کتاب جنگی که نجاتم داد/ انتشارات پرتقال

39,000 تومان

(برنده ی جایزه  Schneider Family 2016) – (برنده ی جایزه Odyssey 2016)

(برنده ی جایزه Newberry 2016) – (منتخب Good reads 2015)

نویسنده: کیمبرلی بروبیکر بردلی

مترجم: مرضیه ورشوساز

انتشارات: پرتقال

 

هم اکنون در انبار موجود نیست - اما میتوانید این محصول را پیش خرید کنید

توضیحات

کتاب جنگی که نجاتم داد اثر کیمبرلی بروبیکر بردلی با ترجمه ی مرضیه ورشوساز توسط انتشارات پرتقال به چاپ رسیده است.

خانم بردلی به همراه بچه هایش آدا و جیمی در شهر لندن در اتاق بالای کافه ای زندگی می کنند. آدا از جیمی بزرگتر است اما به دلیل نقص مادرزادی که دارد مادرش هرگز به او اجازه نداده تا از خانه بیرون بیاید یا به مدرسه برود. پای چپ آدا از مچ، حالت پیچ خوردگی شدیدی دارد به طوری که روی پای او به سمت زمین است. مامی گاهی به آدا اجازه می دهد از پشت پنجره مردم در حال عبور را تماشا کند و برای آن هایی که او را می بینند دستی تکان دهد. مامی همیشه آدا را به خاطر نقصش سرزنش کرده و مثل موجودی اضافی با او برخورد می کند. جیمی هرگاه به مدرسه یا برای بازی به پارک می رود از محیط بیرون برای آدا تعریف می کند. کم کم آدا از این زندگی زجر آور خسته می شود و دور از چشم مامی در اوقات تنهایی تمرین می کند تا روی پاهایش بایستد. اوایل این کار بسیار دشوار و با درد فراوانی همراه است اما بعد از چند هفته او یاد می گیرد که چگونه وزن خود را روی پای سالمش بیاندازد و تعادلش را حفظ کند. یک روز جیمی بعد از بازگشت از مدرسه به مامی می گوید که به خاطر جنگ جهانی و بمباران شهر همه ی بچه ها قرار است تا پایان جنگ به شهری دیگر رفته و سرپرستی آن ها به خانواده هایی دیگر داده شود. مامی با رفتن جیمی موافق است اما بر این عقیده است که آدا با نقصی که دارد باید در خانه بماند چون هیچ خانواده ای دختری با شرایط او را نمی پذیرد. آدا که مدت هاست مخفیانه برای ایستادن و راه رفتن تلاش می کند، امیدوار است که همراه برادرش بتواند خود را به قطار رسانده و از این زندگی زجرآور خلاص شود و…

کتاب جنگی که نجاتم داد اثر کیمبرلی بروبیکر بردلی با ترجمه ی مرضیه ورشوساز توسط انتشارات پرتقال به چاپ رسیده است.

توضیحات تکمیلی

وزن 210 g
ابعاد 190 × 140 mm
موضوع

رمان کودک و نوجوان

تعداد صفحه

289

قطع

رقعی

نوع جلد

نرم

نوبت چاپ

12

برشی از متن کتاب

جمعه، صبح خیلی زود، کفش های مام را دزدیدم.

مجبور بودم. تنها کفش هایی بود که توی خانه داشتیم؛ البته به جز کفش های جیمی که حتیبرای پای معیوبم هم کوچک بودند. کفش های مام خیلی برایم بزرگ بودند، اما جلویشان را با کاغذ پر کردم. دور پای مشکل دارم را پارچه ای پیچیدم. بند کفش ها را محکم بستم. کفش ها حس عجیبی می دادند، اما حدس می زدم در پایم بمانند.

جیمی بهت زده نگاهم می کرد. آرام گفتم: «مجبورم بپوشم وگرنه مردم پام رو می بینن.»

گفت: «وایسادی؟ راه می ری؟!»

لحظه ی بزرگی که منتظرش بودم همین بود؛ اما حالا برایم مهم نبود. خیلی چیزها پیش رو داشتیم. «آره … می تونم.» نگاه تندی به مام انداختم که روی تخت پشت به ما خوابیده بود و خروپف می کرد. به من افتخار می کرد؟ ابدا! نشستم و از پله سر خوردم و پایین آمدم. پایین پله ها جیمی کمک کرد بایستم و با هم وارد سکوت صبح زود خیابان شدیم. با خودم فکر کردم یک قدم یک قدم جلو می روم.

حس می کردم قدم بلندتر شده است و این جالبی بود. آسمان کمی صورتی بود. به نظر می رسید سایه ای آبی روی ساختمان ها افتاده است؛ برای همین همه چیز زیباتر از آن بود که در ساعت های بعدی روز می دیدم. گربه ای سر پیچ جیغ کشید؛ داشت چیزی را دنبال می کرد؛ احتمالا موش بود. خیابان کاملا خالی بود.

دست جیمی را سمت راستم گرفته بودم که نیفتم. در دست چپ، پاکتی کاغذی داشتم که برای صبحانه غذا آورده بودم. جیمی گفت ساعت نه صبح باید توی مدرسه اش باشیم. هنوز چند ساعت مانده بود، اما فکر کردم هر چه زودتر راه بیفتیم بهتر است. نمی دانستم چقدر طول می کشد تا من به مدرسه برسم. اصلا دلم نمی خواست مردم به من زل بزنند.

کف خیابان پستی و بلندی داشت، چیزی که من از پنجره ام ندیده بودم. راه رفتن سخت تر بود. کفش ها کمک می کردند، اما وقتی به آخر خیابان رسیدیم، حس می کردم دیگر حتی قدم هم نمی توانم بردارم؛ اما برداشتم.

جیمی آرام گفت: «اینجا بپیچ. زیاد نمونده.»

یک قدم دیگر پای معیوبم پیچ خورد. با ناله زمین خوردم. جیمی کنارم نشست. «می تونی چهار دست و پا بیای. هیش کی نمی بینه.»

پرسیدم: «چقدر دیگه مونده؟»

«سه تا بلوک دیگه.» و اضافه کرد: «بلوک یعنی ساختمونای بین خیابونا. باید سه تا خیابون دیگه رد کنیم.»

با چشم هایم به مسیر نگاه کردم. سه خیابان. می توانست سه مایل باشد یا سیصد مایل. فرقی نداشت. گفتم : «فکر کنم یه کم چهار دست و پا بیام.»

اما چهار دست و پا رفتن هم در خیابان سخت تر از خانه بود. البته پوست زانوهایم ضخیم شده بود، اما روی سنگ ها دردم می گرفت و زباله و گل هم همه چیز را بدتر می کرد. بعد از یک بلوک، دست جیمی را گرفتم و خودم را بالا کشیدم.

جیمی پرسید: «چرا تا حالا راه نمی رفتی؟»

«تازه یاد گرفته ام. امسال تابستون. وقتایی که می رفتی بیرون.»

سرش را تکان داد. «به کسی نمی گم.»

«مهم نیست.» همین طوری هم دنیا به نظرم خیلی بزرگ بود. اگر به بالای ساختمان ها نگاه می کردم، سرم گیج می رفت.

 

 

 

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کتاب جنگی که نجاتم داد/ انتشارات پرتقال”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.