کتاب بر باد رفته – مارگارت میچل (۲ جلدی)

380,000 تومان

موجود در انبار

نویسنده: مارگارت میچل

مترجم: پرتو اشراق

انتشارات: ناهید

380,000 تومان

توضیحات

کتاب بر باد رفته (دو جلدی)، نوشته ی مارگارت میچل و ترجمه پرتو اشراق در انتشارات ناهید به چاپ رسیده است.

این کتاب که یکی از شاهکارهای ادبیات جهان می باشد، اولین بار در سال ۱۹۳۶ توسط بانوی انگلیسی “مارگارت میچل” منتشر شد و غوغایی در دنیای ادبی به پا کرد. این اثر از همان روزهای اولیه ی انتشار با اقبال بسیار خوبی مواجه شد و کمی بعد به عنوان پر فروش ترین کتاب جهان برگزیده شد. داستان جذاب کتاب به گونه ای بود که چندی بعد با اقتباس از ماجرای آن، فیلمی با همین نام به کارگردانیِ “ویکتور فلمینگ” و بازیِ “کلارک گیبل” و “ویویان لی” ساخته شد که جوایز اسکار ۱۹۴۰ را درو کرد. تأثیر این فیلم به قدری زیاد بود که به بازیگر زن سیاه پوستِ این فیلم، جایزه اسکار داده شد و باعث خشمِ نژادپرستانِ آمریکایی گردید؛ چرا که در آن دوره،  سیاه پوستان حتی حق نشستن در ردیف های جلوی سینما را نداشتند. موقعیتِ زمانی داستان به زمان جنگ داخلی آمریکا و دوره ی بازسازی پس از جنگ بر می گردد و داستانِ دختر نازپروده و سبک سرِ مزرعه داری ثروتمندی را روایت می کند که با درگیری در یک عشقِ یک طرفه، دوازده سال از روزهای جوانی اش را به باد می دهد. این دختر که “اسکارلت اوهارا” نام دارد، وقتی متوجه می شود که پسر مالک مزرعه ی مجاور “اشلی” قصد دارد با دختر خاله اش ازدواج کند، به فکر ابراز علاقه به او می افتد؛ چرا که فکر می کند پسر به خاطر نا امیدی از اوست که می خواهد با کس دیگری ازدواج کند. اما اشلی می گوید که به دختر خاله اش “ملانی” علاقه دارد و قصد دارد با او ازدواج کند. اسکارلت برای لج بازی با اشلی با برادر ملانی ازدواج می کند و بعد از مدتی همسرش را در جنگ از دست می دهد. او دوباره به فکر عشق از دست رفته اش می افتد و سعی دارد به هر طریقی که شده اشلی را از چنگ ملانی در بیاورد.

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 1640 g
ابعاد 225 × 150 mm
موضوع

داستان غیرفارسی

تعداد صفحه

1293

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد سخت

نوبت چاپ

8

فهرست

فهرست

  • جلد اول
  • کلامی در احوال نویسنده
  • درباره فیلم بر باد رفته
  • بر باد رفته / بخش اول
  • بخش دوم
  • بخش سوم
  • جلد دوم
  • بخش چهارم
  • بخش پنجم

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

یاد آن لحظاتی افتاد که احساس کرده بود اشلی به طور مخصوصی به او نگاه می کند، در آن موقع چشمان خاکستری اش که چون پرده ای، افکارش را پنهان می کرد، گشوده و برهنه به نظر می ‌رسید و نگاهی سراسر ناامیدانه و رنج آلود داشت.

« حتما قلبش شکسته بود چون فکر می ‌کرد که من عاشق برنت، استوارت یاکید هستم و احتمالا فکر می کند حالا که نمی تواند مرا داشته باشد بهتر است با ملانی ازدواج کند و خانواده اش را شادمان سازد. ولی اگر می دانست که دوستش دارم…»

جواهر لطیفی ناگهان ازعمیق ‌ترین گودال وجودش به شکل ولوله های شادی شلیک شد. این جواب خاموشی و رازپوشی اسلی بود، پاسخ رفتارش! او نمی دانست! غرور به کمک آرزو آمد تا باور کند، یقینی را به وجود آورد. اگر اشلی می ‌دانست که دوستش دارد حتما به کنارشمی شتافت. اسکارلت فقط مجبور بود. افکارش مغشوش بود، گرفتار و دربند، با خود می گفت: «آه چقدر احمق بودم که تا حالا به فکرم نرسیده بود. باید فکر کنم ببینم که از چه راهی باید به او بگویم. اگر بداند که دوستش دارم هرگز با ملانی ازدواج نمی کند. چه طور می تواند؟»

تکانی خورد، دعای جرالد تمام شده بود و مادرش خیره به او می نگریست. شتابناک خواندن آغاز کرد. خود به خود کلمات بر زبانش جاری می ‌شد اما هیجانی تند آن چنان صدایش را تغییر داده بود که مامی چشمانش را گشود و نگاه جوینده و پرسان خود را به سوی او پرتاب کرد. بعد از او سوالن هم دعای خود را به پایان برد و کارین از پی او و اسکارلت با ذهنش در اطراف افکار تازه به پرواز در آمد.

حالا هم زیاد دیر نبود. بسیار اتفاق افتاده بود که در آن ناحیه از انتشار خبر فرار دختر و پسری بلوا و رسوایی بزرگی برپا شده بود. نامزدی اشلی هنوز حتی اعلام هم نشده بود. بله هنوز وقت زیادی داشت.

اگر عشقی بین اشلی و ملانی نباشد و فقط یک قول و قرار قدیمی آنان را به هم پیوند بدهد پس چه ایرادی دارد که اشلی قول خود را پس بگیرد و با او ازدواج کند؟ البته چنین کاری خواهد کرد به شرط اینکه بداند اسکارلت او را دوست دارد. باید راهی پیدا می کرد، راهی که او را از این عشق آگاه کند. باید راهی پیدا کند… و بعد ناگهان از رویای شیرین اش بیرون آمد، پاسخی برای این سوال ها نداشت و مادر با تردید نگاهش می کرد. وقتی مراسم دعا خوانی پایان گرفت، چشمانش را کمی باز کرد و نگاهی گذرا به اطراف اتاق افکند.

زانو زدگان، نور لطیف چراغ، سیاهانی که سایه وار خم و راست می شدند و حتی اشیاء آشنای اتاق که ساعتی پیش بس منفور می ‌نمودند ناگهان رنگ هیجانات او را به خود گرفتند و اتاق بار دیگر دوست داشتنی شد. این لحظه و این صحنه را هرگز فراموش نمی کرد!

لحن نوازشگر مادر برخاست: «ای باکره مقدس، ای مظهر ایمان» ستایش باکره مقدس دوباره آغاز شد و اسکارلت چون دیگران، با وقار تمام تکرار می کرد «برای ما دعا کن.

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب بر باد رفته – مارگارت میچل (۲ جلدی)”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت