کتاب دردسرساز – چشمه

26,000 تومان

هم اکنون در انبار موجود نیست - اما میتوانید این محصول را پیش خرید کنید

برگزیده ی شورای کتاب کودک 1390

نویسنده: بن میکائلسن

ترجمه: پروین علیپور

انتشارات: چشمه

کتاب دردسرساز نوشته ی بن میکائلسن با ترجمه پروین علی پور توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است.

داستان کتاب در مورد پسری پانزده ساله به نام “کُل ماتیوز” می باشد که او را به جرم کتک زدن همکلاسی اش، به جزیره ای در آلاسکای آمریکا تبعید کرده اند. این پسر به گونه ای همکلاسی اش را کتک زده و سرش را به زمین کوبیده که او دیگر هرگز نمی تواند راه برود و مثل یک انسان عادی زندگی کند. کٌل برای آزادی یک فرصت بزرگ به نام “دایره دادرسی” دارد که روشی متداول در فرهنگ های بومی است و به مجرم این امکان را می دهد که در خلوت، رفتارش را اصلاح کند و اگر موفق شود روح خود و کسی که به او آسیب زده را التیام بخشد، آزاد می شود. پسرک در دوران تبعیدش مرتباً سعی می کند بر خشم اش چیره شود اما موفق نمی شود و این عصبانیت آن قدر گسترش می یابد که در جزیره سعی می کند به یک خرس حمله کند اما خرس او را زخمی می کند.  قهرمان داستان زمانی که دارد برای زنده ماندن دست و پا می زند، انتخابش را می کند و تصمیم می گیرد رفتارش را اصلاح نماید و همین تصمیم و تقلا برای زنده ماندن کم کم به او نیروی تازه ای برای مهار خشم می بخشد. قصه روی مدار زندگی این پسر خشمگین می چرخد و نویسنده سعی دارد این نوجوان را افسار گسیخته و پرخاشگر معرفی کند، اما در جایی از داستان، پرده های ظاهری کنار می روند و خواننده متوجه علت این پرخاشگری های کُل می شود. این پسر از کودکی مرتبا از پدرش کتک می خورده و مادری سهل انگار داشته که هیچ وقتی برای پسرش صرف نمی کرده است. جذابیت داستان وقتی بیشتر می شود که شخصیتِ پدرِ شکنجه گر کُل که خود قربانی شکنجه های پدرش بوده است، واکاوی می شود و بیان می دارد که این سلسله مراتب بی رحم در جامعه ی به ظاهر متمدن همواره در جریان بوده است. کتاب حاضر علاوه بر جنبه داستانی اش، منبعی مفید برای یادگیری رفتار با کودکانی است که نمی توانند خشم شان را کنترل کنند و همچنین الگوی رفتاری مناسبی را به والدینی که کودکان خود را تنبیه بدنی می کنند، ارائه می دهد.

 

اطلاعات بیشتر

وزن 290 g
ابعاد 220 × 140 mm
تعداد صفحات

نوع جلد

قطع

نوبت چاپ

برشی از متن کتاب

باران بی امان و آسمان تیره ابری، گذشت ساعت‌ها را پنهان کرده و کل را در وضعیتی بی رحمانه گذاشته بود. وضعیتی که فقط یک پایان می‌توانست داشته باشد. کل می کوشید به آن پایان فکر نکند اما نمی توانست به درد کشنده زخم‌هایش اعتنا نکند.

همزمان با وزش باد، که سوز سرما را تا مغز استخوانش می برد، ریزش باران، لحظه به لحظه اراده، هوشیاری  و روحیه‌اش را ضعیف تر می کرد. گویی این باران عزمش را جزم کرده بود که او را هلاک کند.

کل، همچنان که سست و بی رمق می‌شد به درخت صنوبر تنومندی که بالای سرش خیمه زده بود خیره شد. اشک نومیدی در درونش جوشید و به پشت پلک هایش فشار آورد. باد، پر زورتر شد.

کل فکر کرد دیگر چه اهمیتی دارد که بمیرد؟ هیچکس به فکرش نبود پس چرا او بایستی فکر خود باشد. همان موقع که نگاه کل میان شاخه های درخت سیر می ‌کرد آشیانه کوچک پرنده‌ای که در زاویه یک دو شاخه چپیده بود نظرش را جلب کرد. آشیانه نزدیک تنه درخت از باد و باران در امان بود. در همان حال که کل تماشا می ‌کرد گنجشک خاکستری کوچکی در لانه فرود آمد، با دستپاچگی جنب و جوشی کرد و بعد پر کشید اما چیزی نگذشت که دوباره برگشت.

هر بار که گنجشک برمی ‌گشت حشره یا کرمی به نوکش بود و خود را بالای آشیانه سرگرم کاری می ‌کرد. آمدن هایش با جیک جیک های خفیفی استقبال می شد. کل از گوشه چشم نگاه کرد و بفهمی نفهمی چند سر کوچولو دید که از بالای آشیانه بیرون زده‌اند. شستش خبردار شد که آن پرنده خاکستری مادر است و دارد به جوجه هایش غذا می دهد آن بالا روی شاخه ای دور از دسترس گنجشک های کوچک خشک و گرم لم داده بودند و غذای حاضر و آماده ‌ای را در آرامش لانه ای که مادرشان برای شان درست کرده بود می خوردند.

دیدن  جوجه گنجشک ها خونش را به جوش آورد. اگر زخمی  نبود به راحتی می ‌توانست از درخت بالا برود و آشیانه را سرنگون کند. آن پرنده های احمق حق شان همین بود. پرنده مادر پس از غذا دادن به شاخه ای نزدیک آشیانه پرکشید بال و پرهای سینه اش را پریشان و به هم ریخته کرد و چشم از جوجه هایش بر نداشت. تماشای پرنده باعث شد که کل به تمام لحظات زندگی غم انگیز و آشفته خود لعن و نفرین بفرستد. فکر کرد اگر به جای پرنده مادر بود جوجه ها را رها می ‌کرد تا خودشان که گلیمش شان را از آب بکشند. او که به جوجه هایش بدهکار نبود.

کل خودش همیشه این احساس را داشت که هیچ چیز به هیچکس بدهکار نیست. هرگز کسی به فکر او نبود پس چرا او باید به فکر کسی باشد تازه اگر به خاطر دیگران و ایده‌های ناموجه شان نبود او حتی این جا در این جزیره مجروح و درمانده نیفتاده بود او هیچ تقصیری نداشت بار دیگر شعله های خشم در درونش زبانه کشید عصبانیتش کمک کرد تا افکارش را جمع و جور کند اما نتوانست باران ریز و سرد را بند بیاورد یا درد شدیدی را که عذابش می ‌دهد تسکین دهد و یا تنهایی و بی کسی اش را از بین ببرد.

Be the first to review “کتاب دردسرساز – چشمه”

نظرات

هیچ دیدگاهی نوشته نشده است.

فهرست فروشگاه