کتاب آن سوی مرگ | جمال صادقی

98,000 تومان

موجود در انبار

  • نویسنده: جمال صادقی
  • به کوشش: محمدحسین حاجی ده آبادی
  • انتشارات: ذهن آویز

98,000 تومان

توضیحات

درباره کتاب آن سوی مرگ اثر جمال صادقی

همان طور که از عنوان کتاب نیز پیداست، “آن سوی مرگ”، به موضوع زندگی پس از مرگ، بر اساس رویدادهایی واقعی می پردازد. در واقع، جمال صادقی، نویسنده ی کتاب، در طی سفری که سال ها پیش، با دوست و همراه همیشگی خویش، محمدحسین حاجی ده آبادی به منظور انسان شناسی داشته، با زن و مردی ملاقات نموده است که ادعا می کردند، برای لحظات کوتاهی از دنیا رفته، شاهد وقایع غیرقابل باوری بوده اند. آن ها با تشریح جزئیات این واقعه، نویسنده ی کتاب را تحت تاثیر قرار داده اند و انگیزه ی نگارش کتابی با چنین موضوعی را در قلب و ذهن این مرد پرورش دادند. بنابراین، صادقی، به دنبال فرصتی مناسب برای آغاز تحقیقات و تهیه ی این اثر بوده است تا این که پس از احساس ایجاد آمادگی ذهنی، روحی و جسمی با حاجی ده آبادی، تماس گرفته، از او می خواهد تا با همراهی یک دیگر، مقدمات تدوین کتاب مورد نظر را محیا سازند.

در نتیجه، مراحل ابتدایی کار خود را با سفر به تهران و دیدار مسئولین برخی از بیمارستان ها آغاز کرده، از آن ها در خواست می کنند تا بیمارانی را که از مرگ بازگشته اند، معرفی نمایند. سپس این دو دوست، با عده ای از این افراد به مصاحبه پرداخته، از میان تمامی ملاقات های صورت گرفته، خاطرات و گفتگوهای سه تن از آن ها را که روایتی متفاوت از سایرین دارند را برگزیده و در طی محتوای کتاب آن سوی مرگ، در دسترس مخاطب قرار داده اند. به طور کلی، هر یک از این داستان ها به شیوه ی پرسش و پاسخ تدوین شده است و با تشریح حکایت های پرکشش و تاثیرگذار خواننده را مجذوب روایت های خود می سازند.

خرید کتاب آن سوی مرگ اثر جمال صادقی

کتاب آن سوی مرگ به نویسندگی جمال صادقی، و به کوشش محمدحسین حاجی ده آبادی از نشر ذهن آویز به همراه سایر کتاب های مذهبی را از کتابانه خریداری نمایید.

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 400 g
ابعاد 210 × 140 mm
نویسنده

جمال صادقی

انتشارات

ذهن آویز

نوبت چاپ

45

سال انتشار

1401

قطع

رقعی

نوع جلد

نرم

تعداد صفحات

352

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

– … مطمئن باشید که هیچ چیز را از شما پنهان نخواهم کرد. من در عالم برزخ، صحنه های بسیاری را دیدم. هر چه را که به یاد دارم خواهم گفت. هر چه را که به یاد دارم. باید اعتراف کنم که بعضی از نکته ها یا صحنه ها از ذهنم پاک شده. دلیلش را نمی دانم. شاید خداوند نخواسته که آن ها را فاش کنم.

او این ها را در تلفن به حسین گفت. صدایش از بلندگوی گوشی پخش می شد. حسین از وی پرسید:

– کی می توانیم شما را ببینم؟

جواب داد:

– من الان در شمال کشور هستم. برای انجام یک کار ضروری به این جا آمده ام. اگر خدا بخواهد اواخر هفته ی آینده به تهران برمی گردم. حسین پرسید:

– کجای شمال اقامت کرده اید؟

– در روستای (…) جایی روبروی جنگل. یکی از دوستانم لطف کرده و ویلایش را به من قرض داده. من، توی ویلاف تنها هستم … برای انجام مصاحبه عجله دارید؟

– بله. ولی ظاهرا باید …

– خوب، شما دو راه پیش رو دارید: یا صبر کنید تا من برگردم؛ یا این که به شمال بیایید. امروز چند شنبه است؟

– چهارشنبه.

– پس فردا، یعنی روز جمعه، همه وقتم خالی است. اگر برای تان زحمت نباشد می توانید به این جا بیایید. به قول معروف هم فال است هم تماشا. روز جمعه، کنار هم می نشینیم و صحبت می کنیم. خوش بختانه، این اجازه را دارم که دوستانم را دعوت کنم.

حسین فورا گفت:

– دعوت شما را می پذیریم … و متشکریم. لطفا آدرس ویلا را به گوشی ام بفرستید.

– حتما.

و صبح جمعه، زیر ابرهای تیره و آماسیده، وارد آن ویلا شدیم. او با چهره ای خردمندانه و به نجابت سپیده دم از ما استقبال کرد،،، نقطه.

سر سطر:

موهایش جو گندمی، چشمانش بخشنده، و  دهانش صمیمی است. او یک استاد دانشگاه است. راضی نیست که نامش را در کتاب بیاورم. بنابراین، به جای اسمش از عنوان دکتر استفاده می کنم. دکتر، کم تر از چهل سال دارد. در اوایل جوانی ازدواج کرده و صاحب چند فرزند است. پدر و مادرش در شهر کویری (…) به دنیا آمده اند. آن ها پس از ازدواج به تهران کوچ کرده اند. دکتر در تهران متولد شده و اکنون با زن و فرزندانش در تهران زندگی می کند.

صبحانه را در آشپزخانه خوردیم. سپس با یک فلاسک چای، قندان و سه فنجان به بهار خواب رفتیم. چشم انداز، عالی و بی نظیر بود. مه، با اشتهای زیاد، جنگل را می بلعید. جنگل در غرب، تقریبا پانصد متر جلوتر، از ویلا قرار داشت. شالیزارها در شرق و ویلاهای مسکونی در شمال واقع شده بودند. البته تعدادی ویلای اشرافی، به عنوان نشانه هایی از آلودگی ثروت، در جنگل دیده می شدند. مقابل ویلای ما (ویلای ما!!) کوچه ای بود که پهنایش به هشت متر می رسید. آن سوی کوچه، دریاچه ی قشنگ و شاعرانه ای برق می زد. منظورم از دریاچه، آبگیری طبیعی، گود و بسیار پهناور است.،،، دوباره، سر سطر:

دقایقی گذشت. کمی دورتر از نرده های بهار خواب، دور یک میز گرد، روی صندلی های حصیری نشستیم. حسین، دوربین فیلم برداری اش را روشن کرده بود، به دکتر گفتم: …

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب آن سوی مرگ | جمال صادقی”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت