهمان شهر ویراستار هفته نامه تورنتو همینگوی را به عنوان نویسنده استخدام کرد. در پاییز همان سال به شیکاگو نقل مکان کرد به عنوان نویسنده‌ی استار در مجله ماهانه فعالیت کرد. اما او آرزو داشت داستان‌نویس شود. بنابراین تعدادی از داستان‌هایش را به مجلات ارسال کرد. اما با ترد شدن مواجهه شد. سپس از طریق دوستان مشترک توانست با شروود اندرسون داستان‌نویس، آشنا شود که او پس خواندن آثار ارنست تحت تاثیر قرار گرفت و او را ترغیب به حرفه‌ی نویسندگی کرد.

در شیکاگو با زنی به نام هادلی ریچاردسون آشنا شد و این آشنایی منجر به ازدواج آنها در 3 دسامبر 1921 گردید. هادلی 29  ساله بود ارنست تنها بیست دوسال داشت. به پیشنهاد شروود اندرسون این زوج به پاریس سفر کردند تا ارنست استعداد نویسندگی‌اش را ارتقا دهد. در پاریس یک آپارتمان ارزان قیمت اجاره کردند و از طریق ارثیه هادلی و درآمد گزارش نویسی همینگوی زندگی می‌کردند. ارنست در پاریس به شدت کار کرد تا غیر از گزارش، آثار جدیدی را خلق کند. به لطف معرفی نامه‌ی اندرسون، همینگوی با دیگر نویسندگانی مطرح زمانه خود از جمله: گرترود استاین، جان دوس پاسوس ، اسکات فیتز جرالد و جیمز جویس دوست و آشنا شد. گرترود این نویسنده‌ها و شاعران را “نسل سرگشته” لقب داد. نسلی که خدایان و آرمان‌هایش را، پس از افشای ماهیت انسان در جنگ جهانی اول از دست داده بود.

همینگوی مجموعه‌ای از داستان‌های اولیه خود را با عنوان “در زمانه‌ی ما” منتشر کرد اما کتاب فروش نرفت. کتاب بعدی‌اش به نام سیلاب‌های بهاری نیز همچون هجونامه‌ای بی‌محتوا نگریسته شد. ولی خورشید همچنان می‌دمد زمانی که منتشر شد، منتقدان پذیرفتند رمان‌نویس جدیدی، با مهارتی بدیع در نگارش گفتگوهای شخصیت‌های داستانی و روایتی، ظهور کرده است. همینگوی از گفته گرترود که نسل جوان سرگشته است برای نوشتن کتاب خورشید همچنان می‌دمد استفاده کرد. اشاره‌ی او به از دست عشق و امید پس از دوران جنگ، برای خوانندگان جوانان این کتاب بسیار بامعنا جلوه کرد.

همینگوی دائما در سفر بود. به اسپانیا و دیدن مراسم گاو بازی می‌رفت. بعد از آن به اتریش سفر کرد تا داستان‌های بیشتری درباره‌ی نیک آدامز قهرمان داستان‌هایش بنویسد. سپس به کانادا رفت تا پسر تازه متولد شده‌اش را ببیند. در سال 1926 در طی سفرهایش متوجه دلبستگی پائولین فایر که روزنامه نگار امریکایی بود، به خودش شد. پس از این آشنایی و علاقه، ارنست از همسرش هادلی در 1927 طلاق گرفت. در طی سفر به آفریقا به همراهی پائولین تصمیم گرفتند با هم ازدواج کنند. آنها به امریکا بازگشتند و با هم به شرایدن در ایالت وایومینگ رفتند و پس از مدتی پسرشان به نام پاتریک به دنیا آمد.

همینگوی با خانواده‌اش خانه‌ای در فلوریدا اجاره کرد و همان جا نخستین نسخه‌ی کتاب وداع با اسلحه را به پایان رساند و سال بعد کتاب منتشر شد. با خبر خودکشی ناگهانی پدرش که بر اثر مشکلات مالی و رفاهی بود شوکه شد و مادرش را که در وضع مناسبی نبود تنها نگذاشت. وی ماحصل فروش از کتاب وداع با اسلحه را به او نیز می‌داد.

