کتاب زنان کوچک (عاشقانه های کلاسیک)

49,000 تومان

نویسنده: لوییزا می آلکوت

مترجم: کیوان عبیدی آشتیانی

انتشارات: افق

هم اکنون در انبار موجود نیست - اما میتوانید این محصول را پیش خرید کنید

توضیحات

کتاب زنان کوچک از مجموعه ی عاشقانه های کلاسیک نوشته ی لوییزا می آلکوت و ترجمه ی کیوان عبیدی آشتیانی توسط نشر افق به چاپ رسیده است.

مارگارت، جوزفین، بت و ایمی خواهرانِ باوقار و مهربانِ خانواده ی اشرافیِ مارچ هستند که چندی ست با شروعِ جنگ داخلی، پدرشان به عنوان کشیش به میدان نبرد رفته است و آن ها آن قدر به دیگران کمک کرده اند که دیگر صاحب آن زندگی اشرافی و ثروتمندانه ی گذشته نیستد؛ حالا مجبور شده اند تا برای تأمین مخارجشان کار کنند و مگ خواهر بزرگ تر خانواده که بسیار عاقل و زیباست، به کودکان درس می دهد. جو، خواهر دوم خانواده که اخلاقی پسرانه دارد و بسیار جسور و مغرور است نیز مجبور شده تا برای پیر زنی پیر کار کند و از او نگه داری کند. بت هم برای کاهش هزینه ها در خانه درس می خواند و از آن جایی که علاقه مند به موسیقی ست سعی می کند آن را خودش یاد بگیرد و در نهایت ایمی هم که از همه کوچک تر و زیبا تر است سعی می کند تا همه چیز را برای خودش نخواهد و خود خواهی اش را کنار بگذارد. در کنار این ها خانم مارچ نیز با مهربانی و آرامش سعی می کند اوضاع را مدیریت کند، البته بچه ها از این که این کارها را انجام می دهند نا راضی نیستند و سعی می کنند از اقلیت های شان بهترین استفاده ها را ببرند. حتی در عید کریسمس هم به جای خرید برای خودشان، تصمیم می گیرند برای مادرشان کادو بخرند یا صبحانه ی روز کریسمس شان را برای خانواده ی فقیری ببرند. آن ها دوشیزه هایی بسیار مودب و محترم هستند که هر روز برای بهتر شدن اخلاق و رفتارشان با هم مشورت می کنند و تمام طول روز را با هم می گذراند. اکر چه آنها دیگر زندگی اشرافی ندارند اما برای خودشان بهترین زندگی را ساخته اند و گاه گداری که غصه می خورند، سریعاً سعی می کنند فضا را عوض کرده و کاری جدید انجام دهند. آن ها عاشق اجرای تأتر هستند و نمایش نامه هایشان را هم جو به خوبی برایشان می نویسد و دسته جمعی برای اعضای محله تأتر بازی می کنند و هیچ وقت از هیچ کمکی دریغ نمی کنند. رفته رفته با بزرگ شدنشان، در مهمانی هایی مجلل دعوت می شوند که در یکی از این میهمانی ها، جو با پسری جوان به نام ” تئودر لارنس ” آشنا می شود که از قضا او نوه ی همسایه دیوار به دیوار آن ها ست؛ از آن جایی هم که جو برادر ندارد و در فامیل شان نیز کم تر پسری پیدا می شود، سعی می کند تا تئودر را بیشتر بشناسد که از این رو خالق ماجراهای مختلفی می شوند تا این که…

 

توضیحات تکمیلی

وزن360 g
ابعاد180 × 140 mm
موضوع

رمان کودک و نوجوان

برشی از متن کتاب

جو روی قالی دراز کشیده و غر غر کنان گفت: ” کرییمس بدون هدیه که فایده ندارد! ”

مگ به لباس کهنه اش نگاهی کرد و آه کشید: ” فقیر بودن خیلی وحشتناکه! ” ایمی کوچولو آب دماغش را بالا کشید و اضافه کرد: ” اصلاً انصاف نیست که بعضی دختر ها کلی چیز های قشنگ داشته باشند و بقیه هیچی نداشته باشند. ”

بت که گوشه ای نشسته بود با رضایت گفت: ” ولی ما پدر و مادر و هم دیگر را داریم. ”

چهره ی هر چهار دختر جوان با شنیدن این جمله روشن شد اما جو با ناراحتی گفت: ” ولی پدر که پیش ما نیست، شاید مدت ها هم نباشد. ” او نگفت ” شاید هم هیچ وقت ” با این حال چهره ی دختر ها دوباره در هم رفت و همه در حالی که به پدرشان فکر می کردند که دور از آن ها در جبهه های جنگ بود، در دل شان گفتند: شاید هم هیچ وقت!

چند لحظه کسی حرفی نزد، بعد مگ با لحنی متفاوت گفت: ” همه مان می دانیم که چرا مادر هدیه ی کریسمس نخریده، چون امسال زمستان سختی در پیش داریم، او فکر می کند وقتی مرد ها در ارتش شرایط سختی را تحمل می کنند، ما هم نباید به فکر خوشی خودمان باشیم. ما که کار زیادی از دست مان بر نمی آید، پس این از خود گذشتگی های کوچک را باید با خوشحالی انجام بدهیم. وای من که خیلی به خودم امیدوار نیستم. ” بعد سرش را تکان داد و با افسوس به تمام چیز های قشنگی فکر کرد که دلش می خواست.

جو که عاشق کتاب خواندن بود، گفت: ” ولی من فکر نمی کنم این پول های کم دردی از او دوا کند. هر کدام مان فقط یک دلار داریم و دادن آن به ارتش کمک خیلی با ارزشی نیست. البته قبول، از شما ها یا مادر انتظار هدیه ندارم ولی می خواهم برای خودم کتاب آنداین و سینترام را بخرم. خیلی وقت است که آن را می خواهم. ”

بت آن قدر آرام آه کشید که کسی آن را نشنید، جز اجاق و سه پایه ی کتری، بعد گفت: ” من خیال داشتم با پولم چند تا آهنگ جدید بخرم. ”

ایمی با اطمینان گفت: ” من یک بسته مداد رنگی می خرم. واقعاً لازمش دارم. ”

جو، پاشنه ی کفش هایش را مثل مرد ها بررسی کرد و گفت: ” مادر چیزی در مورد پول هایمان نگفت. او انتظار ندارد از همه چیز بگذریم. بیایید هر کدام هر چیزی که دوست داربم بخریم و کمی لذت ببریم. مطمئنم بعدش هم سخت کار می کنیم و پول در می آوریم. ”

مگ با اعتراضی گفت: ” در مورد من که خیلی درست است، چون به جای نشستن توی خانه و لذت بردن باید به آن بچه های کسل کننده درس بدهم. ”

جو گفت: ” هر چه باشد، به سختی کار من که نیست. من باید با دهان بسته پیش پیر زنی ایرادگیر و عصبی بنشینم که هیچ وقت از کارت راضی نیست و آن قدر اذیتت می کند که دلت می خواهد یا خودت را از پنجره بیرون پرت کنی یا با صدای بلند جیغ بزنی. ”

بت به دست های زبرش نگاه کرد و آهی کشید که این بار همه شنیدند: ” غر زدن کار خوبی نیست، ولی به نظر من شستن ظرف ها و مرتب نگه داشتن خانه سخت ترین کار دنیاست. این کار حرصم را در می آورد، چون دست هایم آن قدر خشک می شوند که نمی توانم خوب تمرین کنم. ”

ایمی با صدای بلند گفت: ” اما فکر نمی کنم کار هیچ مدامتان به سختی کار من باشد، چون مجبور نیستید مدرسه بروید و دختر های فضولی را ببینید که دائم به خاطر اشتباه های درسی بهت زخم زبان می زنند، لباس هایت را مسخره می کنند و اگر پدرت پولدار نباشد، کلی بهت بر چسب می زنند. تازه اگر دماغت خوشگل نباشد، حسابی تحقیرت می کنند. ”

جو که خنده اش گرفته بود گفت: ” منظورت از برچسب چیه؟ یعنی روی بابا مثل شیشه ی ترشی برچسب می زنند؟ ”

ایمی سرش را بالا گرفت و گفت: ” خودم خوب می دانم منظورم چیه، تو لازم نیست ایراد بگیری. آدم باید از کلمه های درست استفاده بکند و هر روز کلمه های جدید یاد بکیرد. ”

مگ که یاد خاطرات خوب گذشته افتاده بود، گفت: ” بچه ها این قدر از هم ایراد نگیرید. جو، تو دلت نمی خواست مثل قدیم ها که بچه بودیم و بابا پولدار بود باشیم؟ چقدر خوب می شد اگر هیچ غصه ای نداشتیم! ”

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کتاب زنان کوچک (عاشقانه های کلاسیک)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.