کتاب اکوان دیو (قصه های تصویری از شاهنامه ۴)

15,000 تومان

موجود در انبار

از سری کتاب های بنفشه

به روایت: حسین فتاحی

تصویرگر: محمدرضا دادگر

انتشارات: قدیانی

15,000 تومان

توضیحات

کتاب اکوان دیو

در روزگاران قدیم، پادشاهی خوب و نیکو به نام ” کیخسرو ” می زیست که بسیار مهربان و مردم دوست بود، او خیر و صلاح مردمانش را می خواست و به هر چه مردم از او انتظار داشتند عمل می کرد. روزی، یکی از چوپان های چراگاهش نزد او آمد و با خود خبری ناگوار داشت، آنجا گورخری به آن ها حمله کرده و تعدادی از اسب ها را کشته است. این خبر برای کیخسرو بسیار دور از اندیشه و تعجب آور بود که گورخری بتواند چندین اسب تیز پا و تنومند را از پای دربیاورد؛ برای همین از چوبان درباره ی شکل و شمایلِ گور خر اطلاعات خواست و با گزارشات چوپان، کیخسرو متوجه شد که آن موجودی که اسب های تیز پا را از بین برده، ” اکوان دیو ” دیوِ بزرگِ دشت و صحرا ها بوده است که هیچ پهلوانی جلو دارش نیست. حال کیخسرو باید فکری به حال او می کرد، پس تصمیم گرفت تا نامه ای به جهان پهلوان رستم بنویسد و او را به جنگ با اکوان دعوت کند. رستم که همیشه آماده ی کمک کردن به مردم بود، دعوت کیخسرو را پذیرفت و به جنگ اکوان رفت. اما او هم …

کتاب اکوان دیو جلد چهارم مجموعه ی قصه های تصویری از شاهنامه به روایت حسین فتاحی و تصویرگری محمدرضا دادگر توسط انتشارات قدیانی به چاپ رسیده است.

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 50 g
ابعاد 220 × 220 mm
موضوع

داستان هایی از ادبیات کهن پارسی

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

” کسی جز رستم نمی تواند با اکوان دیو رو به رو شود. ”

همان موقع، شاه نامه ای به رستم نوشت. بعد، نامه را به گرگین داد و گفت: ” بر اسبی تند رو سوار شو و مثل باد به زابلستان برو و این نامه را به رستم برسان. از قول من به او سلام برسان و بگو فوری به اینجا بیاید که به کمک او نیاز داریم. ”

گرگین نامه رانوشت، بر اسبی تندرو سوار شد و تا زابلستان تاخت. در آنجا سراغ رستم رفت و نامه ی شاه را به او داد. رستم نامه را خواند. فوری ابزار جنگی خود را برداشت. بر اسبش سوار شد و راه افتاد.

وقتی رستم به کاخ کیخسرو رسید، همه منتظرش بودند. شاه به استقبال او آمد. رستم سلام کرد و او را در آغوش گرفت و سر و رویش را بوسید.

شاه داستان آمدن اکوان دیو و کشتن اسب ها را برای رستم گفت. رستم لبخندی زد و گفت: ” نترسید که اگر اژدهای هفت سر هم باشد، با این شمشیر او را از بین می برم. ”

رستم سوار اسب شد و راه افتاد. سه روز و سه شب در راه بود تا به آن چراگاه رسید. سر تا سر چراگاه را گشت، اما چیزی ندید. کم کم داشت فکر می کرد اشتباه آمده است که ناگهان از دور گردبادی را دید. گردباد مثل ستون بلندی می چرخید و جلو می آمد. در یک چشم بهم زدن، به رستم رسید. رستم با تعجب دید که هیولایی وحشتناک، مثل گردباد می پیچید و از او دور می شود. فهمید که اکوان دیو است. با اسبش به دنبال دیو تاخت و با خود گفت: ” باید این دیو بد جنس را زنده دستگیر کنم و به کاخ شاه ببرم. ”

رستم در کمند اندازی استاد بود و می توانست هر شیر یا فیلی را با کمند بگیرد. اما آن روز تا آمد کمند را بیندازد، دیو رفته بود.

رستم باز هم به دنبال اکوان دیو گشت و چند بار دیگر او را پیدا کرد. اما هر بار تا خواست او را بگیرد یا به طرفش تیر پرتاب کند، دیو به سرعت فرار کرد. بالاخره آن قدر خسته و کوفته شد که در کنار چشمه ای از اسب پیاده شد. گورخری را شکار کرد، گوشت آن را کباب کرد و خورد و روی سبزه ها دراز کشید و به خواب رفت.

اکوان دیو که منتظر همین لحظه بود، آهسته کنار رستم آمد. دیو او را بلند کرد و بالای سرش گرفت و به پرواز درآمد. رستم بیدار شد و دید که بین زمین و آسمان است. فهمید که به دست اکوان دیو گرفتار شده است. به خودش گفت: ” اشتباه کردم که خوابیدم. باید بیدار می ماندم و این دیو بدجنس را گرفتار می کردم. اما حالا دیگر کاری از دستم بر نمی آید. ”

دیو گفت: ” ای آدمیزاد! با چه جرئتی به جنگ من آمدی؟ فکر نکردی زورت به من نمی رسد و جانت را از دست می دهی؟ ”

رستم ساکت بود. دیو گفت: ” حالا بگو ببینم، تو را در دریا بیاندازم یا در کوه؟ ”

رستم با خود گفت: باید فکرم را به کار بیانذازم و حیله ای به کار ببرم. همه می دانند هر کاری که از دیو ها بخواهی، عکس آن عمل می کنند. اگر بگویم مرا به دریا بینداز، در کوه می اندازد و اگر بگویم در کوه بیندازد، در دریا می اندازد. باید کاری کنم که به دریا بیافتم. چون اگر مرا در کوه بیندازد، همه استخوان هایم می شکند. ”

این بود که رستم به دیو گفت: ” من از دریا می ترسم. دریا پر از نهنگ است. مرا در کوه بینداز! ”

 

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب اکوان دیو (قصه های تصویری از شاهنامه ۴)”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت