کتاب رفاقت – نشر نو

2,500 تومان

برنده ی جایزه ی کرتا اسکات

نویسنده: میلدرد د.تیلور

مترجم: فهیمه مهدی زاده

انتشارات: نشر نو

هم اکنون در انبار موجود نیست - اما میتوانید این محصول را پیش خرید کنید

توضیحات

کتاب رفاقت نوشته میلدرد د. تیلور با ترجمه فهیمه مهدی زاده توسط موسسه ی نشر نو به چاپ رسیده است.

این کتاب زندگی مردم آمریکا را در دهه چهل میلادی روایت می کند و با تعریف داستانی، مربوط به آن دوره همه مسائلی که بر جو آن دوران آمریکا حاکم بوده است را به تصویر می کشد. نویسنده تاریخچه ای از زندگی مصیبت بار سیاه پوستان را ارائه می دهد که در سرزمین های تفکیک نژادی شده زندگی می کردند و با تحمل سختی های بسیاری روزگارشان را می گذراندند.  میلدرد د. تیلور کتاب حاضر را طبق شنیده هایش و داستان هایی که پدرش برایش تعریف کرده بود، نوشته است و درواقع پیشینه خانواده اش را که به دوران برده داری برمی گردد، مورد آنالیز قرار می دهد. “رفاقت” طبق یکی از همین داستان هایی که از زبان پدر تیلور روایت شده بود، نوشته شده است. این نویسنده خوش نام با خلق قصه های جذاب که با قلمی ساده و روان روایت می شوند، داستانی متفاوت برای نوجوانان نوشته است که در میان رده سنی بزرگسالان نیز محبوبیت زیادی دارد. “رفاقت” کتابی مصور و هیجان انگیز است که مطالعه داستان در کنار مشاهده تصاویر زیبا و مرتبط، علاوه بر این که لذت کتاب خوانی را دو چندان می کند، تصویر واضحی از دوران برده داری آمریکا را به مخاطب ارائه می دهد و تمام روزهای سخت و طاقت فرسای سیاه پوستان را به دلیل تبعیض نژادی توصیف می کند.

 

توضیحات تکمیلی

وزن60 g
ابعاد165 × 120 mm
تعداد صفحات

قطع

نوبت چاپ

نوع جلد

برشی از متن کتاب

وسط مغازه یک بخاری شکم گنده و نزدیک آن یک میز و چند تا صندلی گذاشته بودند. نگاه مان بی هدف روی همه این ها می چرخید تا اینکه متوجه سه شیشه ی بزرگ آبنبات روی یکی از پیشخوان ها شدیم. یکی شان با آبنبات لیمویی، دومی با آبنبات شیرین بیان و سومی با آبنبات چوبی پر شده بود. کریستوفرجان، که فقط هفت سالش بود، با آن صورت گرد و دندان های محکم و ریز، نیشش تا بناگوش باز شد و نگاهی به من و لیتمن کرد. بعد رفت طرف شیشه های آب نبات تا از نزدیک ببیندشان. با این که خوب می‌دانست آن روز چیزی از آن ها بهش نمی رسد، همان جا ایستاد و با حسرت به آبنبات ها خیره شد. غیر از ایام کریسمس دست هیچکدام از ما بهشان نمی‌رسید. لیتلمن هم دنبالش راه افتاد اما بعد چیزهای دیگر توجهش را جلب کردند که درخشان و براق بودند. سگک های کمربند، قاب های گردنبند، دکمه های سردست و سنجاق های کراوات که همه ‌شان توی یک قوطی شیشه ای بودند.
همین که لیتمن آن ها را دید شیشه آبنبات ها را فراموش کرد. بادی به غبغب انداخت و راست به طرفشان رفت. آخر عاشق چیزهای نو و براق بود.
من که نه کشته مرده آبنبات ها بودم که می ‌دانستم چیزی از آنها به من نمی ماسد و نه آن چیزهای نو و براق رفتم توی مغازه و ایستادم پیش استیسی. تا والس ها داشتند وقت با ارزش شان را صرف راه انداختن ما می کردند خودم را با خواندن کاتالوگ آی ۹۳۳ جدیدی که روی پیشخوان باز بود سرگرم کردم. بالاخره دوبری پرسید که چه می خواهیم. استیسی می خواست بگوید، اما قبل از اینکه بتواند، ناگهان چشم های دوبری گشاد شد. کهنه ای را که دستش بود که روی پیشخوان کوبید و هوار کشید: بردار اون دست های کثیف تو از اون جا.
من و استیسی برگشتیم ببینیم دارد سر کی فریاد می زند. کریستوفرجان هم برگشت. بله، لیتلمن بود که از دیدن آن همه چیز های نو و براق هیجان زده شده بود و هشدارهای استیسی را پاک از یاد برده بود. روی نوک انگشت های پایش ایستاده بود و با دو دست بالای پیشخوان شیشه ای را محکم چسبیده بود تا بهتر بتواند رویش را ببیند. حالا هم داشت دور و برش را نگاه می‌کرد، متوجه نگاه دوبری روی خودش شد و دست هایش را از روی پیشخوان برداشت و پشتش قایم کرد.
دوبری با اون قد و قواره اش از بالا به لیتلمن خیره شده بود. لیتلمن هم که فقط شش سالش بود بالا را نگاه می کرد.
دوبری کهنه را روی میز کوبید و گفت: حالا دوباره باید اون شیشه را تمیز کنم. ببین! اون دست های کثیف تو به همه جاش مالیدی.
لیتلمن آهسته گفت: دست هام کثیف نیستند.
از این که توانسته بود خیال دوبری را راحت کند خوشحال به نظر می‌رسید. انگار این کثیفی دست هایش بود که دوبری را آزار می داد. لیتلمن دست هایش را از پشتش بیرون آورد و آن ها را وارسی کرد.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کتاب رفاقت – نشر نو”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.