کتاب و من دوستت داشتم | فردریک بکمن

12,000 تومان

در انبار موجود نمی باشد

  • نویسنده: فردریک بکمن
  • مترجم: فرناز تیمورازف
  • انتشارات: چترنگ

12,000 تومان

توضیحات

درباره ی کتاب و من دوستت داشتم فردریک بکمن

کتاب و من دوستت داشتم اثر فردریک بکمن با ترجمه‌ی فرناز تیمورازف توسط نشر چترنگ به چاپ رسیده است. کتاب “و من دوستت داشتم” رمانی در رابطه با سرنوشت زندگی مردی در بستر بیماری و هراسان از مرگ می‌باشد که شخصیت اصلی داستان است. وی صاحب فرزند پسری است که در طول محتوای داستان خطاب به وی، قصه‌ی زندگی، اسرار و افکار خود را برایش بازگو می‌کند.

زادگاه این مرد “هلسینگبورگ” بوده و در این مکان روزهای پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته است. در واقع، روایت داستان در یکی از شب های کریسمس و در حالی آغاز می گردد که وی لب به سخن گشوده و به یک قتل اعتراف می کند. او شب گذشته، در یک تصادف، دچار سانحه گشته و در بیمارستان بستری شده است؛ در اتاقی دیگر نیز، دخترکی پنج ساله به دلیل بیماری لاعلاج، با زندگی دست و پنجه نرم کرده و هر روز که می گذرد به مرگ نزدیک و نزدیک تر می شود.

مرد قصه مدام از زنی می گوید که ژاکتی خاکستری بر تن داشته و همواره پوشه ای در دست دارد؛ این زن همیشه و هر لحظه، در بیمارستان حضور داشته و مسئول گرفتن جان از تن آدم ها است. دخترک نیز همانند او، این زن را می بیند و با ترس زیادی از دیدگان او پنهان می شود. نویسنده با به کارگیری از جملات ساده و روان، ارتباط نزدیکی با مخاطب برقرار کرده و او را با روایت جذاب اثر خویش همراه می سازد.

بخشی از کتاب و من دوستت داشتم اثر فردریک بکمن

در موردت شکست خوردم. یک پدر باید بتواند به پسرش درس زندگی دهد اما تو ناامیدم کردی.

پاییز پارسال، روز تولدم، بهم زنگ زدی. چهل ‌و پنج ‌ساله شده بودم. تو تازه بیست سالت بود. گفتی توی ساختمان قدیمی تیوولی کار پیدا کرده ‌ای، شهرداری کل ساختمان را جا به‌ جا کرده و برده به آن طرف میدان تا برای ساخت آپارتمان‌ های خصوصی جا باز شود. لغت «خصوصی» را با نفرت زیاد به زبان آوردی چون ما دو نفر خیلی با هم فرق داریم.

تو به تاریخ اهمیت می ‌دهی و من توسعه را می ‌بینم، تو دنبال نوستالژی هستی و این به نظر من ضعف است: می ‌توانستم بهت شغلی بدهم، می‌ توانستم بهت صدها بار کار بدهم اما تو می‌ خواستی توی وینیلبارِن پیش خدمت شوی، آن‌ هم در ساختمانی که حتی چهار نسل پیش، زمانی که ترمینال کشتی ‌های بخار بود، داشت فرو می ‌ریخت. مثل احمق‌ ها ازت پرسیدم خوش حالی، چون من همینم که هستم، و تو جواب دادی: «بدک نیست، بابا. بدک نیست.» چون می ‌دانستی از این جمله نفرت دارم. تو آدمی هستی که همیشه می‌ تواند با همه ‌چیز خوش حال شود. نمی ‌دانی این چه موهبتی است.

شاید مادرت مجبورت کرده بود به من زنگ بزنی؛ فکر کنم شک کرده بودم مریضم، اما تو دعوتم کردی به بار. گفتی توی کافه اسموربرود سِرو می ‌کنند؛ یادت بود کوچک که بودی و روزهای کریسمس با کشتی می ‌رفتیم دانمارک، همیشه از آن غذا می ‌خوردم. مادرت سرم غر زده بود که باید برنامه ‌ای خاص با تو بگذارم، حداقل سالی یک‌ بار، فکر می‌ کنم خودت این موضوع را بدانی: نمی ‌توانستم آرام سر جایم بنشینم و حرف بزنم، همیشه باید به جایی سفر می ‌کردم اما تو حالت توی ماشین بد می ‌شد، به همین خاطر هر دو از سفر به کشتی خوش مان می ‌آمد.

من از مسیر رفتنش خوشم می‌ آمد و تو مسیر برگشت را دوست داشتی. من دوست داشتم همه‌ چیز را پشت سر بگذارم اما تو دوست داشتی روی عرشه بایستی و هلسینگبورگ را تماشا کنی که در افق پدیدار می ‌شود. راه خانه را، سایه ی چیزی را که می ‌شناختی. عاشقش بودی.

پاییز پارسال در همنتورگ نشستم توی ماشینم و از پشت پنجره ی بار تماشایت کردم. کوکتل درست می کردی و مردم را می خنداندی. نیامدم تو ترسیدم آخرش بهت بگویم که سرطان دارم. نمی توانستم هم دردی ات را تحمل کنم، و البته مست هم بودم، یاد پله های جلوی خانه ی تو و مامانت افتادم که همیشه، وقت هایی که بر خلاف قولم دیر می کردم روی شان می نشستی و انتظارم را می کشیدی.

یاد تمام لحظاتی افتادم که وقتت را هدر داده بودم. به یاد آوردم که روزهای کریسمس همیشه، صبح زود سوار کشتی می شدیم تا به موقع برسیم خانه و بتوانم بقیه ی روز را به نوشیدن بگذرانم. آخرین سفرمان وقتی بود که چهارده سال داشتی، توی کافه ای که در زیر زمین بود، در هلسینگور، بهت بازی پوکر یاد دادم، بهت نشان دادم چه جوری می توانی بازنده…

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 70 g
ابعاد 190 × 120 mm
نویسنده

فردریک بکمن

مترجم

فرناز تیمورازف

انتشارات

چترنگ

نوبت چاپ

2

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد نرم

تعداد صفحه

64

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب و من دوستت داشتم | فردریک بکمن”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت