کتاب لرد لاس | دارن شان

60,000 تومان

موجود در انبار

  • نبرد با شیاطین 1
  • نویسنده: دارن شان
  • مترجم: فرزانه کریمی
  • انتشارات: قدیانی
SKU: 9197 Category:

60,000 تومان

توضیحات

درباره کتاب لرد لاس اثر دارن شان

داستان درباره ی نوجوانی به نام ” گروبز ” است. یک روز مادر ” گروبز ” متوجه می شود، پسرش سیگار می کشد. او متوجه می شود خواهرش ” گرت ” موضوع سیگار کشیدن او را، به والدینشان گفته، و تصمیم می گیرد انتقام سختی از خواهرش بگیرد. او به محل دفن زباله های شهری می رود و امعاء و احشاء چند موش را از اجساد آنها جدا کرده و در حوله ى حمام ” گرت ” قرار می دهد. گرت دچار وسواس است و روزی دو بار حمام می کند، او به حمام می رود و بعد از دوش گرفتن وقتی حوله اش را می پوشد، جیغ کشان از حمام خارج می شود و متوجه کار برادرش می شود.

پدر و مادرشان گروبز را برای یک ماه تنبیه می کنند. او در این مدت حق استفاده از تلوزیون، کامپیوتر، مجله، کتاب های غیر درسی را ندارد و باید بعد از بازگشت از مدرسه مثل یک زندانی در اتاقش بماند. والدینش با اوهم کلام نمی شوند. یک شب خواهرش به اناق او می رود و به او می گوید دوره تنبیه اش به پایان رسیده است. یک شب پدرش به او می گوید که آنها می خواهند به دیدن مسابقات ” باله ” بروند و فقط سه بلیط تهیه کرده اند و گروبز باید آن شب را در خانه ى عمه اش بماند. عمه ” کیت ” رفتار و طرز زندگی اش مانند یک پیرزن نود ساله است و این گروبز را که مجبور است آن شب را در خانه ى او سپری کند، رنج می دهد. او نگران خانواده اش است و تصمیم می گیرد بعد از خوابیدن عمه کیت به خانه اشان بازگردد.

او از درب پشتی خانه وارد خانه می شود و به محض ورود متوجه مهره های به هم ریخته ى شطرنج پدرش می شود. این صحنه به نظرش غیر طبیعی است. او آرام از پله ها بالا می رود و متوجه صداهایی از اتاق پدر و مادرش می شود، و می بیند، همه جا به طور وحشتناکی غرق در خون است، و از مرکز سقف خون می چکد و جسد پدرش سرو ته از آن آویزان است. او جیغ می کشد و ناگهان موجودی کریه در سمت چپ اتاق می بیند که بدنش شبیه یک سگ بزرگ سرش شبیه یک سوسمار است و بدن تکه تکه شده ی مادر گروبز زیر دست و پایش افتاده است. در سمت راستش جسد شقه شده ى خواهرش را می بیند و متوجه می شود که موجودی شبیه یک بچه بدن او را مثل یک عروسک دستکشی تکان می داد. بدن موجود بچه مانند شبیه یک بچه ی سه ساله است و به جای چشم، گلوله های کوچکی از جرقه ی آتش دارد. او در یک لحظه مردی لاغر با پوستی قرمز و سر بی مو را می بیند که شکاف عمیقی در طرف چپ سینه اش دارد و درونش از پر از مار و افعی است، مرد که نامش ” لرد لاس ” است. او فرار کرده و خانه خارج شود. او یک لحظه فکر می کند جهنمی که دیده فقط توهم و خیال بوده است ولی وقتی از دریچه ورود سگ به داخل خانه نگاه می کند و سر و وضع و لباس های خونی و پاره اش را می بیند، متوجه حقیقت می شود و بی وقفه جیغ می کشد در همین لحظه …

برشی از متن کتاب لرد لاس اثر دارن شان

تنها در خانه. دِرویش معمولا صبح زود، حدود چهل و پنج دقیقه تا یک ساعت می دود. برای اجرای سریعِ ماموریتی تجسسی، به اندازه کافی وقت دارم.

با عجله از پله ها پایین می دوم تا به سرداب بروم. وقتی دستم را روی درمیگذارم، مکث می کنم. در فیلم های ترسناک، هیولاها همیشه داخل زیرزمین و چنین جاهایی کمین می کنند. اما این فیلم نیست. من نباید تسلیم ترس های تخیلی شوم – نه وقتی که این همه ترس های واقعی برای دست و پنجه نرم کردن با آنها دارم.
بی سر و صدا، از پله های سرداب پایین می روم. در را باز می گذارم. به ساعتم نگاهی می اندازم – از رفتنِ دِرویش هفت دقیقه می گذرد. نیم ساعت به خودم وقت می دهم، حتی یک ثانیه بیشتر هم نه.
پایین پله ها مکث می کنم. سرد و تاریک است. پاکشان جلو می روم و چراغی بالای سرم روشن می شود. قفسه های بطری را از نظر می گذرانم. یک دور کامل می چرخم. ضربان قلبم غیر عادی شده است. احساس می کنم که پاهایم مثل پاهای یک فیل-سننننگین- شده اند. در نور چراغِ سرداب، تبری که در دست چپ دارم زیادی کوچک بی فایده به نظر می آید.

پاورچین پاورچین به نزدیک ترین راهرو میان قفسه ها می روم و کف زمین را بررسی میکنم – قطعه های سنگ، در اشکال مختلف، کنار یکدیگر درون بتون جای گرفته اند. گاهی مکث می کنم، خم می شوم، با دسته تبرم به یکی از سنگ ها تقه می زنم و به انعکاس ضربه ام گوش می دهم.
هیچ چیز. محکم و ثابت.
در انتهای مسیر، به سمت چپ می روم. راهرو بعدی را بررسی می کنم. بعد راهرو سوم و بعد، چهارم.
ظاهر هیچ کدام از تخته سنگ ها غیر عادی نیست. هر جا تقه می زنم، انعکاس صدای ضربه ام عادی است. میان بتون تخته سنگ ها نیز سالم و یکپارچه است. هیچ نشانی از دری مخفی دیده نمی شود.
به جایی بر می گردم که کارم را شروع کرده بودم. بیست دقیقه از سی دقیقه وقتم گذشته است. مثل خوکی که بوی زغال نیمسوز به دماغش برسد، عرق می ریزم. کم کم فکر می کنم که شاید در مورد سرداب اشتباه کرده باشم. شاید آن ورودی مخفی در یکی از اتاق های همکف باشد. اما هنوز نمی خواهم تسلیم شوم.
دور اتاق را می گردم. حالا همه حواسم متوجه دیوارهاست. به دنبال ترک یا شکافی احتمالی، انگشت هایم را روی سنگ سخت و خشن دیوارها می کشم. هرقفسه بطری – که به بلندی سقف است و شاید سه متر طول داشته باشد – بخشی از دیوار را می پوشاند. امیدوار می شوم – قفسه می تواند ورودی مخفی را از نظر پنهان کرده باشد! اما وقتی دو تا از بطری ها را بیرون می آورم، تنها چیزی که پشت آنها می بینم دیوار سنگی است. چند بطری دیگر از ردیف های دیگر بیرون می آورم، اما هیچ نشانه غیر عادی نمی بینم.
دو دقیقه می گذرد. این وقت تلف کردن است. به سقف بالای سرم خیره می شوم. شاید آن ورودی پشت یکی از قفسه های کتاب دِرویش – آن همه قفسه – پنهان شده باشد. باید کارم را از تالار اصلی شروع کنم و راهم را…
این فکر، ناتمام از ذهنم دور می شود. وقتی دوباره راه می افتم که سرداب را ترک کنم، لکه سیاهی را کف زمین می بینم. به طرف لکه خیره می شوم، سرم را کنار می کشیم تا حلو نور را نگیرد و چشم هایم را به حالت نیمه بسته در می آورم تا دیدم بهتر شود.

لکه ى نیم دایره مانند کم رنگی که از نظر دور مانده است. بدون شک یک جای پاست.
هر چند جای پاهای زیادی در سرداب نیست – دِرویش اینجا را واقعا تمیز نگه می دارد. اما این اولین جای پا نیست که کشف کرده ام. چیزی که این جای پا را از بقیه متمایز می کند این است که پشت به ردیف بطری هاست، و قسمت پاشنه آن زیر بطری ها پنهان است.
پیدایش کردم!
تلویزیون تماشا می کنم. عصبی ام منتظرم که دِرویش بیرون برود. وقت نبود که آن ردیف بطری ها را بررسی کنم. همین که متوجه جای پا شدم، یکراست بالا آمدم و با احتیاط در را پشت سرم بستم. درویش چند دقیقه بعد آمد، اما آن موقع من در اتاقم بودم و آب سرد به صورتم زده بودن تا لکه هاب روشن سرخی را که از هیجان سرداب، روی پوستم به وجود آمده بود محو کنم.
دِرویش از وقتی که به خانه برگشته، مثل همیشه، بیشتر وقتش را در اتاق مطالعه بهچکتاب خواندن، تلفن زدن و گشت زنی در اینترنت گذرانده است. برای برگشتن به سرداب، خیلی بی قرارم. این که نمی توانم الان این کار را بکنم. دیوانه ام می کند.
با همه ى هوش و حواسم مواظب در جلویی خانه. هستم – نمی خواهم درویش بیرون بزند و من متوجه نشوم. حتی وقتی توالت می روم، در را طوری باز می گذارم که اگر او از پله ها پایین آمد، صدای پایش را بشنوم.
تا حالا که به موفقیتی نرسیده ام. اما من صبورم. او بالاخره مجبور می شوز که بیرون برود. تا ابد که نمی تواند خودش را آن بالا زندانی کند.
شب می شود. دِرویش هنوز بیرون نرفته است.
سر شام دیروقتمان، خیلی سرسری می پرسم که برای شب چه برنامه ای دارد.
با حالتی خجولانه نیشش را باز می کند و می گوید: “فکر کردم که امشب هم سری به پاتوق بزنم.”
– میرآ را می بینید؟
– شاید، شاید هم نه. با کارهای عجیب و غریب میرآ، کی می داند؟
می پرسم: “توی ده چه لطفی دارد؟”
با خنده می گویم: “چند تا از دوستانم را می خواهم آنجا ببینم.”
-من آنها را می شناسم؟
مکث می کند و بعد آهسته می گوید: “نه،از دوستان قدیمی اند. به یک مهمانی رسمی می رویم. آنها چند روزی اینجا هستند. اما بعد شاید با تو و بیل -ای به سینما برویم.”
موقع حرف زدن، خیلی سعی می کند که خودمانی و سر به هوا به نظر بیاید، اما من معنی واقعی حرف هایش را می فهمم – به خاطر اینکه تا چند شب دیگر، تا وقتی که ماه کامل بشود و بگذرد. باید شب ها تا دیروقت بیرون تا دیروقت بماند، عذر خواهی می کند.
سر ساعت ۲۱:۴۸ دِرویش از خانه بیرون می رود. موقع رفتن، سرش را توی اتاقم می آورد و با خنده می گوید که منتظرش نمانم. در جوابش، آرام لبخند می زنم و نمی گویم که چرا لباسش را عوض نکرده است. کفش قشنگی نپوشیده، موهایش را مرتب نکرده، به خودش ضد عرق نزده است – همه کارهایی که اگر واقعا به یک مهمانی رسمی می رفت و می خواست که نظر دیگران را به خودش جلب کند. باید انجام می داد.
عمو باید درباره مخفی کاری خیلی چیزها یاد بگیرد!
پشت در سرداب. تردید. ترجیح می دادم این کار را روز روشن انجام بدهم. این وقت شب پایین رفتن، اینکه نمی دانم دِرویش تا کی بیرون می ماند و کی باید منتظر برگشتنش باشم، هیچ خوب نیست. فکر نمی کنم که تا صبح منتظر بمانم تا او برای نرمش و ورزش صبحگاهی اش بیرون برود. آن طوری می دانم که به طور قطع سه و ربع وقتِ مطمئن و بی خطر دارم.
اما دو شب اخیر تقریبا اصلا نخوابیده ام. خسته ام. ممکن است صبح با وجود زنگ ساعت، خواب بمانم و آن قدر دیر بیدار بشوم که فرصت از دست رفته باشد.
با یک نفس عمیق، دسته تبر را محکم می گیرم و پایین می روم.
دیوار هر دو طرف ردیف بطری ها محکم و یک پارچه است. اما وقتی یکی از بطری ها را بر میدارم، دستم را در جای خالی آن بطری فرو می برم و به “آجر های” پشت این ردیف تقه می زنم، انعکاس صدا را خفه و گرفته می شنوم. با صدای خرخر نفس می کشم، لبه قفسه را می گیرم و هلش می دهم.

خرید کتاب لرد لاس اثر دارن شان

کتاب لرد لاس نوشته‌ى دارن شان با ترجمه‌ى فرزانه کریمی از انتشارات قدیانی به همراه سایر رمان های کودک و نوجوان را از  فروشگاه اینترنتی کتابانه خریداری نمایید.

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 310 g
ابعاد 210 × 145 mm
نویسنده

دارن شان

مترجم

فرزانه کریمی

انتشارات

قدیانی

نوبت چاپ

14

سال انتشار

1399

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد نرم

تعداد صفحات

334

منوی سایت