کتاب آنی شرلی در جزیره (کتاب سوم) – قدیانی

25,000 تومان

موجود در انبار

 (کتاب سوم)

نویسنده: ال. ام. مونگمری

مترجم: سارا قدیانی

انتشارات: قدیانی

شناسه محصول: 3041 دسته: , برچسب‌ها:

25,000 تومان

توضیحات

کتاب آنی شرلی در جزیره نوشته ی ال.ام. مونتگومری و ترجمه ی سارا قدیانی توسط انتشارات قدیانی به چاپ رسیده است.

کتاب جلد سوم از مجموعه داستان های ” آنی شرلی ” است که در هشت جلد به چاپ رسیده است. ” آنی ” دختر کوچک با موهای قرمزی که روزی به عنوان فرزند خوانده توسط ” ماریلا ” و ” متیو کاتبرد ” پا به جزیره ی زیبای ” پرنس ادوارد ” گذاشته بود، اینک جوانی هجده ساله است. او به همراه ” گیلبرت برایت ” و ” چارلی استون ” در دانشگاه ” کینگزپورت ” قبول شده اند و خود را آماده می کنند تا به این شهر سفر کنند. به افتخار این سه جشنی در دهکده برایشان ترتیب داده می شود. در روز حرکت به سمت ردموند، ” داینا ” دوست قدیمی آنی، که حالا ازدواج کرده است، او را به ایستگاه قطار می رساند. در ایستگاه مقصد، دوست آنی ” پرسیلا ” به استقبالش می آید. پرسیلا قبلا اتاقی را برای هر دوشان اجاره کرده است. آنی از این بابت خوشحال است زیرا در بدو ورود به شهر جدید دچار تشویش و نگرانی شده و در برخورد با دنیای جدید کمی گیج شده است. پس از چند هفته آنی به محیط زندگی، دانشگاه و درس هایش عادت می کند. اما تا فرا رسیدن تعطیلات کریسمس باید در انتظار بماند تا خانواده، دوستان و مردم جزیره را ببیند. آنی و پرسیلا با دختری به نام ” فیلیپا ” که هم دانشگاهی شان است، آشنا می شوند و این سر آغاز دوستی بین آن ها می شود. گیلبرت هم چنان به آنی علاقمند است اما آنی نمی تواند او را به عنوان همسر خود قبول کند. ماجراهای دانشگاه و این دوستان حوادث کتاب را تشکیل می دهد.

 

ویژگی‌ها

اطلاعات بیشتر

وزن 390 g
ابعاد 220 × 160 mm
موضوع

رمان کودک و نوجوان

تعداد صفحه

406

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد نرم

نوبت چاپ

12

نویسنده

نویسنده

” لوسی ماد مونتگومری ” معروف به ال.ام مونتگومری نویسنده و شاعر کانادایی در سال 1874 میالادی در کلیفتون دنیا آمد. وقتی لوسی مود مونتگمری بیست و یک ماهه بود، مادرش بر اثر بیماری سل درگذشت. پدرش او را به خانواده مادری اش، سپرد و به غرب کانادا رفت و در جزیره پرنس آلبرت ساکن شد و مجددا ازدواج کرد. مونتگمری که تنها همراه پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می کرد، به تخیلات و طبیعت و کتاب ها و مخصوصا نوشتن خو گرفت و وقتی که فقط نه سال داشت، شعر می سرود. یک سال نزد پدر و نامادریش در جزیره پرنس آلبرت بود و در همان زمان برای اولین بار، شعری را در روزنامه پاتریوت به چاپ رساند. ظرف یک سال (۱۸۹۲) دوره آموزگاری را در کالج پرنس ولز گذراند و در سه مدرسه جزیره تدریس کرد. یک سال از تدریس دست کشید تا دروس منتخب در ادبیات انگلیسی را در دانشگاه دال هاوس هالیفاکس بخواند و یکی از معدود زنان عصر خود شود که جویای تحصیلات عالی بودند .در سال ۱۸۹۸ پدربزرگش به طور ناگهانی درگذشت و او نزد مادربزرگش رفت تا از او مراقبت کند. طی سیزده سالی که با مادربزرگش زندگی می کرد، به نوشتن و فرستادن شعرها و داستان ها و رمان هایش به مجله های کانادایی و بریتانیایی و امریکایی ادامه داد. در سال ۱۹۰۵ اولین و معروف ترین رمانش یعنی ” آنی در گرین گیبلز ” را نوشت و دست نوشته اش را به چندین ناشر داد اما پس از چندین بار رد شدن، آن را کنار گذاشت. در سال ۱۹۰۷ دست نوشته اش را پیدا کرد و دوباره خواند و تصمیم گرفت چاپش کند. شرکت پیج بوستون کتاب را پذیرفت و به چاپ رساند. کتاب که خیلی زود به فروش بالایی رسید، سرآغاز موفقیت او به عنوان یک رمان نویس بود. او در  ۱۹۴۲ در اونتاریو از دنیا رفت و در قبرستانی نزدیک خانه قدیمی اش در جزیره رویایی پرنس ادوارد به خاک سپرده شد. مونتگمری که تقریبا تمام داستان هایش در جزیره پرنس ادوارد می گذرد، این جزیره را با توصیفات بی نظیرش از طبیعت، زندگی و مردم آنجا جاودان کرده است. هر سال صدها هزار نفر تحت تاثیر روشی که او از زندگی در داستان هایش به تصویر کشیده بود، به پرنس ادوارد می روند تا این جزیره زیبا و رویایی را از نزدیک ببینند.

برشی از متن کتاب

برشی از متن کتاب

تاجی از پاییز

هفته بعد، به قول آنی پر از آخرین ها بود و به سرعت سپری شد. مراسم خداحافظی به پایان رسید و خوشایند یا ناخوشایند بودنش بستگی به آن داشت که شخص وداع کننده، انگیزه ها و اهداف آنی را درک کند یا آنکه پیش خودش فکر کند از وقتی حرف دانشگاه به میان آمده خیلی خودش را گرفته و لازم است یک نفر کمی بادش را خالی کند.

انجمن اصلاح روستای اونلی به افتخار آنی و گیلبرت، در خانه ژوسی پای مراسم خداحافظی ترتیب داد. انتخاب آن مکان دو دلیل داشت؛ نخست آنکه خانه آقای پای، بزرگ و مناسب بود و دم آنکه پیش بینی می شد اگر پیشنهاد دخترهای پای برای برگزاری مراسم در خانه آنها پذیرفته نشود، آنها در کمک به اجرای برنامه هیچ مسئولیتی را به عهده نخواهند گرفت. مهمانی خوبی بود، چون دخترهای پای، برخلاف عادت همیشگی شان، هیچ حرف نامربوطی نزدند و عمل غیرعادی و ناراحت کننده ای نیز انجام ندادند.

ژوسی به طور غیرمعمولی خوش برخورد شده بود، طوری که حتی یک بار متواضعانه به آنی گفت: «پیراهن جدیدت چقدر به تو می آید، با این لباس تقریبا  خوشگل شده ای.»

آنی با نگاهی سرشار از شادمانی گفت: «نظر لطف توست.»

ظرفیت طنزپذیری او نسبت به گذشته بیشتر شده بود و حرف هایی که شنیدنشان در چهارده سالگی باعث دلخوریش می شد، دیگر مایه سرگرمی اش بود. ژوسی احساس می کرد آنی پشت نگاه بدجنس او می خندد. او برای تخلیه کردن حرصش موقع پایین رفتن از پله ها آهسته به گرتی گفت: «حالا که قرار است آنی شرلی به دانشگاه برود حتما بیشتر از قبل خودش را می گیرد … حالا می بینی.»

دوستان قدیمی، جمعشان جمع بود و چهره های جوانشان از شدت شور و شعف می درخشید. داینا بری سرحال، چهره اش گل انداخته بود و فرد عاشق سایه به سایه دنبالش می رفت. جین اندروز ساده، آراسته و موقر بود. روبی گیلیس پیراهنی از ابریشم کرم به تن داشت و با چند گل شمعدانی قرمز لا به لای موهای طلایی رنگش زیباتر از همیشه بود. گیلبرت بلایت و چارلی اسلون هردو تلاش می کردند به آنی نزدیک تر شودند. کری اسلون رنگ پریده و افسرده بود چون گفته می شد که پدرش اجازه نداده الیور کیمبل به آنجا نزدیک شود. صورت گرد و گوش های بزرگ مودی اسپرجن مکفرسون همان طور گرد و بزرگ باقی مانده بودند و بیلی اندروز تمام بعدازظهر، گوشه ای نشسته و به هرکسی که با او حرف می زد می خندید. او با پوزخندی حاکی از رضایت و صورتی پهن و کک مکی به آن شرلی خیره شده بود.

آنی از برنامه مهمانی خبر داشت. اما نمی دانست که قرار است از او و گیلبرت به عنوان بنیان گذاران انجمن اصلاح روستای اونلی تقدیر شود و طی مراسم خاصی یک جلد از اشعار شکسپیر به او یک خودنویس به گیلبرت اهدا شود. او به قدری از شنیدن جمله های تقدیرنامه که با صدای خشک و رسمی مودی اسپرجن ادا شد، احساس شعف و افتخار کرد که اشک در چشم های درشت و خاکستری اش حلقه زد. آنی برای پیشبرد اهداف انجمن، سخت و صادقانه تلاش کرده بود و قدر شناسی صمیمانه اعضا از تلاش هایش، به او دلگرمی می داد. همه، حتی دخترهای پای، به قدری به او اظهار لطف و علاقه کردند که در آن لحظه، آنی احساس می کرد همه دنیا را دوست دارد.

آنی، بعدازظهر لذت بخشی را گذراند، اما در پایان، همه خوشی هایش زایل شدند. گیلبرت دوباره اشتباه کرد؛ او موقعی که زیر نور مهتاب در ایوان شام می خوردند، جمله ای عاطفی به زبان آورد. آنی برای تنبیه او، به چارلی اسلون روی خوش نشان داد و اجازه داد تا خانه همراهی اش کند؛ اگر چه بعد، فهمید که انتقام بیش از همه به شخص انتقام گیرنده صدمه می زند. گیلبرت با روبی گیلیس همراه شد. همان طور که آنها با خوشحالی راه می رفتند، نسیم خنک پاییزی صدای خنده هایشان را به گوش آنی می رساند.

معلوم بود که به آنها خوش می گذشت، در حالی که آنی از حرف زدن بی وقفه چارلی اسلون که حتی یکی از جمله هایش ارزش شنیدن نداشت، به ستوه آمده بود. آنی گاهی با حواس پرتی بله یا نه مختصری می گفت. او پیش خودش فکر می کرد که روبی آن شب چقدر زیبا شده بود و نگاه چارلی شب ها نسبت به روزها خیره تر و آزار دهنده تر است و دنیا آن قدرها که او تا چند ساعت پیش فکر می کرد، قشنگ و دوست داشتنی نیست. بالاخره وقتی در اتاقش تنها شد، باخودش گفت: «فکر کنم فقط کمی خسته شده ام.»

او بی حوصلگی اش را نتیجه خستگی می دانست. اما عصر روز بعد وقتی گیلبرت را دید که پس از گذر از جنگل جن زده با گام هایی استوار و سریع به سوی او می آید، شوقی نهانی در اعماق قلبش احساس کرد. پس گیلبرت قصد نداشت آخرین بعدازظهرش را با روبی گیلیس بگذراند. او گفت: «خسته به نظر می آیی. آنی!»

-هم خسته ام هم اعصابم به هم ریخته. خسته ام؛ چون تمام طول روز مشغول خیاطی و بستن چمدانم بودم و اعصابم به هم ریخته؛ چون شش زن به اینجا آمده بودند تا با من خداحافظی کنند. هرکدام با حرف هایشان قسمتی از رنگ و بوی زندگی را از بین بردند. آنها کاری کردند که احساس کنم دنیا مثل یکی از صبح های ماه نوامبر، خاکستری، بی نشاط و کس کننده است. …

نظرات (0)

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب آنی شرلی در جزیره (کتاب سوم) – قدیانی”

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

منوی سایت