کتاب دامبو – پینه دوز

7,000 تومان

نویسنده: شرکت والت دیزنی

مترجم: آزاده محضری

انتشارات: پینه دوز

هم اکنون در انبار موجود نیست - اما میتوانید این محصول را پیش خرید کنید

توضیحات

کتاب دامبو نوشته ی شرکت والت دیزنی و ترجمه ی آزاده محضری توسط انتشارات پینه دوز به چاپ رسیده است.

خانم جامبو، نام فیلی است که عضو یک سیرک سیار می باشد. آنها سوار بر قطار به سرزمین های مختلف می روند و در آن جا نمایش هایی جذاب را به اجرا در می آورند. امروز قبل از حرکت قطار، دسته ای از لک لک ها که هر کدام بسته ای را به منقار دارند به محوطه ی سیرک نزدیک می شوند و بسته ها را که داخل هر کدام شان بچه ی یک حیوان است (مثلا نوزاد زرافه، ببر و…) به زمین می گذارند. مادرها با خوشحالی به سمت بچه ها می روند و تنها کسی که در این میان هیچ بسته ای ندارد، خانم جامبو است. قطار کم کم آماده ی رفتن می شود؛ همه ی حیوانات به واگن های خود می روند. فیل ها در کنار هم و داخل یک واگن هستند؛ درست چند دقیقه پیش از حرکت، لک لکی، خانم جامبو را صدا می زند تا بسته ی بزرگ و سنگینی را که متعلق به او می باشد، تحویل دهد. داخل آن بسته یک بچه فیل با گوش هایی بسیار بزرگ قرار دارد، او تا چشمش به فیل کوچولو می افتد، خوشحال می شود. دامبو، نامی است که برایش انتخاب می کند و با خرطومش او را تاب می دهد تا به خواب برود. پس از رسیدن به مقصد، سیرک در جای خود مستقر می شود تا به اجرای نمایش بپردازد. بچه هایی که به آن جا آمده بودند، تا چشم شان به دامبو می افتد شروع می کنند به خندیدن و مسخره کردن. خانم جامبو از این رفتار آنها به شدت عصبانی می شود و با خرطوش ضربه ای محکم به پشتِ پسر بچه ی بی ادب می زند. همهمه و غوغایی در آن جا برپا می شود؛ رئیس گروه به سرعت خودش را به آن قسمت می رساند و پس از زدن ضربات شلاق فیل بیچاره را با دست و پای بسته به دورترین قسمت سیرک منتقل می کند. اکنون چه بلایی بر سر دامبو خواهد آمد؟ آیا او می تواند مادرش را نجات دهد؟

کتاب دامبو نوشته ی شرکت والت دیزنی و ترجمه ی آزاده محضری توسط انتشارات پینه دوز به چاپ رسیده است.

توضیحات تکمیلی

وزن 50 g
ابعاد 170 × 120 mm
موضوع

داستان کودک و نوجوان

تعداد صفحه

40

قطع

جیبی

نوع جلد

نرم

نوبت چاپ

3

سال انتشار

1395

برشی از متن کتاب

صبح یک روز خوب و آفتابی در محوطه سیرکی، حیوانات مادر با امید زیاد به لک لک هایی که بالای سرشان پرواز می‌کردند، چشم دوخته بودند. هر لک لک بسته ای کوچک را که شامل بچه حیوانی بود، با خود حمل می کرد. وقتی که لک لک ها، بسته ها را می انداختند، چترهای نجات بلافاصله باز می شدند و بچه ها به آرامی روی زمین فرود می‌آمدند. خانم جامبو، وقتی مادران خوشحالی را می دید که هر کدام بچه‌های شان را در آغوش گرفته اند، افسوس می‌خورد و آه می کشید و با خود می گفت: آه! چقدر خوب می شد اگر بسته ای هم برای من می‌آمد. خانم جامبو با ناراحتی به کنار دیگر حیواناتی که منتظر بودند تا سوار قطار سیرک شوند، رفت. آن روز قرار بود که سیرک به شهر دیگری برود، وقتی قطار داشت راه می افتاد. کسی داد زد: خانم جامبو! این صدای لک لکی بود که به سختی تلاش می‌کرد تا بسته ی بسیار سنگینی را با خود بکشد. خانم جامبو به همراه چهار فیل دیگر در یک واگن بودند. آنها خرطوم های شان را تکان داده و می‌گفتند: یوهوو! آقای لک لک! ما اینجاییم…! لک لک هن و هن کنان به سمت واگن آنها پرواز کرد و بسته بزرگی را کنار خانوم جامبو انداخت. خانم جامبو مشتاقانه آن را باز کرد. درون بسته یک بچه فیل بود: جامبو کوچولو! فیل های دیگر با هیجان فریاد کشیدند: نگاه کنید چقدر قشنگه! نه؟! اما هنگامی که بچه خانم جامبو عطسه کرد، دوتا گوش بسیار بزرگ پرید بیرون. فیل های دیگر از تعجب نفسشان بند آمده بود. آنها شروع کردند به در گوشی صحبت کردن. آنها فکر می‌کردند که جامبو کوچولو آنقدر خنده دار به نظر می‌رسد که مجبورند او را دامبو صدا کنند. خانم جامبو اما اصلا به حرف های آن فیل ها اهمیت نمی‌داد. او بچه اش را آنقدر دوست داشت که برایش مهم نبود که بود چه شکلی دارد. خانم جامبو، دامبو را بلند کرده و با خرطومش به آرامی تکان داد تا خوابش ببرد. شب فرا رسیده بود که قطار سیرک توقف کرد و همه حیوانات پیاده شدند. مردان سیرک به سرعت چادر بسیار بزرگی را برپا کردند. صبح روز بعد، سیرک اولین نمایشش را در شهر اجرا کرد. مردم دست می‌زدند و خوشحال بودند. موزیک می نواخت و دلقک ها و حیوانات سیرک در خیابان راهپیمایی می کردند. شب که شد دوباره مردم با عجله به طرف چادر سیرک می‌رفتند و دوست داشتند همه حیوانات را ببینند. تعدادی بچه ی شلوغ و پر سر و صدا در اطراف فیل ها جمع شده بودند. یکی از آنها در حالی که به دامبو اشاره می کرد. فریاد زد: بچه ها گوش های او را ببینید، این خنده دار ترین چیزی است که تا حالا دیدم. پسر ها خندیدند و دامبو را مسخره کردند و حتی یکی از آنها گوش فیل کوچولو را گرفت و محکم کشید. خانم جامبو با عصبانیت فریاد کشید و جلو دویده و ناگهان پسرک شیطان را گرفت و با خرطومش ضربه ای محکم به پشت او کوبید. مردم فکر می کردند که خانم جامبو دیوانه شده است. آنها هراسان، داد می کشیدند و سعی می کردند که فرار کنند. مدیر سیرک برای کمک، خود را با عجله به آن جا رساند. او شلاقش را در هوا می چرخاند و داد می زد آرام…! آرام! اما با این کارها خانم جامبو بیشتر و بیشتر عصبانی می‌شد. برای همین هم مادر دامبو گرفتار شده و به جای دوری در سیرک انتقال یافت. او را درون قفسی کوچک دور از دامبو و بقیه حیوانات زندانی کردند، تا تنبیه شود…

 

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کتاب دامبو – پینه دوز”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.