کتاب یلدا | مرتضی مودب پور

169,900 تومان

موجود در انبار

  • نویسنده: مرتضی مودب پور
  • انتشارات: نیریز

169,900 تومان

توضیحات

درباره‌ی کتاب یلدا اثر مرتضی مودب پور

“یلدا” رمانی با محوریت موضوع ایدز می‌باشد که حکایتی عاشقانه را روایت می‌کند. شخصیت اصلی این رمان ایرانی، “سیاوش”، پسری منضبط، جدی و باوقار است که خواهری به نام “سیما” دارد. سیما، دختری بسیار زیبا می‌باشد که در رشته‌ی پزشکی تحصیلات خود را به پایان رسانده و در یک بیمارستان به فعالیت می‌پردازد.

در سویی دیگر از قصه نیز، سیاوش با “نیما” که فردی کاملا شوخ طبع ودوست داشتنی است، رابطه ی دوستانه ی صمیمی و نزدیکی دارد و بیش تر لحظات زندگی اش را با او سپری می کند. در یکی از روزها، سیاوش، جهت ملاقات پدر نیما که به دلیل عمل آپاندیس در همان بیمارستان محل کار خواهرش، بستری است، رفته و با “یلدا”ی مضطرب و آشفته رو به رو می گردد.

دلیل حضور پر از تشویش و هیجان این دختر در بیمارستان، تصادفش با پیرزنی می باشد که وی را برای درمان به آن جا آورده است؛ در واقع یلدا، همسایه ی خانه ی پدری نیما می باشد که سال های زیادی را در خارج از ایران گذرانده و به تازگی به وطن بازگشته است. نیما به محض دیدن یلدا او را شناخته و به همراه سیاوش وی را جهت انجام امور مربوطه یاری می رسانند. همین دیدار اولیه قلب و روح سیاوش را به لرزه در آورده و او را با عشقی بزرگ مواجه می سازد. عشقی که او را به دست و پنجه نرم کردن با مشکلات بسیار و رویارویی با ماجراهایی غیر قابل پیش بینی وا می دارد.


بخشی از کتاب یلدا از مودب پور

ساعت حدود یازده صبح بود. تو دفتر پدرم، تو شرکت بودم که موبایلم زنگ زد. داشتم نقشه ای رو که برای یه ساختمون کشیده و طراحی کرده بودم به پدرم نشون می دادم. ازش عذر خواهی کردم و تلفن رو جواب دادم.

– بله، بفرمائین.

– نیما الو سیاوش! برس که … بابام ترکید!

«آروم تو تلفن گفتم»

– نیما الان وقت ندارم، نیم ساعت دیگه بهت زنگ می زن. داریم با پدرم فن ها رو چک می کنیم

نیما – صدات درست نمی آد! دارین با بابات زن ها رو چک می کنین؟!

– خفه شی نیما! زن نه ، فن!

نیما – ول کن … بابای کچلت رو! می گم … بابام ترکید!

«دیدم انگار داره جدی حرف می زنه! صداشم یه جور دیگه بود و هی قطع و وصل می شد! موبایلم درست خط نمی داد. »

– داری شوخی می کنی؟ بابام تِرِکید یعنی چه؟!

نیما – مگه بابام کپسول گازه؟! می گم آپاندیس ش ترکید! کری مگه؟!

– بابا این موبایل وامونده تو نقطه ی کوره!

نیما – برنامه ی چی چی ت جوره؟!

– اِه …! بذار برم تو اون یکی اتاق ببینم چی می گی!

نیما – بری تو اجاق واسه چی؟! این چرت و پرتا چیه می گی؟!

پدرم – چی شده سیاوش؟ کیه پای تلفن؟

– نیماس. می گه آپاندیس باباش ترکیده!

پدرم – آپاندیس ذکاوت ترکیده؟! الآن کجاست؟ حالش چطوره؟!

– این جا موبایل خط نمی ده. بذارین برم اون اتاق.

«پدرم دنبالم اومد اون اتاق»

– الو! نیما، نیما!

«داشت با آه و ناله، مثلا گریه می کرد»

نیما – الهی قربون اون آپاندیس پاره و پورت برم بابای خوبم!

– الو! چی شده نیما؟! درست حرف بزن ببینم بابات چی شده! صدات درست نمی رسه به من!

نیما – هیچی بابا ! می گم بیرون بودم، زینت خانم از خونه زنگ زد و گفت برس که آپاندیس بابات ترکید و اورژانس بردش بیمارستان!

– کدوم بیمارستان؟

پدرم – بپرس حالش الآن چطوره؟!

– حالش الآن چطوره؟! مامانت کجاس؟ کدوم بیمارستان بردنش؟

نیما – حالش آلان بیمارستان سیما ایناس! بیمارستانش انگار یه خرده بهتر شده!

– چی؟!

نیما – حواسم پرته بابا! یعنی می گم حالش انگار یه خرده بهتر شده ، بردنش بیمارستان سیما اینا.

– سیمای ما؟!

نیما – نخیر! سیمای جمهوری اسلامی! خب سیمای شما دیگه!

«بعد آروم با حالت گریه گفت»

– الهی قربون سیمای شما برم که چقدر نازه!

– چی گفتی؟!

نیما – می گم الهی قربون بابام برم که چقدر نازه!

– زهر مار! فهمیدم چی گفتی!

نیما – اه …! حالا که وقت این حرفا نیس! می گم پاشو بیا دیگه!

– مامانت کجاس؟!

نیما – با دست پسرای سابقش رفته تریا! خب معلومه کجاس دیگه! اونم با بابام رفته بیمارستان دیگه!

– خب حالا تو کجایی؟!

نیما – تو ماشینم! دارم می رم بیمارستان.

– خب من چیکار کنم الآن؟!

نیما – تو بپر بهشت زهرا یه قبر بخر و فیش کفن و د فن رو بگیر و یه پولی بده به مرده شورا که بابامو خوب بشورن و د م قبرکنه رو هم ببین که ما رسیدیم معطل نشیم!

– چی؟!

نیما – چی و مرض! می گم بلند شو بیا بیمارستان! مگه خواهرت دکتر اونجا نیس؟!

– خب چرا.

نیما – خبرت بلند شو بیا یه پارتی بازی بکن، بابامو خوب عمل کنن و هواش رو داشته باشن! حالا هی بگو چی!

– اومدم بابا، اومدم!

«هم ناراحت شده بودم و هم خنده م گرفته بود! جریان رو به بابام گفتم و تند راه افتادم طرف بیمارستانی که سیما، خواهرم اون جا کار می کرد. یه ربع بعد رسیدم. تا پیاده شدم، دیدم نیمام رسید. دوتایی رفت یم تو بیمارستان و رفتیم جلوی قسمت پذیرش. پذیرش خیلی شلوغ بود . هفت هشت ده نفر جلوش واستاده بودن و هی از مسئول ش که یه دختر جووون بود، سوال می کردن.

دختر بیچاره م که یه دستش به گوشی تلفن بود و یه دستش به پیجینگ و یه دقیقه با تلفن صحبت میکروفن می کرد و یه دقیقه، یه دکتر و پرستار و یا مامور تاسیسات رو پیج می کرد و وسطش دو تا جمله جواب ارباب رجوع رو می داد، پاک گیج و کلافه شده بود! مردمم بهش اَمون نمی دادن و مرتب ازش سوال می کردن!

ارباب رجوع – ببخشین خانم، همسر من اومده این جا. گویا مسموم شده! اسمش ثریا عبادیه. می شه نگاه کنین ببینین هنوز اینجاس یا رفته؟…

کتاب یلدا یکی از بهترین کتاب های مرتضی مودب پور می‌باشد، که در نشر نیریز به چاپ رسیده است.

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 470 g
ابعاد 205 × 140 mm
نویسنده

مرتضی مودب پور

انتشارات

نیریز

تعداد صفحه

436

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد نرم

نوبت چاپ

27

سال انتشار

1397

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب یلدا | مرتضی مودب پور”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت