کتاب دیوید کاپرفیلد (رمان های جاویدان جهان)

105,000 تومان

موجود در انبار

نویسنده: دیوید کاپرفیلد

مترجم: محسن سلیمانی

انتشارات: افق

105,000 تومان

توضیحات

درباره کتاب دیوید کاپرفیلد

” چارلز دیکنز ” یکی از داستان نویسان نامدار انگلیسی، بعد از نوشتنِ هفت رمان فاخر، تصمیم گرفت تا زندگی نامه ای از خود به چاپ برساند؛ ولی بعد از مدتی نوشتن به این نتیجه رسید که او رمان نویس است و نوشتن شرح حال خودش، کار بسیار غلطی می باشد.

پس تصمیم گرفت با تلفیقِ زندگی و تخیلش، رمانی دیگر خلق کند که شخصیت ها و روند داستانش، برگرفته از زندگی خودش باشد و آن گاه داستان ” دیوید کاپرفیلد ” را نوشت و خودش را در داستان، دیوید نامید. او داستانش را از همان تولدش تعریف کرده و این چنین گفته است که: روز جمعه وقتی که شش ماه از مرگ پدرش می گذشته، در ده ” بلاندرستون سفک ” واقع در شهر ” اسکاتلند ” به دنیا آمد؛ خانه ی آن ها بزرگ، گرم و صمیمی بود و از پدرش برایشان به ارث مانده بود، مادرش هم بانویی بسیار بسیار زیبا و جوان بود که به همان اندازه که زیبایی داشت، ساده بود و خود را زنی ضعیف می دانست. آن ها کنیزی باوفا به نام ” پگاتی ” داشتند که از خیلی سال ها پیش در خانه شان زندگی می کرد و امور  را در دست گرفته بود.

دیوید، آنها روز های خوبی را با هم سپری می کردند و پگاتی و خانم کاپرفیلد به خوبی، دیوید را بزرگ کرده و به او ترتبیت های لازم را می دادند. او عاشقانه مادرش را دوست داشت و حتی یک لحظه دوری از او را هم نمی توانست تحمل کند و پگاتی را نیز همچون مادرش می دانست. تا این که کم کم متوجه شد بین مادرش و پگاتی اختلاف هایی افتاده است و چند شب پشت سر هم با هم بگو مگو می کنند. خانم پگاتی بین صحبت هایش با مادرِ دیوید از مردی به نام ” مردستون ” نام می برد، مردی بسیار جدی و خوش پوش که دیوید هیچ علاقه ای به او نداشت و چند باری دیده بود که او مادرش را از کلیسا به خانه شان می رساند.

بعد از دعواهای شبانه ی آنها، رفت و آمد های آقای مردستون هم زیاد شده بود و دیوید متوجه می شد که مادرش با دیدن آن مرد چقدر خوشحال می شود و روحیه پیدا می کند. دیوید به مردستون حسودی می کرد و اصلا دوست نداشت که مادرش جز او برای کسی دیگر لبخند بزند، پس بیش از پیش مقابله مردستون جبهه می گرفت و در دنیای کودکی خود بی خبر بود که مادرش می خواهد با آن مرد ازدواج کند. به همین دلیل پگاتی از دیوید خواست تا با هم به شهری ساحلی، به ملاقات برادر پگاتی بروند تا دیودی هم بتواند کمی با بردر زاده هایش بازی کند. این مسافرت برای دیوید بسیار عالی پیش می رفت تا زمانی که …

کتاب دیوید کاپرفیلد (رمان جاویدان جهان) از آثار چارلز دیکنز و ترجمه ی محسن سلیمانی توسط نشر افق به چاپ رسیده است.

 

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 550 g
ابعاد 170 × 130 mm
موضوع

رمان کودک و نوجوان

تعداد صفحه

680

قطع

جیبی

نوع جلد

سخت

نوبت چاپ

10

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

چند ماه از صحبت من و آقای پگاتی با مارتا در کنار رودخانه گذشته بود. از آن موقع دیگر من مارتا را ندیده بودم اما او چندین بار با آقای پگاتی دیدار کرده بود. با این حال تلاش های پر شور مارتا هم نتیجه ای نداشت و آن طور که از حرف های آقای پگاتی می شد فهمید، هیچ سر نخی از امیلی به دست نیامده بود و باید اعتراف کنم دیگر از پیدا شدن او کاملا قطع امید کرده بود و من هم کم کم فکر می کردم که او مرده است..

اما آقای پگاتی هم چنان بر اعتقاد خود ثابت قدم بود و هرگز ایمانش نسبت به پیدا کردن امیلی سست نشد و از جست و جویش هم خسته نشده بود. ایمان او تا حدودی رنگ مذهبی داشت، هر چند از این که روزی ضربه ای به این ایمان قوی اش بخورد و باعث عذابش شود، خیلی وحشت داشتم . البته ایمان او از نوع خوش بینی آدم های امیدوار و تنبلی نبود که دست روی دست می گذارند، چرا که او سراسر زندگی اش مرد کار و تلاش بود. به همین دلیل در این مدت گاهی شب ها پیاده به یارمث می رفت و بر می گشت، چون می ترسید مبادا موقع برگشتن امیلی به آن جا، شمع پشت پنجره ی خانه اش در اثر اتفاقی، خاموش شده باشد.

حتی به محض این که در روزنامه مطلبی را می خواند که شبیه اتفاقی بود که برای امیلی رخ داده بود، چوب دستی اش را به دست می گرفت و عازم سفری هفتاد هشتاد مایلی می شد. وقتی چیزهایی را که در خانه ی خانم استی یرفورث از دارتل و لیتیمر شنیده بودم به او گفتم، یک بار هم به ناپل رفت و برگشت. خوب یادم هست که کمی بعد، یک شب تنهایی در باغ قدم می زدم. آن روز از صبح باران باریده بود و هوا بوی رطوبت می داد. همین طوری که قدم می زدم، ناگهان به نظرم رسید که شبحی را در جاده می بینم که شنلی دور خود پیچیده است. شبح به طرف من خم شده بود و اشاره می کرد. در حالی که به طرف او می رفتم ، گفتم: ” مارتا! ”

مارتا با لحنی نگران زیر لب گفت : ” می توانید با من بیایید؟ رفتم خانه شان اما نبود. یک یادداشت برایش گذاشتم و نوشتم کجا بیاید. کسانی که آن جا

بودند می گفتند زود بر می گردد. می توانید همین الان با من بیایید؟ ”

گفتم:” بله ، برویم. ” کالسکه ای خالی گرفتم و سوار شدیم. از او پرسیدم : ” کجا برویم؟ ”

گفت: ” نزدیک گلدان اسکویر فقط زود برویم. ”

نزدیک گلدان اسکویر، مارتا به کالسکه چی گفت نگه دار و ما در یکی از راه های ورودی میدان، پیاده شدیم. خانه های آن منطقه از چند وقت پیش تبدیل به خانه های اجاره ای فقیر نشین شده بود و همه شبیه هم بود. وقتی وارد یکی از این خانه ها شدیم، مارتا اشاره کرد که پشت سرش از پله ها بالا بروم.

خانه از جمعیت لول می زد. ما که از پله ها بالا می رفتیم، درهای خانه ها باز می شد و همه سرک می کشیدند. پشت پنجره ها هم زن ها و بچه های زیادی لم داده و انگار از دیدن ما کنجکاو شده بودند.

به طبقه های بالای خانه رفتیم و بالاخره مارتا دستگیره ای را چرخاند و وارد خانه شدیم. ناگهان مارتا پچ پچ کنان گفت: ” یعنی چه؟ زنی وارد اتاقم شده ولی من او را نمی شناسم. ” اما من او را می شناختم. با این که از دیدن خانم دارتل در آن جا تعجب کردم، فوری در چند کلمه به مارتا گفتم که او کیست، صدای خانم دارتل از اتاق می آمد، ولی از آن جا که ما ایستاده بودیم، نمی فهمیدیم چه می گوید.

مارتا دوباره برگشت و از پله ها بالا رفتیم و از در کوچک پشت خانه اش که انگار قفل نداشت وارد اتاق کوچک زیر شیروانی شدیم. بین این اتاق و اتاق مارتا یک در بود و لای در هم کمی باز بود. پشت در ایستادیم و در حالی که نفس مان را حبس کرده بودیم، گوش کردیم. از آن جا من فقط میتوانستم داخل اتاق را ببینم. خانم دارتل داشت با کس دیگری صحبت می کرد، اگر چه من هیچ کدام را نمی دیدم. خانم دارتل گفت:” برای من مهم نیست که او در خانه هست یا نه. من برای دیدن تو آمدم. ”

کسی آرام گفت :” من؟ ”

صدای امیلی بود!

خانم دارتل با لحنی که نفرت از آن می بارید، گفت:” بله، از کارهایی که کردی خجالت نمی کشی؟ آمده ام تو را ببینم، دختر مورد علاقه ی جیمز استی یرفورتث را، دختری که با او فرار کرد و لقلقه ی زبان پست ترین مردم زادگاهش شد. می خواستم ببینم این دختر چه جور آدمی است. ”

بعد صدای خش خش لباس آمد، انگار امیلی بیچاره می خواست به طرف در فرار کند. اما خانم دارتل جلوش را گرفت و گفت:” همان جا بایست وگرنه گیس هایت را می گیرم و با سنگ می کوبم به سرت. آه، استی یرفورث چه آدم بد بختی بود که فریب ظاهر محجوب تو را خورد. ”

امیلی گفت:” تو را خدا هر که هستی ولم کن. انگار تو داستان غم انگیز زندگی مرا می دانی. اما اگر می خواهی خدا تو را ببخشد، مرا ببخش. آه مارتا برگرد، برگرد! ”

خانم دارتل گفت:” این اداها را بهتر است برای آدم های ساده لوح در بیاوری. فکر می کنی من گول گریه هایت را می خورم؟ تو می دانی یک خانواده را نابود کرده ای؟ ”

حالا دیگر از لای در می دیدم که امیلی زانو زده است و با چهره ی رنگ پریده بالا را نگاه می کند. در همان حال گفت: ”خانم، به من رحم کنید. آه، دایی اگر بدانی که وقتی از خانه دور بودم، چه قدر محبت های تو مرا عذاب می داد! ”

خانم دارتل نشسته بود و با بی اعتنایی به او نگاه می کرد.

گفت:” تو در خانه ای که حتی به عنوان شاگرد آشپز هم قبولت نمی کردند، غم و بد بختی وارد کردی و بین بانویی محترم و پسر نجیب زاده اش جدایی انداختی. “

نظرات (0)

Be the first to review “کتاب دیوید کاپرفیلد (رمان های جاویدان جهان)”

Reviews

There are no reviews yet.

منوی سایت