سال 1929 با پائولین به فرانسه بازگشت. در سپتامبر همان سال به جشن گاوبازی در پامپلونا رفت. پی در پی به مراسم گاوبازی می‌رفت و آن قدر با مراسم و آیین‌های گاوبازی آشنا شد که در سال 1932 ماجرای شورانگیز مرگ در بعدازظهر را نگاشت. گاوبازها را با شور و حرارت تحسین می‌کرد. این مراسم و خطرات آن، به گونه‌ای مرگ گرایی یا روی آوردن به مرگ، او را مجذوب خود می‌کرد.

همینگوی به علت نوع زندگی‌ای که داشت دائما در خطر مرگ و جراحات بسیاری بود. وی منکر این بود که آدم بدبیاری است، با این حال ضعف بینایی‌اش پی‌درپی حوادث ناگوری را برای او به وجود می‌آورد. حوادثی مانند سقوط چندباره به هنگام اسکی. از دیگر اتفاقات ناگوار، در سال 1930 پس از یک ماه شکار و ماهیگیری در مزرعه‌ای واقع در مونتانا با اتومبیل فورد روبازی راهی جنوب شد، نور چراغی اتومبیلی که از رو به رو می‌آمد بینایی‌اش را مختل کرد و به درون گودالی سرنگون شد. اتومبیل واژگون شد. یک بازویش شکست و چنان زخم‌هایی برداشت که هفت هفته را در بیمارستان گذراند. با این همه از پا ننشست. در سال 1933 یک گروه شکار را در آفریقا رهبری کرد. در این سفر به اسهال خونی دچار شد اما به شکار ادامه داد. چنان ضعیف شد که ناگزیر او را برای معالجه به سوی کنیا فرستادند. وی بعدها شرح سفر به آفریقا را در کتاب تپه‌های سبز آفریقا بازگو کرد.

همینگوی در حالی که در تابستان 1936 در یک سفر شکار و ماهیگیری در ایالات متحده بود خبر جنگ‌های داخلی اسپانیا را شنید. ارنست خود را از نیروهای وفادار یعنی ضد فاشیست اعلام کرد. با استفاده از شهرتش چهل هزار دلار جمع آوری کرد تا چندین آمبولانس برای سربازان مجروح آنان خریداری کند. او همچنین برای تهیه گزارش از درگیری‌ها با سمت خبرنگار جنگی از سمت روزنامه‌های امریکای شمالی راهی اسپانیا گشت. در اسپانیا با روزنامه نگاری به نام مارتا گلهورن وارد رابطه شد. پائولین که از رفتارهای ارنست خسته شده بود درخواست طلاق داد و با دو پسرش، همینگوی را رها کرد و تنها پس از چند ماه طلاق ارنست با مارتا در 1940 ازدواج کرد و راهی کوبا شدند و در مزرعه‌ای واقع در 15 کیلومتری هاوانا سکونت کردند.

بهترین کتابش به نام این ناقوس مرگ کیست؟ را براساس جنگ‌های اسپانیا و آنچه که در جنگ تجربه کرد نگاشت. کتاب را ارنست به مارتا تقدیم کرد و 1940 پس از انتشارش به پرفروش‌ترین کتاب تبدیل شد. مارتا نیز برای خودش نویسنده و زنی صاحب اندیشه بود به زودی از خلق و خوی ارنست که زنان باید تابع مردان باشند خسته شد. پس از مشاجرات زیاد مارتا تصمیم گرفت شغل خبرنگار خارجی را از سر گیرد و او را ترک کرد. ارنست در تنهایی به میخوارگی شدید افتاد تا هنگامی که جنگ جهانی دوم آغاز شد و به عنوان خبرنگار در جنگ شرکت کرد.

در جنگ جهانی دوم در چندین ماموریت بمباران از سمت انگلیس‌ها و امریکایی‌ها بر فراز آلمان پرواز کرد. بعد به لشکر چهارم پایده نظام امریکا پیوست و با شجاعتی که داشت سربازان را به خود علاقه‌مند کرد. اغلب در اتومبیل جیپ خودش می‌نشست و پیشاپیش پیاده نظام حرکت می‌کرد. به هنگام آزادسازی پاریس در خط اول بود. در جنگ با روزنامه نگاری به نام مری ولش آشنا شد. و زمانی که مارتا از رابطه‌ی آنها مطلع گشت از او طلاق گرفت. ارنست در اواخر 1944 به امریکا بازگشت و در مزرعه‌ی خود در کوبا اقامت کرد. ماری ولش به نزد او آمد و  در سال 1945 ازدواج کردند.

حوادث و سوانح همچنان به دنبال ارنست بودند. در 1946 هنگامی که با ماری به هاوانا می‌رفت، اتومبیل با درختی تصادف کرد سرش جراحات سختی برداشت، چهار دنده‌اش ترک خورد و مفصل زانوی چپش خونریزی کرد. با این حال او همچنان از مرگ قسر در می‌رفت. همینگوی از حوادث این چنین نتیجه می‌گرفت: “ترتیب سرنوشت را هم می‌توان داد.”

در ژانویه 1951 همینگوی نوشتن کتابی را آغاز کرد که به یکی از مشهورترین آثار وی تبدیل شد: پیرمرد و دریا. این رمان به عنوان پرفروش‌ترین کتاب شناخته شد و همان سال جایزه‌ی پولیتزر را که مدت‌ها ارنست منتظر آن بود برایش به ارمغان آورد. منتقدان داستان را تمثیلی از مبارزه انسان با دشواری‌های زندگی تعبیر کردند.

شادی ارنست دائمی نبود و این افتخار نیز خوشبختی را برایش تداوم نداد. در 1953 با ماری به مراسم گاو بازی رفت و بعد از آن به سفر چهار ماهه‌ای به آفریقا رفتند. همینگوی با آنکه عینک می‌زد اما همچنان شکار می‌رفت و به استقبال خطر می‌شتافت. در 1954 با هواپیمایی که با آن به طرف آبشار مارچیسون می‌رفتند هواپیما به سیم تلگراف برخورد و سقوط کرد. هردوی آنها آسیب شدید ندیدند. روز بعد با هواپیمای دیگری عازم بودند. هنگامی که هواپیما از زمین بلند شد سقوط کرد و آتش گرفت. زانوی ماری به شدت صدمه دید، سر همینگوی هم مجروح شد و ضربه مغزی دید. اعضای داخلی بدنش آسیب دید و بینایی شنوایی سمت چپش را از دست داد. در همه جا شایعه شد که هردو کشته شده‌اند. پس از چند روز به کوبا برگشتند و همینگوی درمان جدی را سپری کرد.

سال 1954 در 28 اکتبر مفتخر به کسب جایزه‌ی نوبل گشت. در سال 1956 یک گروه تلویزیونی را در به تصویر کشیدن پیرمرد و دریا هدایت کرد.

سال های پایانی و مرگ ارنست همینگوی 

همینگوی به هنگام درگیری‌های کوبا و واشنگتن به ایداهو نقل مکان کرد. او که در آن زمان نزدیک به 60 سال داشت از فشار خون بالا و اثرات منفی سال‌ها مصرف زیاد مشروبات الکلی رنج می‌برد و همچنین افسردگی و بداخلاقی در او به وجود آمده بود. او که زمانی دست‌ها و بازوان و پاهای نیرومندی داشت حالا ضعیف شدن و لاغری‌شان را می‌دید و رنج می‌برد و حتی از اینکه بازهم بتواند خوب بنویسد ناامید شده بود. در 30 نوامبر 1960 او را برای درمان علائم روحی و جسمی به کلینیک در مینه سوتا بردند. آزمایش‌ها نشان می‌داد که دیابت دارد و کبدش بزرگ شده. به کمک پرهیز غذایی و درمان به شوک الکتریکی تا اندازه‌ای بهبود یافت. در 1961 زانویه 22 مرخص شد و به خانه نزد ماری برگشت. نوشتن را از سر گرفت اما فشار خون بالا مانع از نوشتن او شد. یاس در او تشدید شد و فکر خودکشی را رها نمی کرد. سه بار قصد خودکشی کرد که هربار او را نجات دادند. دوباره به کلینیک برده شد و به مداوا تن در داد. بعد از بازگشتن به خانه چند روز پس از ترخیص از کلینیک، در دوم ژوئیه 1961 ، درصدد یافتن تفنگ، به انباری رفت و تفنگ دولولی را پر کرد، قنداق را روی زمین گذاشت لوله را به پیشانی فشرد و در نهایت مرگ را به خود تحمیل کرد.

دیدگاه ارنست همینگوی در آثارش

سبک همینگوی به طور گسترده‌ترین سبک در قرن بیستم مورد تقلید قرار گرفت. شخصیت‌های همینگوی به وضوح، ارزش‌ها و دیدگاه خودش  را در مورد زندگی مجسم می‌کنند. شخصیت‌های اصلی جوانانی هستند با وجود قدرت و اعتماد به نفسی که دارند به دلیل تجربیات در جنگ به شدت ناامیدند و حس پوچی دارند.

همینگوی جهان را آنگونه که احساس می‌کرد، تجربه می‌کرد و سپس درمورد آن می‌نوشت به گونه‌ای که خواننده به همان روش او حس کند.

حرفه‌ی روزنامه نگاری‌اش، سبک ساده، مستقیم و صریح پاراگراف‌ها وجمله‌ها و واژه‌های کوتاه او را شکل داد. او ماهیت انسان را نه از طریق بحث و استدلال نظری و یا قواعد تجریدی، بلکه از طریق روایت حوادثی که به شدت و به تمامی قابل درک و احساس بود ارائه می‌کرد. او مرتب جملات کوتاه را در قسمت‌های مختلف اضافه می‌کرد تا خواننده را مشغول به خواندن نگه دارد. از دیگر عناصر سبک او استفاده از کلمات ساده به جای دشوار است. گرچه داستان‌هایش ساده به نظر می آمدند اما پیچیدگی‌های جدید نثر او برای دیگران تازگی داشت. همینگوی به گونه‌ای کلمات ساده را در کنار هم قرار می‌داد که گویی همه‌ی آنان یک کل جدا نشدنی‌اند و آوایی که کلمات در کنار هم ایجاد می‌کند باعث به خاطر سپرده شدن آن کلمات در ذهن خواننده می‌شود.

آثار ارنست همینگوی

رمان ها:

رمان‌های او مستقیم و سرراست است همینگوی مانند معاصرانش از کلمات اضافی و ادبی در آن‌ها استفاده نمی‌کرد. از دلایل علت محبوب بودن رمان‎هایش این است که شخصیت‌ها مانند مردم عادی صحبت می‌کنند. از جمله رمان‌های وی:

پیرمرد و دریا، خورشید همچنان می‌دمد، این ناقوس مرگ کیست؟، وداع با اسلحه، داشتن و نداشتن، مرگ در بعدازظهر، تپه های سبز افریقا

داستان‌های کوتاه:

شاید بتوان گفت پیچیده‌ترین آثار همینگوی در دل همین داستان‌های کوتاه وی خلق شد. خوانندگان با شخصیت‌های چند لایه‌ای مواجه می‌شوند که در گفتگوهای آنان رازهایی پنهان است و تنها با دقت بسیار می‌توان آنان را برملا ساخت. از جمله داستان های کوتاه وی :

تپه‌هایی مثل فیل‌های سفید، برف‌های کلیمانجارو، برنده سهمی نمی‌برد، مردان بدون زنان، در زمانه ما

آثار مهم ارنست همینگوی

پیرمرد و دریا: ماهیگیری پیر پس از آنکه با مهربانی از همراه بردن پسرک خوبی که می‌خواهد با او برود سر باز می‌زند، یکه و تنها در دریا پارو می‌زند تا به آخرین و بزرگترین صیدش دست یابد. در این سفر طولانی پیرمرد ماهی بزرگی را به سختی شکار می‌کند اما راه بازگشت به خانه را طولانی می‌بیند و حفاظت از آنچه که صید کرده در این مسیر دشوار است…

خورشید همچنان می دمد درباره ی مهاجران امریکایی است که به جشنواره گاوبازی در پامپلونا سفر می کنند. شخصیت اصلی داستان کهنه سربازی به نام جیک بارنز است. این رمان تجربه‌های همینگوی از سفر به کشورهای مختلف و دیدن آیین گاوبازی است.

این ناقوس مرگ کیست؟ داستان زندگی روبرت جردن امریکایی است که درگیر جنگ های داخلی اسپانیا است. او وظیفه دارد یک پل را منفجر کند. جردن در جریان این جنگ و ماموریت‌هایش عاشق زنی به نام ماریا می‌شود که جان وی توسط فاشیست ها در خطر می‌افتد.

وداع با اسلحه این رمان در جریان جنگ جهانی واقع در ایتالیا شروع می‌شود. داستان از زبان فردریک هنری راننده‌ی آمبولانس جنگ روایت می‌شود. او از عشق خود به پرستار می‌گوید و بعد از آن شرح آنچه که جنگ و عشق برایش به ارمغان آورد. وداع با سلحه بسیار با تجربیات خود نویسنده یکسان است و تقریبا خاطرات همینگوی از جنگ و زندگی‌اش را بیان می کند.

 

 

نظرات دیگر نویسندگان درباره ی ارنست همینگوی

ویلیام فاکنر نویسنده‌ی معاصر با ارنست همینگوی پس از خواندن کتاب پیرمرد و دریا راجب آن گفت: ” زمان ثابت خواهد کرد که این کتاب از تمام آثار ما برتر است…”

اسکات فیتز جرالد درباره‌ی او گفته است: “من با دیده ی احترام به او می‌نگرم… او یک تکه جواهر است.”

ترجمه های فارسی از اثار ارنست همینگوی

پیرمرد و دریا توسط نجف دریا بندری به کوشش انتشارات خوارزمی ترجمه شد. سپس ترجمه‌ی دیگری از این کتاب توسط نشر افق و به دست نازی عظیماصورت گرفت.

وداع با اسلحه توسط نجف دریابندری ترجمه شد و نشر نیلوفر و علمی و فرهنگی آن را به چاپ رسانده‌اند.

این ناقوس مرگ کیست؟ توسط مهدی غبرائی در نشر افق به ترجمه رسید. نشر نگاه نیز به ترجمه‌ی رحیم نامور آن را چاپ نمود.

کتاب خورشید همچنان می‌دمد به دست احسان لامع در نشر نگاه ترجمه وچاپ شد. نشر نیلوفر نیز به ترجمه‌ی محمد حیاتی این کتاب را به چاپ رساند.

مجموعه داستان‌های کوتاه ارنست همینگوی توسط احمد گلشیری انتخاب و ترجمه شد و نشر نگاه به چاپ رساند.

خرید اثار ارنست همینگوی

امروزه خرید کردن راحت‌تر و دسترسی به محصولاتی که به آن‌ها نیاز دارید همچون کتاب‌ها امری آسان‌تر می‌باشد. شما هر جایی که باشید می‌توانید به راحتی جهت خرید اینترنتی کتاب‌هایتان اقدام کنید. فروشگاه اینترنتی خرید کتاب کتابانه یکی از راه‌های خرید اینترنتی انواع کتاب‌های عمومی رمان، نمایشنامه و… می‌باشد.

تقویم زندگی ارنست همینگوی

1899 21 ژوئیه ارنست همینگوی در ایلینویز به دنیا آمد

1917 ورود به حرفه‌ی روزنامه نگاری

1918 خدمت در ارتش در جنگ جهانی اول

1921 با هادلی ریچاردسون ازدواج کرد

1925 انتشار مجموعه داستان در زمانه‌ی ما

1926 اولین رمان او به نام خوریشد همچنان می‌دمد منتشر شد

1927 طلاق از هادلی و ازدواج با پائولین فایفر

1929 انتشار وداع با اسلحه

1932 انتشار مرگ در بعدازظهر

1935  انتشار تپه‌های سبز افریقا

1936 انتشار برف‌های کلیمانجارو

1936 شروع جنگ‌های داخلی اسپانیا و رفتن همینگوی به عنوان خبرنگار خارجی به آنجا

1937 انتشار داشتن و نداشتن

1940 انتشار این ناقوس مرگ کیست

1940 طلاق از پائولین فایفر و ازدواج با مارتا گلهورن

1944 حضور در جنگ جهانی دوم در ارتش

1945 طلاق از مارتا گلهورن

1946 ازدواج با ماری ولش

1952 انتشار پیرمرد و دریا

1953 جایزه‌ی پولیتزر را کسب کرد

1954 جایزه‌ی نوبل را دریافت کرد

1961 2 ژوئیه در ایداهو در منزل شخصی خود در سن 61 سالگی  خودکشی کرد

فهرست فروشگاه