کتاب زندگی به صد حیله ی عاشقانه – فروزنده عدالت/ نشر قطره

نویسنده: فروزنده عدالت

انتشارات: قطره

قیمت برای شما: 18,000 تومان

هم اکنون در انبار موجود نیست - اما میتوانید این محصول را پیش خرید کنید

نظر شما درباره ی این کتاب چیست ؟
1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره
Loading...

توضیحات

کتاب زندگی به صد حیله ی عاشقانه اثر فروزنده عدالت توسط انتشارات قطره به چاپ رسیده است.

شخصیت اصلی رمان، “شیما قائمی”، زنی متاهل است که همراه با همسرش، “پرهام” و دختر جوانش، “سوگند” روزگار آرام و بی دغدغه ای را پشت سر می گذارد. در ابتدای داستان می خوانیم که پرهام فوت کرده؛ پس از مرگ پرهام، شیما، با فعالیت در یک دفتر روزنامه و کسب درآمدی متوسط، هزینه های زندگی خود و دخترش را تامین می نماید. در یکی از روزها، “کیانا امیری” یکی از همکاران و دوستان شیما، راجع به مرگ همسر برادرش “کوروش” با او صحبت کرده و از شیما می خواهد تا با برادرش، ملاقات نموده و سپس، برای آینده اش با او تصمیم بگیرد. کوروش، مردی برازنده، با موهایی پرپشت، شانه هایی پهن و اندامی ورزیده است که صاحب امتیاز یک مجله بوده و پسری جوان، به نام “وحید” دارد. زن قصه، در ابتدا از پذیرش پیشنهاد کیانا سرباز زده اما در نهایت، تسلیم اصرارهای مکرر او گشته و با بی میلی، در مکان مقرر شده حاضر می گردد. در طی این دیدار که کیانا نیز حضور دارد، شیما و کوروش فقط راجع به مسائل کاری و نویسندگی با یک دیگر صحبت کرده و درباره ی مسائل شخصی خود حرفی نمی زنند. کوروش با همین دیدار اولیه، به شیما علاقه مند گشته و پس از تلاش های فراوان، سرانجام موفق می گردد، مجددا با او قرار ملاقات بگذارد. ملاقاتی که حقیقتی بزرگ و مهم را آشکار ساخته و آغازگر ماجراهایی خواندنی و پرکشش می شود.

کتاب زندگی به صد حیله ی عاشقانه اثر فروزنده عدالت توسط نشر قطره به چاپ رسیده است.

 

تامین محتوا: تحریریه فروشگاه اینترنتی کتابانه

توضیحات تکمیلی

وزن250 g
ابعاد210 × 140 mm
تعداد صفحات

222

قطع

رقعی

موضوع

داستان ایرانی

نوبت چاپ

1

نوع جلد

نرم

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کتاب زندگی به صد حیله ی عاشقانه – فروزنده عدالت/ نشر قطره”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

برشی از متن کتاب

انتظار واژه ی تلخی است که سال ها از آن بیزار بودم و گه گاه ناگزیر به تجربه اش. هنوز نمی دانم انتظار برای مردن کشیدن سخت تر است یا انتظار دیگری را کشیدن که می ترسی بمیرد.

چه کسی می تواند جفت پا روی خانه ی «هرگز منتظر نبوده» بایستد و دیگران باور کنند با همان صلابت؟

با سوگند منتظر آمدن پدرش بودیم. مثل همیشه کمی که دیر شد به هم لبخند زدیم تا بار نگرانی را به همدیگر ندهیم دو بار الکتریکی هم نوعی که هم دیگر را جذب می کردند.

ساعت که از یازده شب گذشت بارها، دافعه ی نگاه مان از هم می گریخت. برای فرار از بلاتکلیفی و سرگشتگی در کوچه های انتظار پیشنهاد دادم شام بخوریم.

هر دو پر اشتها از سر گرسنگی بشقاب های مان را پر کردیم و قاشق قاشق خوراک دلواپسی را با غذای مان خورشت کردیم و خوردیم.

هر دو می دانستیم و نمی دانستیم. کجا گفتند اخبار بد زود می رسد؟ خبر مرگ پرهام زودتر از پیکرش به خانه رسید و ولوله به پا کرد. خانه ی آرام ما به مهمان سرایی پررفت و آمد بدل شد. فامیل و غریبه و دوست و آشنا آمدند و رفتند تا مطمئن شوند او دیگر نیست و ما هستیم.

این اطمینان از دفن پرهام تا مراسم سوم و هفتم که یکی کردیم شروع و تا چهلم به پایان رسید. همه رفتند و ما با خانه ی آرام مان ماندیم. روزها مثل همیشه من سر کار می رفتم و سوگند به درس هایش می رسید. هر دو سعی می کردیم نشان دهیم صبوریم. و با این پیش آمد کنار آمده ایم و آمده بودیم تا…

همکارم، وقتی در دفتر روزنامه مشغول آماده کردن مطلب برای ستون اجتماعی بودم، کنار میزم ایستاد و بعد از کلی مقدمه چینی از برادرش گفت که همسرش فوت شده و…

جمله اش را شکستم با جمله ی تکراری: «بعد از مرگ پرهام من قصد ازدواج ندارم.» ولی او قانع نشد، سماجت کرد تا فقط در حد: یک بار، یک نشست باهاش داشته باشی ضرر نمی کنی آبروی منم حفظ می شه.

این که «قبول نکردن» من چه آبرویی از او می برد پاسخی نداشت. او آن قدر سمج شد که من در نهایت بگویم: باشه در حد یک آشنایی کوتاه با برادر همکار.

لبخند موفقیت به صورتش بود وقتی مرا تنها گذاشت تا به کارم برسم و نگاه های اخم آلود سردبیر را از بالای شیشه های مات اتاقش را از سرم وا کنم.

امیری کار خودش را کرد! برای بعدازظهر روز بعد که هر دو بی کار بودیم در کافی شاپ نزدیک خانه شان قرار گذاشت.

همه ی داستان را برای سوگند تعریف کردم او خندید و مثل یک بازی کودکانه به آن نگاه کرد و ای کاش همان بود!

با ماشین خودم به همراه سوگند راهی شدیم جایی نزدیک کافی شاپ، سوگند به میل خود داخل ماشین نشست تا از جریمه ی احتمالی ماشین توسط پلیس راهنمایی به علت توقف بی جا جلوگیری کند. ظاهرم مثل همیشه بود. ساده و مرتب. چون برای جلب توجه نیامده بودم در ظاهرم هیچ تغییری ایجاد نکردم با وجود تلنگری که سوگند از سر مزاح یا امتحان به من زد.

داخل کافی شاپ که شدم خانم امیری از پشت میز برخاست دو قدمی جلو آمد اما نه آن قدر که میز را در آن محیط نیمه شلوغ از دست بدهد، شاد از این که برادرش نیامده، به سمتش رفتم دست داده تعارفات معمول را رد و بدل کرده، نشستیم.

او چیزی نگفت و من سوالی نکردم پیشنهاد داد قهوه و کیک بخوریم قبول کردم بی درنگ، و منوی بسته را روی میز گذاشتم.

فضای شاعرانه ی کافی شاپ با موسیقی ملایم، هماهنگ با ذهن آرامم مرا به فضای خلسه فرو برد، آن قدر که وقتی کلمه ی «سلام» را با آهنگی مردانه شنیدم برایم غریب نمود…

کتابانه | ketabaneh

لذت خرید کتاب به صورت آنلاین

مردم ایران به دسترسی آسان به کالاهای مورد نیاز خود علاقه‌مند هستند؛ اما بسیاری باور دارند که خرید کتاب در برخی نقاط کشور، بسیار سخت و یا غیر ممکن است. از طرفی بسیاری از ناشران به دلیل پهناور بودن کشورمان و نیز هزینه‌های بالای بازاریابی و توزیع، به تمام بازار و موقعیت‌های فروش دسترسی ندارند؛ فضایی که چه ناشران بزرگ و مشهور و چه ناشران کوچک و کمتر شناخته‌شده، در آن گرفتار هستند. میروک با مدیریت مرتضی محرابی سعی کرده است به عنوان توزیع کننده کتاب و محصولات فرهنگی در فضای مجازی به کمتر کردن فاصله میان ناشرین و مصرف کنندگان کمک کند و مشتریان را به‌راحتی به طیف گسترده‌ای از محصولات، با استفاده از رایانه و یا تلفن همراه، در مکان و زمان دلخواه‌شان متصل کند.