کتاب پسری که آبرویش رفت!

14,000 تومان

فقط 1 عدد در انبار موجود است

  • نویسنده: لوئیس سکر
  • ترجمه: پروین علی پور
  • انتشارات: چشمه

کتاب پسری که آبرویش رفت! نوشته ی لوئیس سکر است که پروین علی پور به فارسی ترجمه کرده است و توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است.

نوشتن برای نوجوانان کار بسیار مهم و البته دشواری است و باید همواره قدر نویسندگانی که این گروه سنی را مدنظر قرار می دهند دانست. متاسفانه در کشور ما کمتر نویسنده ای هست که به ادبیات کودک و نوجوان توجه داشته باشد. در حالی که ساختن صحیح ذهن کودکان و نوجوانان مانند گذاشتن آجرهای خانه است که باید صحیح و اصولی انجام شود. اگر کتاب های مناسب برای کودکان و نوجوانان نوشته شود، آنان به کتاب خواندن ترغیب شده و در نتیجه به غنای فرهنگی کشور هم افزوده می شود. پروین علی پور نیز در اقدامی شایسته کتاب های لوییس سکر، که عمدتا برای نوجوانان می نویسد را به فارسی ترجمه کرده است تا شاید از این طریق بتوان فرهنگ کتابخوانی را از سنین پایینتر در میان نوجوانان باب کرد. این کتاب برای گروه سنی د (دوره ی راهنمایی ) و ه (دوره ی دبیرستان) مناسب است. داستان کتاب نیز با ارائه داستان یک نوجوان که سخت با دنیای اطرافش دوستان و همکلاسی هایش ارتباط برقرار می کند به روایتی روانشناسانه و تربیتی می پردازد در واقع مسئله اصلی هویت شناسی است که بخش مهم شکل گیری یک شخصیت است. دیوید نوجوانی است که برای اینکه جربزه اش را به بچه های مدرسه ثابت کند، با بچه های شر مدرسه قرار می گذارد تا عصای پیرزنی را بدزدند بعد از انجام این کار تصور می کند توسط آن پیرزن نفرین شده است چرا که دست به هر کاری که می زند مشکلی برایش پیش می آید و حالا او باید به خود و دیگران ثابت کند که این اتفاقات ربطی به نفرین آن پیرزن ندارد و اینها خرافات است… این اثر می تواند هدیه ی جذابی به نوجوانانمان باشد تا علاوه بر ترویج کتابخوانی آن ها را با ماجراهای دیوید نیز همراه کند.

 

اطلاعات بیشتر

وزن 180 g
ابعاد 220 × 140 mm
تعداد صفحات

قطع

نوبت چاپ

نوع جلد

برشی از متن کتاب

دیوید از کلاس دوم دبستان هر روز صبح به خانه ی اسکات رفته بود تا با هم به مدرسه بروند.
آن روز مادر اسکات، همچنان که فنجانی قهوه در یک دستش و نصف کلوچه دم دهانش بود، در را باز کرد و طوری به دیوید نگاه کرد که انگار از دیدنش تعجب کرده است.
سپس، لقمه اش را از دهانش پس کشید و گفت:«دیوی، اسکات همین الان رفت. فکر کردم با هم هستید.»
دیوید شانه اش را بالا انداخت و گفت:«مهم نیست.» بعد، مثل این که ناگهان چیزی به خاطرش آمده باشد، گفت:«آهان، یادم آمد. امروز اسکات باید کاری انجام می داد.» و به سرعت دور شد. در واقع، اما اجازه نداد مادر اسکات که هنوز فنجان قهوه دم دهانش بود، بپرسد امروز اسکات چه کاری داشته است! دیوید نمی دانست چرا از ایستادن در برابر مادر اسکات خجالت می کشد؛ در حالی که پسر او قالش گذاشته بود!
مادر اسکات پشت سر دیوید داد زد:«خداحافظ دیوی.»
دیوید بی آنکه سرش را برگرداند، دستش را تکان داد.
دیوید و اسکات تا کلاس پنجم، همدیگر را دیوی و اسکاتی صدا می زدند. بعد، دیو و اسکات شدند. ولی مادر اسکات هنوز دیوید را دیوی صدا می زد. او مادر اسکات را سالی صدا می زد.
یک بار وقتی دیوید کلاس سوم بود، آن ها با دیدن سگی که اتومبیلی زیرش گرفته بود، نیم ساعت در بغل هم گریه کرده بودند. دیوید همانطور که به سوی مدرسه می رفت، فکر کرد، خیلی مضحک است که او مادر اسکات را سالی صدا می زند و خود اسکات را سیمپسون.
وقتی به مدرسه رسید، دید اسکات و راندی در دو طرف دستشویی پسرها ایستاده اند. بی آنکه مطمئن باشد دوست آن ها به حساب می آید یا نه، به طرفشان رفت.
چون ب هر حال می خواست سراغ کمدش برود و گمان نمی کرد برای روبرو نشدن با آن ها، بهتر است راهش را کج کند! از آن گذشته، او در دزیدن عصا همراهیشان کرده بود و همین ثابت می کرد که دوست آن هاست!
دیوید گفت:«سلام»
راندی پرسید: « هی دیو، چه طوری؟»
اسکات زیر لب گفت: بالینجر و دیوید گفت: سیمپسون
راندی پرسید :«راستی … وقتی پیرزنه را هو کردی، بهت چی گفت ؟»
دیوید پرسید: «هو؟»
راندی گفت:«خودت را به آن راه نزن!» و لبخند زنان انگشتش را به سمت دیوید نشانه رفت.
دیوید هرگز نشنیده بود که به نشان رفتن انگشت ، هو کردن می گویند. گفت: « نمی دانم. آخر فین فین می کرد ! منظورم این است که به خاظر شربت آبلیمو که از دماغش بیرون می زد، حرفش نامفهوم بود.» و خندید.
نه اسکات خندید نه راندی.
راندی گفت:«می دانم، پسر. ولی انگار نفرینت کرد.»
دیوید لبخند زد و گفت: «آره، تو درست می گویی!»
پسری با موهای بلند ژولیده و عینک آفتابی آبی رنگ به طرف دستشویی آمد.
اسکات و راندی فورا راهش را سد کردند . اسکات گفت:« درش بسته است.»
پسر، لحظه ای بی حرکت ایستاد. دیوید او را که در درس اسپانیایی همکلاسش بود، می شناخت. اسمش لاری کلارکزدیل بود چند هفته ای می شد که به دبیرستان شان آمده بود.

Be the first to review “کتاب پسری که آبرویش رفت!”

نظرات

هیچ دیدگاهی نوشته نشده است.

فهرست فروشگاه